تبلیغات
Luhan & Baekhyun are 2 cute angels❤ - dont fall in love with me 8
 
Hello everyone...I am a Baek hyun♥ and Luhan ♥lover and my aim is to speard my love for these two cute angels.lets be good friends and let`s keep supporting our boys...dont forget to leave your comments and tell me how to improve my behavior and my blog posts.I`ll be happy to help you out if you needed any information about baekhan.so shall we start?!
let`s go...
awwwwww we are wolves~
  :: مدیر وب سایت : Marjan★ Baek~Han
زوج مورد علاقتون کیه؟



» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

users online
   

dont fall in love with me 8
شنبه 9 فروردین 1393 ساعت 10:26 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Marjan★ Baek~Han | ( نظرات )
سلام...عید همگی مبارک...امیدوارم همگی سالی خوب و پر از کی پاپ داشته باشین...خخخخ...
این یه قسمت تپل از داستان بکیه...
نمیدونم اپدیت بعدی کیه...اوضاعم خیلی خیطه...یعنی شدیدا...اگه نشد همگی بعد از امتحانای اردیبهشت اینجا جمع شید که داستان بارونه.
تا اون موقع باید یکم دیگه منتظر بمونید اما چون همگی امتحان داریم هیچ کی گذشت زمانو حس نمیکنه قول میدم.زود میگذره...
مرسی بابت همه ی کامنت هاتون خیلیییییییی دوستون دارم.
بفرمایید ادامه و اگه یادتون رفته قبل از خوندن یه نگاه به قسمت قبل بندازید تا حستون دوباره برگرده.هی هی...

baekhyun-fanclub-1.mihanblog.com

 

_میدونم که سرطان داری.

چیزی که اون لحظه صورتش منعکس میکرد ترکیبی از شوک و ناباوری بود و ترس...اما قبل از اینکه بتونه چیزی بگه یه پرستار بهمون نزدیک شد.

_خانوم مادربزرگتون به هوش اومده.

با چشمانی درشت شده از تعجب سرمو به سمت بکهیون چرخوندم و بکهیون با اشاره به سمت بیمارستان بهم علامت داد که برم داخل.ولی نمیخواستم تنها برم...نمیخواستم بکهیون رو ول کنم.دیگه نه...

دستمو به سمتش دراز کردم و درحالیکه به دستم زل زده بود نگاهش کردم.به چشمام نگاه کرد و با تشویش دست سرد و خیسشو تو دستم گذاشت.دست در دست هم وارد بیمارستان شدیم و رد پای خیسی که خودمون به جا گذاشتیم.پشت در اتاق ایستادم.میترسیدم...از شنیدن کلماتی که ممکن بود اخرین کلماتی باشن که از دهن هالمونی میشنیدم.

_تو میتونی...

با این جمله دستمو فشار داد و در اتاقو برام باز کرد.

مادر بزرگم ضعیفتر از همیشه روی تخت دراز کشیده بود و بهترین لبخندشو با دیدن من تحویلم داد.

_شما دوتا بالاخره دارین باهم قرار میذارین نه؟

باورم نمیشد...اولین حرفش بمن بعد از کما درباره ی روابطم با بکهیون بود؟

_ن...

قبل از اینکه جملمو کامل کنم بکهیون میون حرفم پرید و گفت:اره ما باهم قرار میذاریم.

چشمام درشت شدن و با تعجب نگاهش کردم.لبخند خوشگلی بهم زد و دوباره نگاهشو به مادربزرگم متمرکز کرد.

_خیلی براتون خوشحالم...

نوار قلب روی مانیتور شروع کرد به سریع و نامرتب شدن.به سمت هالمونی دویدم و دستاشو گرفتم.

_من خودم هم با عشق دبیرستانم ازدواج کردم.

_هالمونی...

اشکام دوباره جاری شدن.چطور میتونست درباره ی همچین مساله ی بی اهمیتی تو همچین شرایطی صحبت بکنه؟

دکترهای متعددی وارد اتاق شدن.

_مشکلی نیست عزیزم.همه چی خوبه...

دستاشو بیشتر فشار دادم.یکی از پرستارها سعی کرد منو از پای تخت بلند کنه و گفت:خانوم...بهتره شما اینجارو ترک کنید .

میخواستم تا جایی که میتونم کنارش بمونم.

_هالمونی...دوستت دارم.

_منم دوست دارم.

_خانوم...

_میدونم که باید برم ولی مادربزرگم تنها کسیه که دارم نمیشه حداقل بذارید باهاش خداحافظی کنم؟

_ببریدش بیرون...

خیلی مسخره بود که دکترا تا چه حد میتونستن دلسنگ باشن!

میدونستم که میخواستن زندگیشو نجات بدن اما همه میدونستیم که دیگه راه نجاتی نمونده...

_بیا....بیا بریم.

بکهیون کمرمو گرفت و بلندم کرد.سعی کردم خودمو از تو دستاش بیرون بکشم اما خیلی ضعیفتر از اون چیزی بودم که بتونم!

وقتی که از اتاق بیرون اومدم میدونستم که دیگه همه چیز تموم شده...

_خداحافظ هالمونی...

بکهیون منو محکم به سینش فشار داد و اروم زمزمه کرد:بیا بریم خونه.

###

_بکهیون؟

_هم؟

حالا نزدیک خونه ی من بودیم اما...

_مشکلی نداره اگه بریم خونه ی تو؟نمیخوام برم خونه...

هنوز اماده ی دیدن یه خونه ی خالی و سوت و کور نبودم.مخصوصا وقتی میدونستم قراره تا اخر عمرم همونجوری بمونه.

بکهیون جواب نمیداد.میدونستم دوست نداره کسی به خونشون بره.اما از اونجاییکه من قبلا اونجا بودم فکر نمیکردم مساله ی مهمی براش باشه...

وقتی دیدم هنوز جوابی نداده متوجه شدم خیلی مهمتر از اون چیزی که فکر میکردم هست.

_باشه اشکال نداره میتونم برم خون...

_نه...میریم خونه ی من!

_بکهیون درک میکنم...اگه نمیخوای خونتون باشم میتونم برم خونه ی خودم.

_نه...میخوام...

میخواستم لبخند بزنم ولی خیلی زود بود نه؟من تازه تنها عضو خانوادمو از دست داده بودم.ولی من بکهیون رو داشتم...یعنی اخرین امیدم برای ادامه ی زندگیم رو!

در راه بازگشت به خونه ی بکهیون هردومون ساکت بودیم.چونکه من تا همون روز خیلی از بکهیون درباره ی خودش و چیزایی که دوست نداشت بدونم پرسیده بودم.تنها کاری که میتونستم براش بکنم این بود که به زندگیه شخصیش یکم بیشتر احترام بذارم.کاری که خیلی وقت پیش باید میکردم اما نکردم.

وقتی داشتیم به خونش نزدیک میشدیم پرسید:بالاخره میخوای بگی چی تو سرته یا نه؟

با تعجب پرسیدم :چطور میدونی چیزی تو سرمه یا نه؟

با خنده گفت:وقتی سوار اتوبوس بودیم هی میخواستی یه چیزی بگی ولی جلوی خودتو میگرفتی

_چرا به مادربزرگم گفتی که ما باهم قرار میذاریم؟

_اون شبی که خونتون موندم رو یادته؟صبح فرداش درباره ی تو بامن صحبت کرد.گفت که اخرین ارزوش قبل از مرگش اینه که تو عشق زندگیتو پیدا کنی.فکر کردم اشکالی نداره که اخرین ارزوشو براش براورده کنم.

_حتی اگه دروغ باشه؟

_اخرین لحظه های زندگیش شاد بودن.همین کافی نیست؟

_اهم...

دوباره داشتم احساس خلا میکردم که دست بکهیون راهشو تو دست من پیدا کرد.حس خلا به زودی محو شد و جاشو گرمای دست بکهیون گرفت که کل بدنمو گرم کرد.با اینکه از گرم شدن قلبم خوشحال بودم اما دوست نداشتم شخصی که داشت اینکارو میکرد بکهیون باشه...نه وقتی که داشت با جیون قرار میذاشت.

وقتی به خونش رسیدیم دستمو بیرون کشیدم و گفتم:بکهیون تو دوست دختر داری.

بکهیون فریاد زد:تو داری دیوونم میکنی...

شاید بارون ولم صداشو بالا برده بود ولی من باور داشتم که دلیلش چیز دیگه ایه.

_سعی کردم بهت هشدار بدم...سعی کردم از خودم برونمت... و سعی کردم اون احساساتی که هر روز بیشتر از دیروز تو وجودم شعله ور میشدن رو نادیده بگیرم...سعی کردم باشه؟؟همه چیز داشت خوب پیش میرفت...تو با نداشتنم کنار اومدی و رابطه ی من و جیون رو پذیرفتی...قرار گذاشتن با جیون خیلی مزخرفه اما من بخاطر تو اینکارو کردم.به خاطر اینکه میخواستم ازت محافظت کنم.

میدونستم هدفش چیه ولی تنها کاری که کرده بود ناراحت کردن من بود.اون کی بود که بجای قلب من تصمیم بگیره؟

_چی میگی؟به خاطر اینکه من ضربه نبینم باهاش رابطه برقرار کردی؟واقعا فکر کردی وقتی دستشو میگیری , وقتی در اغوشش میکشی یا وقتی میبوسیش نمیشکنم؟واقعا فکر میکنی ضربه ندیدم؟؟

با صدایی به ارومیه زمزمه که به سختی تو صدای بارون شنیده میشد گفت:فکر کردم ضربه ای که در اون صورت میبینی خیلی بهتر از ضربه ایه که وقتی عاشقم بشی و منو به سرطان از دست بدی خواهی دید...از این وضعیت متنفرم اوکی؟سخته...خیلی برام سخته.همیشه دارم درد میکشم اما باید برای حفظ ظاهر اون لبخند مسخره رو به لب بیارم تا کسی چیزی نفهمه.هیچ کس نباید چیزی بفهمه.

_بس کن...

_هیچ کس نباید بمن نزدیک بشه.

_بکهیون بس کن.

_هیچ کس نباید بعد از رفتنم دلتنگم بشه.

_بک این حرفو نزن.تو هیچ جا نمیری...تو حالت خوبه

اشک دوباره داشت رو گونه هاش می رقصید و دوباره دیوارهای سنگیش داشتن خورد میشدن.

نمیتوستنم اونجوری ببینمش...

_به نظرت این چهره ی یه ادمه خوبه؟

دستاشو بالا اورد و موهاشو از روی سرش برداشت.دهنم از تعجب باز مونده بود و چشمام پر از اشک بودن.

_میدونم که چهرم مسخره شده.

صداش میلرزید اما همچنان ادامه داد:پرتو درمانی و رادیوتراپی چند وقته دیگه اثر نمیکنه به خاطر همین شیمی درمانی رو شروع کردم.

دستامو دورش حلقه کردم و محکم در اغوشش کشیدم.دستاشو روی شونه هام گذاشت و سرشو به گردنم چسبوند و با هق هق گفت:دیگه هیچی اثر نداره.میترسم...

بکهیون میلرزید و دلیلش فقط سرمای هوا نبود.

_از مرگ میترسم.فکر کردم اماده ام ولی نیستم.فکر میکردم میتونم تنهایی از پس این جنگ بربیام ولی نمیتونم.سخته یورا...و پدرم انقدرگرم کارای خودشه که هیچ اهمیتی نمیده

دستمو روی کمرش کشیدم و گفتم:دیگه نمیذارم تنها بمونی...

بکهیون یه دست از لباسای خودشو بهم داد تا سرما نخورم.وقتی از دستشویی بیرون اومدم بکهیون روی تخت نشسته بود و کلاه گیسشو دوباره روی سرش گذاشته بود.

_بک چرا دوباره اونو روی سرت گذاشتی؟

با اخم گفت:چون بدون اون چندش اورم.

کناش نشستم و دستاشو گرفتم و گفتم:اینجوری حرف نزن.تو همیشه خوشگلی

_هیی...نمیخواد دروغ بگی.به خاطر تو هم که شده میتونم رو سرم نگهش دارم.

_بکی...جدی میگم برش دار...

چند لحظه بهم خیره شد و در نهایت شونه هاشو بالا انداخت و گفت:از تصمیمی که گرفتی پشیمون خواهی شد.

بالاخره راضی شد تا کلاه گیسشو برداره.

وقتی دید بهش خیره شدم سریع کلاه سوییشرتشو روی سرش گذاشت و با صدای بانمکی گفت:بهت که گفتم...بدون اون خیلی زشتم.

_نخیر...گفتم که همیشه خوشگلی

به چشمام نگاه کرد و گفت:هستم؟؟

دوباره دستاشو گرفتم و گفتم:همیشه!

دستامو محکمتر گرفت و گفت:بعد از عمل نظرت عوض میشه.

_بک تو الانشم روی سینت زخم داری مساله ی مهمی نیس.

ابروهاشو تو هم کشید و گفت:چی میگی؟تومر جای عجیبیه...برای دسترسی بهش باید صورتمو بشکافن.

_چ..چی؟اما اون زخم روی سینت...تومر تو قلبت نیست؟

با صورتی که علاقشو نشون میداد پرسید:فکر میکنی من سرطان قلب دارم؟

_نداری؟

با خنده گفت:نه...سرطان مغزه...

با دستام جلوی دهنمو گرفتم و با تعجب بهش خیره شدم.بکهیون دوباره خندید و سرشو تکون داد.

_اصلا خنده دار نیست بک

_هنوز خیلی چیزا هست که درباره ی من نمیدونی.

با لحن ناراحتی گفتم:خودم میدونم...

بکهیون روی تخت دراز کشید و منو کنار خودش خوابوند.من سرمو رو سینش گذاشتم و دستمو محکم دورش حلقه کردم.با دست ازادش موهامو نوازش کرد و گفت:من و سوهی وقتی دبستانی بودیم باهم اشنا شدیم.همونطور که بزرگتر شدیم علاقه ی من به سوهی شدیدتر شد.وقتی بالاخره سال اخر تو دوره ی متوسطه بودیم بهش اعتراف کردم درخواستمو رد کرد و بهم گفت که عاشقش نشم.البته اون موقع نتونست جلوی منو بگیره.من به کارام ادامه دادم و سوهی هم به رد کردن همه ی درخواستام ادامه داد. به پدر و مادرش درباره ی من گفت و اونا هم موضوع رو با خانواده ی من درمیون گذاشتن.هیچی نمیتونست جلوی منو بگیره...همیشه دنبالش بودم.بالاخره درخواستمو قبول کرد.همه نگران رابطمون بودن چون خانواده ی سوهی به خانواده ی من درباره ی سلامتیه سوهی گفته بودن.اما من از چیزی خبر نداشتم.اون سرطان قلب داشت...وقتی خیلی به مرگش نزدیک بود همه چیز رو بهم گفت.میخواست تو اخرین لحظات بهم بگه ولی هیچ وقت نفهمیدم چرا...عشقش کورم کرده بود...به حدی که قبول کردم قلبمو بهش اهدا کنم.امضای پدر و مادرمو جعل کردم و همه اسناد و مدارکو برای اهدای قلب حاضر کردم.اون موقع مسائل اندازه ی الان پیچیده نبود به خاطر همین راحتتر تونستم همه رو متقاعد کنم.وقتی عمل جراحی شروع شد دکترا متوجه شدن سوهی مشکلات اساسی و پیچیده ی جدیدی تو بدنش داره و یه قلب برای نجات زندگیش کافی نیست.به خاطر همین عمل رو تو مراحل اولیه متوقف کردن.وقتی بهوش اومدم خواهرم گیوری کنارم بود.وقتی بهم گفت که چرا عمل متوقف شده احساس میکردم دنیا رو سرم خراب شده.و خانوادم شدیدا به خاطر کارم که اونا احمقانه در نظر میگرفتنش از دستم عصبانی بودن.اولین جمله ای که پدرم بعد از دیدنم گفت این بود"چطور تصمیم گرفتی زندگیتو به خاطر دختری که فکر میکنی عاشقشی تو خطر بندازی؟تو فقط 15 سالته"بعد از مرگ سوهی زندگیم سیاه شد.دیگه هیچی برام مهم نبود...فقط منتظر مرگم بودم...تا وقتیکه مادرم به خاطر ژن سرطانی که تو خون اجدادمون بود به سرطان مغز مبتلا شد.تا قبل از اون هیچ وقت عمل پیوند مغز انجام نشده بود ولی پدرم میخواست برای نجات زندگیه عشقش هم که شده اینکارو امتحان کنه...میخواست عمل جراحیرو خودش انجام بده و برای اینکار تمام تحقیقات لازم رو هم انجام داد.اما به خاطر مشکلات خونی گیوری تنها کسی بود که میتنونست تو کوتاهترین زمان ممکن به کمک بیاد.پدرم ازش خواست مغزشو به مادرم اهدا کنه با اینکه میدونست شانس موفقیت امیز بودن عمل کمتر از 20 درصده...گیوری نمیخواست اینکارو بکنه...هیچ کس نمیخواد بمیره!همه میدونستیم امکان نداره با پیوند مغز بشه جون گیوری یا مادرمو نجات داد.اما پدرم دست بردار نبود.گیوری خودکشی کرد.هم خودشو هم مادرمو کشت.یه تصادف عمدی و همه چیز تموم شد.دو نفری دیگه ای که تو ماشین مقابل وبدن هم درجا جون سپردن.

*یورا:و از شانس اون دو نفر دیگه پدر و مادر من بودن*

وقتی داستانشو تموم کرد تقریبا نصفه شب بود.نفس عمیقی کشید و به سقف خیره شد.دستمو رو گونش گذاشتم و گفتم:مرسی که بهم اعتماد کردی...

سرشو به سمتم چرخوند و لبخند زد و گفت:میخواستم خیلی زودتر بهت بگم...ولی نشد...

_درک میکنم.

سرشو اورد نزدیکتر و لپمو که خیلییییی نزدیک به لبام بود رو بوسید.جوری که حرارت نفساشو روی لبام حس میکردم.بعدشم به پهلو دراز کشید و دستاشو محکم دورم حلقه کرد و گفت:بخوابیم؟

سرمو تکون دادم و لبخند زدم.

_شبت بخیر...

_شب تو هم بخیر...



:: مرتبط با: dont fall in love with me ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
caylaalvanez.jimdo.com چهارشنبه 14 تیر 1396 04:11 ب.ظ
My brother suggested I may like this website. He was totally right.
This post actually made my day. You can not consider
simply how so much time I had spent for this information! Thanks!
marniedungey.blog.fc2.com پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 10:33 ب.ظ
Hi there to all, the contents present at this site are really remarkable for people knowledge, well, keep
up the good work fellows.
BHW دوشنبه 28 فروردین 1396 08:15 ق.ظ
This is very interesting, You're a very skilled blogger.
I've joined your rss feed and look forward to seeking more of your excellent post.
Also, I've shared your site in my social networks!
manicure دوشنبه 21 فروردین 1396 07:00 ب.ظ
There is definately a great deal to find out about this topic.

I like all of the points you have made.
manicure پنجشنبه 17 فروردین 1396 03:46 ب.ظ
Someone necessarily lend a hand to make seriously articles I would state.
This is the first time I frequented your website page
and to this point? I surprised with the analysis you made to
make this particular post incredible. Magnificent process!
manicure چهارشنبه 16 فروردین 1396 09:46 ق.ظ
With havin so much content do you ever run into any problems of plagorism
or copyright infringement? My site has a lot of exclusive content I've either written myself or outsourced but it
seems a lot of it is popping it up all over the web without my authorization. Do you know any ways to help reduce
content from being stolen? I'd genuinely appreciate it.
BHW یکشنبه 13 فروردین 1396 10:51 ب.ظ
These are actually enormous ideas in on the topic of blogging.
You have touched some fastidious points here.
Any way keep up wrinting.
سحر سه شنبه 2 اردیبهشت 1393 09:27 ب.ظ
رزی میکشمت!! چرا داستان نمیذاری تو؟؟ عاقا من داستان میخوام ببین بعد کلی وقت اومدم با خوشحالی فقط یه داستان گذاشتی:(....میدونم درسا نمیذادن ولی بعد امتحانا باید بترکونیا
اخیبی بعد خوندن این انقدر دلم گرفت احساس میکنم بهجوری واقعیه:(
ببچاره تو بیچاره بکی......فوق العاده بود مثله همیشه اونیه من
منتظر بقیشم:**
عسل دوشنبه 18 فروردین 1393 08:48 ب.ظ
سلام عزیزم خوشحال میشم لینکم کنی....منم لینکت کردم......
سپیده سه شنبه 12 فروردین 1393 08:25 ب.ظ
مرسی که بعد از سالیان دراز گذاشتی!خیلی احساسی و قشنگ بود!
Raha_Ts سه شنبه 12 فروردین 1393 06:44 ب.ظ

اچقدر پدرشون سنگدل بوده!!!
مرسی و خسته نباشی
سه شنبه 12 فروردین 1393 02:04 ق.ظ
اقا جون خودت بقیه روبذار هی هروزمیام چك می كنم میبینم نیست
SHIMA دوشنبه 11 فروردین 1393 03:30 ب.ظ
واییییییییییییی دلم تنگ شده بود خیلی غم انگیز بود ... آخرش میمیره ؟ نههههههه ... مرسی عیدت مبارک منتظر ادامه ایم :)
raha یکشنبه 10 فروردین 1393 05:06 ق.ظ
وااااااااااااای اونی خیلی قشنگ بود احساس میکنم بکی داره میمیره ولی ی حسی بم میگ ک مث فیلما همه چی یهو خوب میشه ایشااله ایشاله ک بکی خوب میشه مگ ن؟؟؟ اونی بکی رو خوب کن اگ آخر داستان بد تموم بشه خیلی بد میشه ولی من امید دارم ک داستان خوب تموم میشه خب اونی جونم منتظر ادامه داستان و همچنین ادامه داستان لولو هم هسسسسسستم سارانگه عیدت مبارک
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

EXO-K ベッキョンのカレンダー

▽ HUNHAN キーホルダー

LUHAN