تبلیغات
Luhan & Baekhyun are 2 cute angels❤ - مطالب خرداد 1393
 
Hello everyone...I am a Baek hyun♥ and Luhan ♥lover and my aim is to speard my love for these two cute angels.lets be good friends and let`s keep supporting our boys...dont forget to leave your comments and tell me how to improve my behavior and my blog posts.I`ll be happy to help you out if you needed any information about baekhan.so shall we start?!
let`s go...
awwwwww we are wolves~
  :: مدیر وب سایت : Marjan★ Baek~Han
زوج مورد علاقتون کیه؟



» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

users online
   

والا چشای من که داره از حلقه میاد بیرون!!!!
پنجشنبه 29 خرداد 1393 ساعت 10:18 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست sahar asadi | ( نظرات )

ته یون 25 ساله و بکهیون 22 ساله 4 ماهه که با همدیگه قرار میذارن و…


ادامه مطلب
:: مرتبط با: baekhyun news ,
save me from myself 14
دوشنبه 26 خرداد 1393 ساعت 11:53 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Marjan★ Baek~Han | ( نظرات )
یه نویسنده ی معروف امریکایی میگه وقتی میفهمی عاشق شدی که متوجه میشی خوابت نمیبره.چونکه درنهایت واقعیت قشنگتر از خوابهاته.هه ری هیچوقت با یکی از کسایی که بهش علاقه داشت رابطه برقرار نکرده بود.بهتر بگم...اصلا تا حالا به کسی علاقه ای پیدا نکرده بود.اما بالاخره هرکسی یه دفعه ی اولی داره دیگه نه؟اگه کسی دو هفته پیش بهش میگفت که با لوهان دوست میشه میخندید و ازش میخواست باهاش شوخی نکنه...چون اون کسی بود که هیچ وقت نمیتونست داشته باشه.اما دیگه همه چیز تغییر کرده بود.رویایی که هرشب درمورد لوهانو خودش میدید حالا به واقعیت تبدیل شده بود.دیگه دلش نمیخواست بخوابه.چون میخواست لحظه لحظه ی واقعیت رو با لوهان بگذرونه.ساعت ها میشد که توی تختش پهلو به پهلو میشد و انتظار خوابو میکشید.حتی احساس خستگی هم نمیکرد.شاید خستگیشو احساس نمیکرد چون خوشحالیش نمیذاشت هیچ چیز دیگه ای رو حس کنه.اما این چیزی نبود که بخواد دربارش شکایت کنه...هیچ وقت نمیخواست این حس عوض بشه.چونکه حالا دیگه لوهانو داشت.چونکه دیگه میتونست اونو دوست پسرش خطاب کنه.بعد از مدتها فکر کردن به اینکه چقدر در مقایسه با لوهان پایینتره بالاخره جمله هایی که ارزوشونو داشت از زبون لوهان شنیده بود.وقتی صبح روز بعد در خونه ی لوهانو زد استرس داشت.نمیدونست حالا که رابطشون تغییر کرده باید چجوری رفتار کنه.مثل قبل؟عاشقانه؟معمولی؟توی افکار خودش غوطه ور بود که لوهان با یه لبخند خوشگل درو باز کرد و قبل از اینکه اجازه ی صحبت کردن به هه ری بده بوسیدش.بوسه بیشتر از اون چیزی که هه ری انتظارشو داشت طول کشید.
وقتی لوهان بالاخره تصمیم گرفت که 30 ثانیه برای بوسه ی صبح بخیر کافیه کلاه کاسکتو سر هه ری گذاشت و دستشو گرفت و گفت:بیا سوار شو میترسم دیرت بشه
سواریه تا مدرسه از همیشه بهتر بود.چرا؟چون...
وقتی سوار موتور شدن هه ری دستشو گذاشت دور کمر لوهان و منتظر شد تا موتورو روش کنه.اما خبری از حرکت نبود.
_چیزی شده لوهان؟
_این چه وضعشه؟
هه ری هول کرد و پرسید:چی؟
لوهان که دید لحن هه ری نشان از نگرانیش میده خندید و دستاشو گرفت و بیشتر دور خودش پیچید طوری که هه ری کاملا بهش چسبید بعد گفت:بهتر شد.
بعد موتورو روشن و راه افتاد.هه ری لبخند زد و گفت:پابو...
و سرشو روی کمر لوهان گذاشت.واقعا اینا داشتن تو بیداری اتفاق میوفتادن؟
...
همیشه دوست داشت بدونه چه حسی داره وقتی دوست پسرت بعد از مدرسه میاد دنبالت...اخه این چیزی بود که خیلی دوستاشو هیجان زده میکرد و هه ری همیشه به خاطر این هیجان بهشون میخندید و میگفت که رفتارشون کودکانس.اما وقتی بعد از مدرسه لوهانو با کت چرم مشکیش و موهای ژولیده ی جذابش(میدونید که الان باید چه شکلی تصورش کنید نه؟هی هی)جلوی در مدرسه دید بخاطر همه ی شوخی هایی که تاحالا با دوستاش درباره ی این مساله کرده بود درخواست بخشش کرد.چون نمیتونست بگه چقدر اون منظره براش خوشحال کننده بود.وقتی رودر روش قرار گرفت لوهان لبخند شیطنت امیزی زد و گفت:دلت برام تنگ شده بود؟
هه ری سرشو تکون داد و گفت:یه خورده.
لوهان جمعیت رو با چشماش کاوید.شخص مشکوکی رو ندید.مطمئن بود هیچ کس از دار و دسته ی جیسو اون اطراف نبودن.باید هرچه سریعتر میفهمید کی داره امارشونو میگیره
_چیزی شده؟
لوهان سریع اخمشو با یه لبخند دختر کش جابجا کرد و گفت:نه...چطوره نریم خونه؟
میپرسید چرا از هه ری با یه اغوش گرم یا بوسه استقبال نکرد؟چون اونا میخواستن تا چندوقت رابطشونو بی سروصدا نگه دارن.نمیخواستن کسی تو رابطشون دخالت کنه و مهمتر از همه....لوهان نمیخواست مشکلی برای هه ری پیش بیاد.مخصوصا با وجود شخصی مثل جیسو باید بیتشر از همیشه مراقب رفتارش تو عموم می بود.لوهان دست هه ری رو گرفت و به راه افتاد.
قدم زدن با لوهان درحالیکه دستاشون بهم گره خورده بود یکی از چیزهایی بود که هه ری نمیتونست بگه تا چه حد میتونه لذت بخش باشه.وقتی به یه قهوه خوه ی کوچیک و تاریک رسیدن لوهان اروم به هه ری گفت:خب اینجا برای وقت گذروندن عالیه.
هه ری با تععجب پرسید:حالا چرا اینجا؟
_چون تاریک و کوچیکه و هرکس سرش تو کار خودشه.
_اوه...
لوهان هه ری رو به گوشه ی قهوه خونه هدایت کرد.یه جای دنج و دور از دید...
دستشو دور گردن هه ری گذاشت و موهاشو نوازش کرد و اروم پرسید:بگو کی عاشقم شدی
کاپوچینوی هه ری تو گلوش پرید و لوهان سریع به کمرش زد تا سرفه هاشو اروم کنه.
_چرا میخوای بدونی؟
نمیدونست چرا صحبت درباره ی این مساله باعث میشد خجالت بکشه.در حدی که دیگه قادر نبود تو چشمای لوهان نگاه کنه.
_کنجکاوم...
_قول بده نخندی...
هه ری نی کاپوچینو رو بین لباش به دام انداخت و یه هورت گنده کشید...و لوهان هم موقعیت رو از دست نداد و سریع لباشو بوسید
بعد خندید و گفت:یه سری کارها رو که میکنی نمیتونم خودمو کنترل کنم.خب بگو...میشنوم...
لبخندی زد و شروع کرد به تعریف کردن:فکر کنم...همون اولین دفعه ای که بعد از اسباب کشی دیدمت.همون روزی که مامانم میخواست کیک بپزه و منو فرستاد تا از همسایمون شکر بگیرم.
انقد خجالت زده بود که حتی سرشو به سمتی که لوهان بود نمیچرخوند.
_هه ری...
وقتی یهو احساس کرد که پاهاش از رو زمین بلند شدن بی اختیار گفت:اوه...
لوهان پاهاشو روی پاهای خودش گذاشت و هه ری رو کاملا به سمت خودش چرخوند.دستاشو روی زانوهای هه ری گذاشت و گفت:شیرین ترین داستانه عاشقونه ای بود که تاحالا شیدم...راست میگم...
هه ری خندید و به لوهان نگاه کرد...
_اما...مطمئنم مامانت منظورش از همسایه من نبودم...بلکه خانوم لی بوده
حالا دیگه جفتشون نمیتونستن خنده هاشونو کنترل کنن.
_اما...خوشحالم که اشتباهی اومدی در خونه ی من...تقدیر همیشه کار خودشو میکنه.
بعد از شنیدن حرفای هه ری لوهان احساس گناه میکرد...از اینکه دو سال زندگیشو براش تلخ کرده بود از خودش بدش میومد.تمام کارهایی که کرده بود تا از اینکه عاشقش بشه جلوگیری کنه به جای جلوگیری کردن باعث عذاب کشیدنش شده بود.اما دیگه تصمیمشو گرفته بود...و تنها هدفش از اون روز به بعد خوشحال کردن هه ری بود و بس...
_تو چی؟
_خب...برای من یکم بیشتر طول کشید.میدونی...تو اولین نگاه نبود...دقیقا یادم نمیاد از کی...ولی علاقم یواش یواش زیادتر شد...تا جاییکه میخواستم هرلحظه کنارم باشی...تو اغوشم باشی...ماله من باشی...اون لحظه بود که تازه فهمیدم که...بعله...راه زیادی رو اومدم.
تنها کاری که از دست هه ری برمیومد لبخند زدن و سرخ و سفید شدن بود.شاید به نظرتون کلیشه ای بیاد ولی شنیدن اون حرفا بعد از دوسال عاشقی و پس از یه روز دوستی کار راحتی نبود.وقتی لوهان صورته سرخ هه ری رو دید لبخند زد و با دست بهش اشاره کرد که بیاد نزدیکتر...صورتشو گرفت و تو چشماش خیره شد و گفت:میخوام تلافیه همه ی اون روزایی که باهم نبودیمو دربیارم.
و بعد هه ری رو بوسید...جوری که انگار فردایی درکار نیست!
...
_you are in deep shit
لوهانو اخم کرد و به دنبال سه هون توی کلاب به راه افتاد و گفت:ممنون که ثانیه ای هزار بار یاداوری میکنی.
_دوستش داشتن و باهاش بودن دوتا مقوله(درست نوشتم؟)جدا از همن لوهان.
_با این وضع حرف زدنت اوضاع صدبرابر بدتر به نظر میرسه
سه هون به سمت لوهان چرخید و گفت:فقط میخوام بهت یاداوری کنم که هرچه ادمایی بیشتر قاطیه این قضیه بشن خطرناکتر میشه.اگه جیسو بفهمه همین مقدار پولو دوبرابر میکنه..و اگه بکنه دهنت سرویسه.البته اگه فقط به پول بسنده کنه باید خداتو شکر کنی...چون جیسو پول نمیخواد...و هم من و هم تو میدونیم چی میخواد.
_من از پسش برمیام.من ازش مراقبت میکنم...تا جایی که رابطمونو مخفی نگه دارم مشکلی پیش نمیاد.هیچ کس نباید بفهمه...به خارط همین ازت خواستم پیش خودمون بمونه...حتی به نارا هم نباید بگی
_باشه...هرجور راحتی.اولین رازی نیست که قراره بینمون بمونه...اما...مطمئنی میتونی همه چیزو ازش قایم کنی و همچنان داشته باشیش؟میتونی بهش دروغ بگی؟
_دفعه ی اولم که نیست سه هون...دروغ گفتن خیلی برای من اسونه حتی اگه دلمم بخواد که راستشو بگم...
_خب...نکتت چیه؟...اگه همچنان با دخترا بخوابی تا پول دربیاری شخصا رابطمو باهات قطع میکنم.
_خفه شو...البته که اینکارو نمیکنم.
_پس چیکار میکنی؟پول که پروازکنان نمیاد دستت...میدونی که من همچنان حاضرم کمکت-
_و منم همچنان به کمکت احتیاج ندارم سه هون...
بعد از چند لحظه سکوت ادامه داد:یه راه حل به ذهنم رسیده...عالی نیست...اما اموراتمو میگذرونه...




I am back...
چهارشنبه 21 خرداد 1393 ساعت 10:12 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Marjan★ Baek~Han | ( نظرات )
سلام علیکمممممممممم
چه طورین؟؟
بالاخره امتحانا تمومیدن...هوراااااااااااا...دارم از خوشحالی میمیرم...
همونطور که قول دادم داستانارو دوباره از سر میگیرم...
اما...
شرط داره...
شرطش چیه؟؟
اینه که دوباره همتون تو وب جمع شیداااااا من کامنت میخوام
فردا هر دو داستانو اپدیت میکنم کساییکه خواننده ها رو میشناسین بهم خبر بدین...
راستی...تصمیم گرفتم این وبو دوباره راه بندازم و جدیدترین اپدیت های بکی و لوهانو توش قرار بدم.و به کمک نویسنده ها و همچنین نویسنده های جدید احتیاج دارم...
بگید نظرتون چیه!
راستی...
کلیییییییییی دلم براتون تنگ شده بود.خیلی خیلی...
راستی اگه اینستا دارید و دلتون خواست فالو کنید منو...تو اینستا زیاد هستم میتونید ازم خبر بگیرید...
ای دیم اینه : marmar_lubyun
راستی...سحررررررررررررررر جونم...مثل چی دلم برات تنگ شده بود اجی...خیلی زیاد...خوبی؟؟؟





اطلاعیه
یکشنبه 18 خرداد 1393 ساعت 12:50 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست sahar asadi | ( نظرات )
سلام دوستان!!
میخواستم یه اطلاعیه ای رو به عرضتون برسونم!
نمیدونم داستان I can't believe رو میخوندین یا نه...به هرحال من چون نظرا کم بود ادامشو نذاشتم اما من کامل نوشتمش و دادم به یکی از دوستان که با یه کمی تغییر بذار تو وبش هرکی دوست داره بره بخونه!
اینم آدرسش:
www.elmira-stories.blogfa.com
و اما یه درخواستی هم داشتم ازتون!
لطفا هرکی با مرجان و مرضیه در ارتباطه بهشون بگه که بیان دلمان کلی تنگولید!



baekhyun-inst@gr@m update
چهارشنبه 14 خرداد 1393 ساعت 03:28 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست sahar asadi | ( نظرات )

اینم از آپدیت امروز آقا بکی...

اینم متنی که نوشته:

머리에 혹이생겼다.얼음을가져다주셨다. (내얼굴만한얼음보따리를.. 무거웠다) 하지만 감사합니다.. #얼음더많아봐어디..

اوخیییییییی احتمالا سرش ورم کرده که کیسه یخ گذاشته!!!

خوب استراحت کن بکیییییی




:: مرتبط با: baekhyun news , baekhyun pics ,
baekhyun-inst@gr@m update
سه شنبه 13 خرداد 1393 ساعت 02:01 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست sahar asadi | ( نظرات )

آپدیت اینستاگرام بکی

 اینم متنی که نوشته:

ABEddffdrff눈만으로도 알수있는 나




:: مرتبط با: baekhyun news ,

EXO-K ベッキョンのカレンダー

▽ HUNHAN キーホルダー

LUHAN