تبلیغات
Luhan & Baekhyun are 2 cute angels❤ - save me from myself 13
 
Hello everyone...I am a Baek hyun♥ and Luhan ♥lover and my aim is to speard my love for these two cute angels.lets be good friends and let`s keep supporting our boys...dont forget to leave your comments and tell me how to improve my behavior and my blog posts.I`ll be happy to help you out if you needed any information about baekhan.so shall we start?!
let`s go...
awwwwww we are wolves~
  :: مدیر وب سایت : Marjan★ Baek~Han
زوج مورد علاقتون کیه؟



» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

users online
   

save me from myself 13
چهارشنبه 7 اسفند 1392 ساعت 10:17 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Marjan★ Baek~Han | ( نظرات )
سلاااااااام...
شرمنده شرمنده...
میدونم خیلییییی دیر اومدم.هی هی
ولی خب می بخشین دیگه مگه نه؟؟
نظرارو همرو میخونم دوستان ولی وقت جواب دادن ندارم میانه...
بازم مرسی که تو نبودم به وب سر میزدید همراهان همیشگی....
بفرمایید ادامه...
کامنتارم بعدا جواب میدم.شایدم همرو تایید کنم فعلا...
ولی از این به بعد همه ی کامنتارو سریع می جوابم...
یاکسوک!!!!

ذهن هه ری درگیر بود.نمیتونست باور کنه که اون کلمه ها از دهن لوهان دراومده بودن.و مخاطبشون هم خودش بوده.

یعنی چی باید بهش بگم...وقتی دیدمش چجوری باید رفتار کنم...صبح روز بعد وقتی از پله ها رفت پایین و مادرشو تو اشپزخونه دید میخواست خیلی سریع همه ی اتفاقارو بهش بگه.دوست داشت هیجاناتشو با یکی شریک شه.اما جلوی خودشو گرفت.مطمئن بود مادرش از شنیدن خبراش خوشحال نمیشه و هرگز اجازه نمیده دخترش با یه کسی مثل لوهان رابطه داشته باشه.پس حرفشو قورت داد و گفت:مامان...

مادرش سرشو به سمته صدای هه ری چرخوند و با لبختد گفت:صبح بخیر...

_صبح بخیر...حالت بهتره؟

_اهم...بیا برات صبحونه اماده کردم.من دیگه باید برم.مواظب خودت باش.

به سمت هه ری اومد و پیشونیشو بوسید و گفت:میبینمت...

"این هفته میبرمش دکتر.چه بخواد چه نخواد"

دیگه از خوبم خوبم های مادرش خسته شده بود.میخواست برای یه بار خیال خودش و مادرشو راحت کنه.برای همین تصمیم گرفت اخر هفته ی بعد با مادرش برن دکتر تا دلیل سرماخوردگی های طولانیه مادرش رو متوجه بشه.خودشو جلوی تلویزیون پهن کرد و سعی کرد وقت کشی کنه!دوست داشت بره خونه ی لوهان و باهاش صحبت کنه ولی میدونست وقتی لوهان میگه"باهام صحبت میکنیم"به این معنی نیس که هه ری میتونه برای شنیدن حرفاش بره!وقتی که خودش احساس میکرد وقتشه برای روشن کردن موضوع میومد و هه ری نمیتونست هیچ کاری به جز دعا کردن برای نزدیک شدن زمان موعود بکنه.ضربان قلبش از دیشب تاحالا اروم نگرفته بود و باعث میشد هه ری خودشو بین زمین و اسمون ببینه.گوشیو روی زمین چرخوند و گفت:پس چرا نمیاد؟؟

وقتی صدای زنگ درو شنید از رو صندلی افتاد.سریع خودشو جمع کرد و بلند شد و به سمت در دوید.خودشو تو اینه نگاه کرد و یه لبخند کوچولو زد و با گونه های سرخ دستگیره ی درو گرفت.بعد از یه نفس عمیق درو باز کرد.لوهان پشت در ایستاده بود.نمیدونست چیکار کنه.به همین خاطر همچنان درحالی که محکم دستگیره ی درو تو دستاش فشار میداد سر جاش ایستاد.با خودش برای گفتن یه چیزی درگیر بود.نیمدونست باید مثل همیشه به راحتی سلام بده یا...

_سلام...

لوهان خیلی عادی از کنارش گذشت و وارد خونه شد.هه ری سر جاش ایستاد و به لوهان که وارد اتاق پذیرایی میشد خیره شد.واقعا چه چیز دیگه ای انتظار داشت؟شاید یه نشونه ی کوچیک از اینکه اتفاقای شب قبل واقعی بودن.اما اون میدونست که حتی با وجود شنیدن حرفای دیشب لوهان چیزی قرار نیس بینشون عوض بشه.هنوزم هیچی عوض نشده بود و هه ری همون دختر 17 ساله ی کوچولویی بود که احتیاج به مراقبت داشت.دروبست و دنبال لوهان وارد اتاق پذیرایی شد.

لوهان روی صندلی  نشست و گفت:دیشب تو اون مهمونی چیکار میکردی؟

_چی؟

این سوالی نبود که هه ری انتظار شنیدنشو داشت.از دیشب تاحالا به هزار چیز ممکن که میشد از لوهان بعد از اعترافش شنیده بشه فکر کرده بود اما این سوال اخرین چیزی بود که انتظار شنیدنشو داشت.به همین خاطر با چهره ی سردرگمی به لوهان خیره شدو دوباره پرسید:ها؟

_چطوری اومدی اونجا؟منظورم اینه که...کی تو رو دعوت کرد؟

_اهان...برادر همکلاسیم مهمونی رو برگذار کرده بود.و هم کلاسیم هم من و چند تا دیگه از دوستامونو برای مهمونی دعوت کرد.

_اسمش چیه؟و اسم برادرش؟

هه ری گیج شده بود.واقعا لوهان داشت اون سوالارو میپرسید؟اون لحظه بیشتر یاد بازجویی مینداختش تا "صحبت" بعداز یه اعتراف کاملا واضح!اما لوهان کاملا جدی بود

_اسمش جونسوئه...و اسم برادرش...نمیدونم راستش.

لوهان لباشولیسید و درحالی که تو فکرای خودش غرق شده بود با صدای ارومی گفت:چند سالشونه؟

لوهان خیلی نگران هه ری بود.مطمئن بود جیهو کسی رو برای مراقبت ازش استخدام کرده و باید هرچه سریعتر میفهمید اون شخص کیه!اگه میخواست با هه ری باشه باید حداقل میفهمید کسی که داره به جیهو نخ میده کیه و در حال حاظر کساییکه هه ری رو به اون مهمونی دعوت کرده بودن صدر لیستش قرار داشتن.

_داری ازم بازجویی میکنی؟

هه ری با اخم دستاشو روی سینش گره کرد و ادامه داد:اگه اینطوره از همون دری که وارد شدی خارج شو

_ها؟؟

_اومدی که اینجا که درباره ی اینجور مسائل حرف بزنی؟یا اومدی که دوباره شخصیت برادر بزرگ نگرانتو به رخم بکشی؟بعدشم...دوستی که منو دعوت کرده یکی از بهترین دوستامه و من به خودش و خانوادش کاملا اعتماد دارم و مطمئنم اگه اونجا خطری تهدیدم میکرد هیچ وقت منو دعوت نمیکرد.تازه...من تنها کسی نبودم که به مهمونی دعوت شده بودم تقریبا کل کلاس دعوت بودن.پس لطفا دوباره درباره ی اینکه من سر به هوام و نمیتونم مواظب خودم باشم نطق نکن.

لوهان اروم جواب داد:تو اونجور مهمونی هارو نمیشناسی هه ری...حتی اگه میزبان و 99 درصد ادمای اونجا خوب و قابل اعتماد باشن بازم یه درصد از ادما هستن که چیزای دیگه ای تو استینشون دارن.ادمای زیادی هستن که باید ازشون فاصله بگیری هه ری!

_خیلی خیلی ممنون بابت نصیحتت.اما من واقعا میتونم از پس خودم بربیام.شاید کم سن باشم اما کور و احمق نیستم.میتونم تنها برم مدرسه و برگردم.میتونم بدون تو برم خرید...لازم نیس همیشه مواظبم باشی چون فکر میکنی که من انقدر احمقم که نمیتونم ادمای خوب رو از ادمایی که میخوان بهم اسیب برسونن تشخیص بدم.و یه چیز دیگه ای که ازش مطمئنم اینه که میتونم با دوستام برم مهمونی بدون اینکه طعمه ی کسایی بشم که برای بدن مستشون دنبال یه "هدف راحت" میگردن.شاید تو ذهن تو من هنوزم همون دختر 15 ساله ای هستم که تو روز اول مدرسش گم شده بود چون شهر جدیدی که بهش نقل مکان کرده بودن رو نمیشناخت اما من بزرگ شدم.حتی اگه فقط دو سال باشه اما بزرگ شدم.اما اگه میخوای همیشه به عنوانم نگهبانم کنارم باشی ترجیح میدم اصلا نباشی!

هه ری نمیتونست بگه چقدر ناامید شده بود.از اینکه لوهان دوباره داشت درباره ی چیزهایی صحبت میکرد که هه ری از صحبت کردن دربارشون متنفر بود.درست وقتی که فکر میکرد میتونه به داشتن لوهان به عنوان یه چیز مهمتر تو زندگیش فکر کنه , خودش همه چیزو خراب کرده بود.با یاداوریه اینکه هه ری کیه...چیه...و اصلا تو زندگیش چه نقشی داره!

واقعا حرفای دیشبش یادش رفته بود؟خودش گفت که دوسش داره ولی هه ری نمیتونست هیچی تو لحن صحبت و رفتار لوهان از دوست داشتن ببینه.شایدم یادش رفته بود...شاید اون حرفارو زده بود چون میخواست بدون جر و بحث بفرستتش خونه؟

_هه ری...فکر کنم اینجا یه سوئ تفاهم پیش اومده.

هه ری با چشمایی که سردرگمی توشون موج میزد به لوهان خیره شد.

_من این سوالارو به خاطر اینکه فکر میکنم تو یه دختر جوون که نمیتونه از خودش مراقبت کنه هستی , نمیپرسم.برعکس...من فکر میکنم تو دختر خیلی قوی و شجاعی هستی.چندبار دیدم که شماره هایی که از پسرا میگیری رو پاره میکنی و میندازی دور؟هم چنین...میدونستی چقدر خوشم میاد وقتی زنایی که صبح میبینی رو مسخره میکنی؟

 لوهان به اینکه منظورش از "زنا" چی بود اشاره ی دیگه ای نکرد چون میدونست که هه ری کاملا متوجه منظورش شده و نمیخواست بیشتر باعث ناراحتی هه ری بشه

_من به خاطر اینکه فکر میکنم تو نمیتونی از پس خودت بربیای کنارت نیستم.فقط نمیخوام تنها بری همچون جاهایی.چون خیلی جوونی.میخوام کنارت باشم چون از کنارت بودن لذت میبرم.و نمیخوام هیچ کس بهت دست برنه.نمیخوام هیچ کس بهت نزدیک بشه...بهم بگو خودخواه ولی من تو رو فقط برای خودم میخوام.

هه ری حتی بیشتر از قبل سرخ شد و چشماشو به دستاش دوخت.

_بعدشم...من هیچ وقت نگفتم که از سن کمت خوشم نمیاد.من بزرگ شدنتو با چشمای خودم دیدم.من تمام لحظه هایی که خودت حواست بهشون نبوده رو دیدم.کی گفته که تفاوت تو با اون فاحشه ها باعث میشه من ازت خوشم نیاد؟تازه برعکس...از اون زنا خیلی زیاد هست هه ری.اما دخترایی مثل تو...کمن.

هه ری لبخند کوچیکی زد و به چشمای لوهان نگاه کرد.

لوهان خنده ی بامزه ای کرد و دست هه ری رو گرفت و اونو روی کاناپه ی وسط اتاق پذیرایی نشوند و خودش روی زانوهاش جلوی هه ری نشست و به چشماش خیره شد.

_هه ری...گفتی که نمیخوای نگهبانت باشم.پس بگو...من باید کی باشم؟

هه ری جوابشو میدونست.حتی لازم نبود یه لحظه هم برای جواب دادن صبر کنه...اما چی باید بهش میگفت؟سرشو چرخوند و دهنشو باز کرد که چیزی بگه.اما هیچ صدایی از گلوش خارج نشد.

لوهان با لبخند صورتشو گرفت و به سمت خودش چرخوند و صورتشو نزدیکتر کرد و درحالیکه نفساش لبای هه ری رو قلقلک میدادن گفت:پس حالا که نمیخوای جواب بدی بذار اول من بگم.

و بعد از گفتن اون جمله فاصله ی بین لباشونو از بین برد.دستاشو اورد بالا و صورتشو گرفت تا بتونه کنترل بهتری روی لباش داشته باشه.تو اون لحظه بود که هردوتاشون تقریبا جواب همدیگرو میدونستن.وقتی بالاخره لوهان به هه ری اجازه ی نفس کشیدن داد هه ری اروم گفت:خب...این..یعنی...من و تو...منظورم اینه که...

_جواب من روشنه هه ری.من ارزومه تو دوست دخترم باشی.من هیچی بیشتر از با تو بودن نمیخوام.شاید فکر کردی که حرفای دیشبم یادم رفته.ولی نرفته...هرچی گفتم راست بود.همه ی اون بوسه ها برای من پر از معنی و با ارزش بودن.تو با ارزش ترین چیز زندگیمی.من بجز تو هیچ کس رو نمیخوام.

اینبار نوبت لوهان بود که سرخ بشه و صورتشو از هه ری برگردونه.هه ری لبخند زد و لوهان ادامه داد:ولی بامن بودن راحت نیست.نمیخوام سرنوشتت با کسی مثل من بهم گره بخوره.تو سبک زندگیه منو میدونی...من نمیخوام مجبورت کنم که منو بپذیری...میدونم قبول کردنم سخته چون همه چیزو درباره ی من و کارام میدونی...اما میخوام خواهش کنم...میتونی کنارم بمونی و...منو به خاطر کسی که هستم دوست داشته باشی؟لطفا؟

_من همیشه دوستت داشتم.برام مهم نیس چیکار کردی.برام مهم نیس تاحالا با چندتا زن بودی...فقط اگه از این به بعد من تنها کسی باشم که تو زندگیته.

_مطمئنی؟من دوست پسر خیلی ایده عالی نیستما.اما قسم میخورم که بهت وفادار باشم...اما باید از تصمیمت مطمئن باشی...چون وقتی اره رو بهم بگی دیگه به هیچ وجه نمیذارم از کنارم بری.

_اره...تا حالا تو زندگیم از هیچ چی بیشتر از این مطمئن نبودم.میخوام باهات باشم.

لوهان نفس عمیقی کشید و گفت:اوکی///البته...من هیچ جواب دیگه ای روهم قبول نمیکردم.چون برای رد کردن درخواستم دیگه دیر شده.با اولین بوسمون دیر شده بود.

هه ری خندید و سرشو پایین انداخت و گفت:ولی من نمیخوام چیزی تو رابطمون عوض شه.احساس میکنم خیلی شرایط بامزه ای داریم.همه چیز دربارمون خاصه...

_من اینطوری فکر نمیکنم.

هه ری ابروهاشو تو هم کشید و با تعجب به لوهان خیره شد.لوهان با لبخند دستاشو روی کمر هه ری گذاشت و به خودش نزدیکش کرد و بوسیدش

_این چطوره؟

قبل از اینکه هه ری جوابی بده لباشو روی گونش گذاشت و بوسید

_و این؟

هه ری خنده ی کوچولویی کرد وقتی لوهان لباشو روی ناحیه ی زیر گوشش گذاشت و زبونشو روی پوستش کشید

_و این؟

اما قبل از اینکه کار دیگه ای بکنه از جلوی هه ری بلند شد و با لبخند شیطنت امیزی گفت:دوباره بگو...

هه ری خودشو زد به اون راه و با چشمای معصوم به لوهان نگاه کرد و گفت:چیو؟

لوهان با همون لبخند سرشو تکون داد و گفت:خودت میدونی.

دوباره جلوی هه ری روی زمین زانو زد و موهاشو پشت گوشش گذاشت و به صورتش خیره شد.

_دوست دارم.

_منم دوست دارم.

قبل از اینکه لوهان لباشونو دوباره بهم وصل کنه هه ری متوقفش کرد.لوهان میتونست نگاه جدیشو که حالا صورت خوشگلشو پوشونده بود رو ببینه.با نگرانی پرسید:چیه؟

_کبودی گردنت اذیتم میکنه.

لوهان دستشو روی جایی که فکر میکرد کبود باشه گذاشت و گفت:اوه...

اون اصولا از این کبودی ها نداشت.چون اجازه نمیداد زنا انقدر بهش نزدیک بشن اما درهرحال میدونست برای هه ری جذابترین صحنه ی ممکن نیس.

_پس خودت یه دونه درست کن.

_چی؟

_خودت یه دونه درست کن....مطمئن باش...از این به بعد نمیذارم هیچ کس به غیر از تو بهم نزدیک بشه.بیا...میخوام یه دونه از طرف تو داشته باشم.

لوهان هه ری از روی مبل بلند کرد و روی پاهاش نشوند و سرشو به مبل تکیه داد تا هه ری دسترسی بهتری به پوستش داشته باشه.

اروم دستاشو روی شونه های لوهان گذاشت و پرسید:مطمئنی؟

به جای جواب داد لبخند زد و سرشو با دستاش نزدیکتر کرد.هه ری لباشو روی پوست لوهان گذاشت و اروم شروع به مکیدن کرد.میدونست کاری که میکنه نباید خیلی درد داشته باشه ولی بازم از انجام دادنش احساس گناه میکرد.بعد از چند ثانیه لباشو از رو گردن لوهان برداشت و به اثر هنری قرمز رنگی که روی پوست شفاف لوهان خلق کرده بود نگاه کرد.دوباره لباشو روی همون ناحیه گذاشت...نه برای اینکه رنگو پر رنگتر کنه...بلکه اروم شروع به بوسیدن اون ناحیه کرد.برای هه ری اون کار نشونه ی معذرت خواهی بدون صحبت کردن بود.لباشو از اون ناحیه کم کم به سمت صورت و گونه های لوهان حرکت داد.

لوهان خندید و هه ری روی کاناپه خوابوند و خودشو جوری که وزنش بهش اسیبی نرسونه روی هه ری قرار داد و گفت:یکار میکنم از اینکه بهم جواب مثبت دادی پشیمون بشی.

_اوه واقعا؟؟نمیتونم صبر کنم.

اونروز یکی از بهترین روزای زندگیه هر دوشون بود...چون بدون هیچ دروغی...پرده ای...فاصله ای...میتونستن از داشتن همدیگه لذت ببرن.بدون اینکه به احساسات دیگری شک کنن....




:: مرتبط با: Save me from myself ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
How long will it take for my Achilles tendon to heal? شنبه 7 مرداد 1396 11:07 ب.ظ
I am no longer certain the place you are getting your info,
however good topic. I needs to spend a while studying more or understanding more.
Thank you for magnificent info I used to be looking for this information for my mission.
http://yolandalarger.jimdo.com/ جمعه 26 خرداد 1396 11:11 ب.ظ
Thank you for the good writeup. It in fact was a amusement account it.
Look advanced to far added agreeable from you! By the way,
how could we communicate?
BHW جمعه 1 اردیبهشت 1396 09:57 ق.ظ
I do not even know how I ended up here, but I thought this post was good.
I don't know who you are but definitely you are going to
a famous blogger if you aren't already ;) Cheers!
BHW دوشنبه 28 فروردین 1396 08:00 ب.ظ
I pay a visit day-to-day a few websites and sites to read posts, except this website provides quality based content.
BHW جمعه 25 فروردین 1396 10:16 ق.ظ
Aw, this was a really nice post. Taking a few
minutes and actual effort to create a good article… but what can I say… I put things off a
whole lot and don't manage to get anything done.
manicure چهارشنبه 23 فروردین 1396 05:50 ق.ظ
Hi to every body, it's my first pay a quick visit of this website;
this web site contains awesome and actually fine information in support of visitors.
Bita شنبه 6 دی 1393 09:51 ب.ظ
edameeeeee pllllllllsssssss
Melina شنبه 24 خرداد 1393 11:33 ق.ظ
سلاااام آجیییییی
من بالاخره برگشتم دیشب داستانتو از اول تا اینجا خوندم فقط می تونم بگم کارت حرفففففف نداره واقعااا عالیه لوهی بهش نمی خوره پسر بد باشه ولی در کل خیلیییی قشنگه داستانت از امروز به بعد حتما سر میزنم به وب...قسمت بعدی رو زود بزار منم تو وبم یه فن فیک با اکسو می نویسم (البته بیشتر لوهان و سهون)
حسین یگانه دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 10:20 ب.ظ
سلام از آشنایی با شما خرسندم من بار اول هست که میام این وب رو می بینم خوشحالم که با دوستانی مثل شما آشنا شدم وبلاگ خوبی دارید
SHIMA چهارشنبه 6 فروردین 1393 04:47 ب.ظ
سلام خوبی ؟ کجایی ؟ اتفاقی افتاده ؟ چرا داستانارو نمیذاری ؟ به هر حال من هنوزم منتظرم فقط اومدم عیدرو بهت تبریک بگم امیدوارم سال خوبی رو داشته باشی بای
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
سلام شیما جون...اتفاق اونجوری که نه ولی اوضاعم همچین خیلی هم عالی نیست...شرمنده.مرسی که منتظر میمونی الان اون یکی رو میذارم...عید تو هم مبارک عزیزم سالی سرشار از موفقیت و کی پاپ داشته باشی.هی هی
nersi جمعه 1 فروردین 1393 10:49 ب.ظ
رزی ؟؟ تو كجایی اخه ؟ :(
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
با لوهان تو خونمون.کجا میخواستی باشم؟
مینا پنجشنبه 29 اسفند 1392 02:06 ب.ظ
سال نو پیشاپیش مبارک...امیدوارم سالی پر از خیر و برکت و سلامتی و شادکامی و موفقیت و آرامش در پیش رو داشته باشی!لبت خندون و دلت خوش!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
سال نو تو هم مبارک مینا جونم...تو هممممممممم...عزیزم
faeze پنجشنبه 29 اسفند 1392 11:31 ق.ظ
akhe chera nemizari ba ma qahri akhe ma k nazar midim,ok sale not mobarak booooos
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
نه بابا قهر چرا...فقط اوضاعم یکم خرابه شرمنده ام بخدا...سال نو تو هم مبارک عزیزززززم...بوس بوس
بهاره پنجشنبه 29 اسفند 1392 04:45 ق.ظ
دم عیدی خوب ضد حالی به ما زدی ی ی ی ی..باشه هر جا هستی از همین الان عیدت مبارک ک ک امیدوارم سال خوبی داشته باشیمن شاید فردا تونستم یه سری به نت بزنم اگه نه که نیستم تا هر وقت خدا بخواد بوس بوس بای..
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
اخی عزیزم...هی هی ببخشیدددددد...ممنون گلم عید شماهم مبارک سال خوبی داشته باشی جوجو...اها اوکی...بوس بوس بابای
تیون پنجشنبه 29 اسفند 1392 03:48 ق.ظ
بیا حداقل عیدیمونو قسمت14رو بزار دلمون خوش شه
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
شرمنده ام بخدا
مهسا سه شنبه 27 اسفند 1392 05:26 ب.ظ
مرجان جون!
اگه بدی،خوبی چیزی از من دیدی حلال کن
اگه دلتو شکستم یا باهات بد حرف زدم خواهش میکنم منو ببخش
ممکنه سال 93 من نباشم میخواستم اگه دیگه نبودم خیالم راحت باشه کسی ازم دلخور نباشه
مراقب داداشم باش!دوستت دارم عزیزم
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
شما حلال کن عزیزم من که جز خوبی چیزی از تو ندیدم...چرا؟؟مهسا نههههه...دلم برات تنگ میشه.اقا ثقبول نییست...تو هم مواظب هیمی باش...من بیشتر مهساااااا...نمیدونی چقدددد
kimia یکشنبه 25 اسفند 1392 04:33 ب.ظ
ای بابا قاطی کردم از دست تو با این کام بکات هروز به امید ادامه ی داستان میام دست از پا دراز تر برمیگردم زود زود بزار دیگه مرسی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
بخدا شرمنده اممممممممم
nana جمعه 23 اسفند 1392 02:19 ب.ظ
تو چه حوصله ای داری بابا.ایول
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
faeze جمعه 23 اسفند 1392 01:08 ب.ظ
luuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuhan pesaram kojaaaaaaaaaaaaaaaaai
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
پیشه منه
بهاره چهارشنبه 21 اسفند 1392 07:45 ب.ظ
بابا حداقل بیا عیدیمو سه قسمت تپل از هر دوتا داستانت بذار..من دیگه تو عید نمیتونم بیام درسام سنگینه تو اتاقم قرنطینم بدون دسترسی به نت
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
باشه گریه نکننننننننننناخی الهی چرا اخه؟؟
مانیا چهارشنبه 21 اسفند 1392 06:30 ب.ظ
یچه ها...
می خواستم بگم اگه لوهان قرار بزاره شما چیکارمیکنین؟؟
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
من که شخا میمیرم
پودر میشم قطره قطره میشم...مخصوصا اگه بفهمم دختره کیه...وای نههههههه
مهسا سه شنبه 20 اسفند 1392 09:59 ب.ظ
سلام به زن داداش عزیز!حالت چطوره؟؟داداشم خوبه؟؟؟بچه ها خوبن؟؟دلم یه عالمه برات تنگ شده بود
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
سلام مهسااااا...وای خدا میدونه چقد دلم برات تنگ شده بود.واسه اون موقع هایی که از صبح تا شب باهم حرف میزدیم.خوبی تو؟همه خوبن سلام دارن...من بیشتررررر
ZAHRA سه شنبه 20 اسفند 1392 05:50 ب.ظ
سیلام اوووو چه خبره ببین من چند هفته نیومدم چیشده هیییییی کوفتش بشه هه ری !! فک کردم الان بیام سه چهار قسمت گذاشتی نکنه شما ام دم عیدی مثل ما کل هفته امتحان دارین! این معلما ام درک ندارن والا!! اا راستی ملسی مثل همیشه عالی!!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خخخخخ...واقعا...اون که همیشه...مرسی عزیزم...
تیون سه شنبه 20 اسفند 1392 03:01 ب.ظ
دقیقا13روز شده پس کی قسمت جدیدو میزا حتی نظراتم نگاه من هر روز ب این امید میام نت ک داستانو گذاشته باشی ولی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
چه شمارشی...هههههیییییی...درک میکنم خودمم همینجوریم شرمنده بخدا جبران میکنم
kiana سه شنبه 20 اسفند 1392 02:39 ب.ظ
وایـــــــ
هـنـوز كـ نـزاشـتـیـ؟
بـابـا مـا مـردیـمـ از كـنـجـكـاویـ بـخـدا
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
بمیرم الهی....میذارم
faeze دوشنبه 19 اسفند 1392 04:32 ب.ظ
Vaaaaazaaaaaaaaaaaaaay bazam k nazashti aaaaaaaaaaaaaaaaaaaah khaste shodaaaaaaaaaaaaaaaaaaam
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
ببخشیددددددددددددددددددد
faeze دوشنبه 19 اسفند 1392 04:31 ب.ظ
Vaaaaazaaaaaaaaaaaaaay bazam k nazashti aaaaaaaaaaaaaaaaaaaah khaste shodaaaaaaaaaaaaaaaaaaam
tiffa دوشنبه 19 اسفند 1392 02:27 ق.ظ
من احساس میکنم همه ی ما سرکاریم با این داستان ن؟! هر کی موافقه بگه. اگه نیستیم چرا ادامه داستان و نمیذاری؟ چند قرن باید بگذره. عصبانی شدم.
بهاره یکشنبه 18 اسفند 1392 06:07 ب.ظ
بازم نذاشتی ی ی ی ی ی ی ی ی .؟بکی ی ی ی ی یورااااااااالوهاااااااااان هری ی ی ی ی
faeze شنبه 17 اسفند 1392 10:55 ب.ظ
Dastan ali vLi chera enqad dir dir mizari ba ki.ia movafeqam dastano yadam rafte zod tar khaheshan,vali daste golet dard nakone dastan aliiiiiiiiiiiiiye aliiiiiii
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30

EXO-K ベッキョンのカレンダー

▽ HUNHAN キーホルダー

LUHAN