تبلیغات
Luhan & Baekhyun are 2 cute angels❤ - dont fall in love with me 7
 
Hello everyone...I am a Baek hyun♥ and Luhan ♥lover and my aim is to speard my love for these two cute angels.lets be good friends and let`s keep supporting our boys...dont forget to leave your comments and tell me how to improve my behavior and my blog posts.I`ll be happy to help you out if you needed any information about baekhan.so shall we start?!
let`s go...
awwwwww we are wolves~
  :: مدیر وب سایت : Marjan★ Baek~Han
زوج مورد علاقتون کیه؟



» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

users online
   

dont fall in love with me 7
چهارشنبه 23 بهمن 1392 ساعت 09:48 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Marjan★ Baek~Han | ( نظرات )
baekhyun-fanclub-1.mihanblog.com

دو هفته بعد:

بکهیون هنوز با جیون بود و بدتر از همه این بود که رابطه ی ما حتی از قبل هم سردتر شده بود.دیگه اصلا بجز درس درباره ی هیچ چیز دیگه ای صحبت نمیکردیم.دلم براش تنگ شده بود.خیلی...برای همون لبخندای سادش که باعث میشد قلبم از کار بیوفته.اما لبخنداش دیگه برای من نبودن.این حقیقت تلخ که هروز بیشتر عاشقش میشدم دیدنش با جیون رو برام سختتر میکرد.دست گرفتناشون , بوسیدناشون و ...اما من دختری قوی بودم.میتونستم تلخیای زندگی رو هرچقدر هم سخت تحمل کنم.اگه بکهیون دوباره با سوهی بود احساس بهتری بهم دست میداد.چون حداقل مجبور نبودم هر روز رابطشونو با چشمای خودم ببینم.دوستام خیلی نگرانم بودن اما من ظاهر ساز خوبی بودم.هفته ی اول برای چشمای قرمز و پف کردم الرژی فصلی روبهونه کردم ولی گریه کردن برای کسی که بهم اهمیت نمیداد فقط اتلاف انرژی و وقت بود.نمیخواستم دیگه گریه کنم...حداقل جلوی دوستام!

تو خونه گریه میکردم.خیلی زیاد...خیلی خیلی زیاد.هالمونی خیلی نگرانم بود ولی بهش گفتم نباشه و من فقط دلم برای اوما و ابا تنگ شده.دروغ هم نبود...دلم برای همه ی چیزهایی که باید می داشتم ولی نداشتم تنگ شده بود.اه یونگ همیشه برام از بکهیون میگفت.میگفت که هنوزم هر دو روز یبار تو بیمارستان میبینتش.اما چیزی درباره ی اوضاعش نمیدونست.حدس میزدم حالش خوب باشه چون هر روز مدرسه میومد و غیبت نمیکرد.فکر اینکه حالش بهتر بود باعث میشد یکم حس بهتری داشته باشم.با اینکه دیدنش با یه دختر دیگه خیلی عذاب اور بود ولی فکر اینکه اصلا نباشه برام غیر ممکن بود!

...

_هالمونی؟

در اتاقش رو زدم و منتظر موندم تا درو باز کنه.

_هالمونی؟

اروم درو باز کردم.مادربزرگم هنوز خواب بود.کنارش روی تخت نشستم و دستشو گرفتم.دستاش سرد بودن.

به سینش نگاه کردم.تکون نمیخورد.دستمو اوردم بالا و جلوی صورتش گرفتم تا نفساش رو حس کنم اما...هیچی!

نمیدونم چجوری خودمو به تلفن رسوندم و به امبولانس تلفن کردم.فقط یادم میاد که اشکام مثل ابشار از چشمام جاری بودن."خواهش میکنم هالمونی...نمیتونی ترکم کنی...تو تنها کسی هستی که برام مونده.چه بل"

وقتی به بیمارستان رسوندیمش حالم بدتر از هر موقع دیگه بود.بدنم یخ زده بود و میلرزید.نه به خاطر سرما بلکه به خاطر استرسی که داشتم.

وقتی دکتر از اتاقش بیرون اومد سریع رفتم جلو و گفتم:دکتر...حالش چطوره؟

_تبریک...قلبش دوباره میزنه.

_میشه ببینمش؟

_اره البته.

بیهوش بود.اما قلبش میزد و نفس میکشید...این تنها چیزی بود که میخواستم.کله روزو کنار تختش نشستم و دستشو تو دستم فشردم.

_خانوم...دیر شده.باید برین خونه

پرستاری که کنار تخت ایستاده بود اصرار داشت که من بیمارستانو ترک کنم.

_نگران نباش.ما ازش مراقبت میکنیم.برو خونه و استراحت کن

خونه رفتن خیلی سختتر از اون چیزی بود که فکرشو میکردم.اون خونه همیشه خالی بود اما بدون هالمونی مثل قبرستون بود!وقتی تو اتاقم رفتم و گوشیمو چک کردم با 27 تماس از دست رفته و 44 پیام خوانده نشده روبرو شدم.خسته تر از اونی بودم که به پیام دوستام جواب بدم.میدونستم نگرانمن ولی واقعا نمیتونستم با کسی صحبت کنم.به خاطر همین گوشیمو روی میز پرت کردم و روی تختم دراز کشیدم.خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو میکردم خوابم برد.شاید چون چشمام دیگه توانایی باز موندن نداشتن.دو هفته مداوم گریه کردن داشت واقعا روم تاثیر میذاشت.

صبح روز بعد با درد شدید سرم از خواب بیدار و به محض اینکه روی پاهام ایستادم شروع به دیدن رنگای مختلف کردم.سریع خودمو به اشپزخونه رسوندم و یه لیوان پر اب سر کشیدم .خیلی گرسنم بود ولی میلی به خوردن چیزی نداشتم.تصمیم گرفتم سریعتر برم بیمارستان.سریع لباسامو عوض کردم و گوشی و کلیدامو برداشتم و در خونرو باز کردم.یه نفر روی پله ی جلوی در نشسته بود و به محض باز شدن در ایستاد و به سمت من برگشت.

_چرا زنگامو جواب نمیدادی؟

_چقدر اینجا وایسادی؟چرا مدرسه نرفتی؟

_داری میری مادر بزرگتو ببینی؟

جالب بود که هیچ کدوممون سوال اون یکی رو جواب نمیداد و به پرسیدن سوالهای خودش ادامه میداد.

سرمو به علامت مثبت تکون دادم.

_میشه منم بیام؟

شونه هامو بالا انداختم و ازش گذشتم.ما خیلی اروم راه میرفتیم.خیلی خیلی اروم...با اینکه خودمو برای شنیدن هرخبر بدی اماده کرده بودم ولی بازم جرات شنیدنشونو نداشتم.نه بعد از اینکه همه ی عزیزانم ترکم کرده بودن.

درحالیکه به زمین نگاه میکردم گفتم:بکهیون؟

_هم؟

_چرا داری این کارو میکنی؟

_چیکار؟

_خودت میدونی...

_نه نمیدونم.

بعد قدماشو سریعتر کرد و گفت:بهتره عجله کنیم.

وقتی وارد اتاق مادربزرگم شدیم دکتر سریع سرشو از رو برگه های جلوش بلند کرد و گفت:ا...اینجایی...میخواستم بهت تلفن کنم.

_چیزی شده؟

_حدودا یه ساعت پیش یکی از رگهاش مسدود شده بود.اما مادربزرگت زن قوی ایه!

داشتم روی زمین می افتادم که بکهیون دستامو گرفت.

_قلبش خیلی ضعیفه و دیگه توانایی خون رسانی به بدنش رو نداره...ما یه هفته دیگه زیر دستگاه نگهش میداریم و بازم سعی میکنیم اوضاعش رو بهتر کنیم.

دکتر اتاق رو ترک کرد.من یه نگاه به بکهیون که دستامو تو دستای سردش گرفته بود انداختم.صورتش رنگ پریده بود و چشماش خیره...حتی از من هم ناراحت تر بنظر میومد.

اروم پرسیدم:تو خوبی؟

سریع سرشو تکون داد و گفت:ها...اره.تو خوبی؟

_نمیدونم.

قبل از اینکه روی زمین بیوفتم روی صندلی نشستم.بکهیون کنارم نشست.مادر بزگم خیلی ضعیف و مریض به نظر میومد.همیشه میگفت ترجیح میده بمیره تا اینکه مریض بشه و بقیه مجبور به نگهداری ازش بشن.اما من نمیتونستم بذارم بره.اما میدونستم هیچ کاری از دستم برنمیومد.اشکام بدون کنترل شروع به جای شدن کردن.

بکهیون دستمو گرفت و فشار داد و گفت:تو تنها نیستی یورا...

بکهیون عجیب ترین ادم دنیا بود.چطور میتونست دو هفته باهام مثل غریبه ها رفتار کنه بعد بیاد پیشم و بهم مثل یکی از اعضای خانوادم دلداری بده؟اون با جیون بود.نه من...

زنگ گوشیش سکوت بینمون رو شکست.یه نگاه به گوشیش انداخت و با یه نفس عمیق گفت:باید برم.جیون داره دنبالم میگرده.

دستمو ول کرد و ایستاد.با اینکه اتفاقی که برای مادربزرگم افتاده بود خیلی قلبمو شکسته بود ولی بعد از اون همه وقت از دست دادن دوباره ی بکهیون دردناکتر بود.

_حالت که خوبه؟

میخواستم دوباره مثله همیشه دروغ بگم که حالم خوبه.اما دیگه خسته شده بودم.از لبخندای مصنوعی و تکرار جمله ی "خوبم.ممنون"

از درون خورد و داغون بودم و برای اولین نمیخواستم نقاب یه ادم قوی رو به صورتم بزنم.هرچقدر هم که قوی بودم بازم یه دختر جوون بودم با احساسات...حتی قهرمانها هم یه نقطه ی شکست و عقب گرد دارن...و اون حد من خیلی وقت بود که رسیده بود.

بلند شدم و گفتم:نه...

چشمام داشتن دوباره از اشک پر میشدن.

_من خوب نیستم بکهیون.من الان تو اتاقی ایستادم که اخرین عضو خونوادم داره اخرین نفسای زندگیشو توش میکشه و من نمیتونم نگهش دارم...واقعا به نظرت میتونم خوب باشم؟

_من-

_و پسری که عاشقش شدم چندوقته باهام مثل اشغال رفتار میکنه.میدونی احساس بی ارزش بودن چجوریه بکهیون؟من واقعا برای تو هیچی نیستم؟و الان چرا اینجایی؟فقط چون بمن احساس ترحم داری؟چون واقعا حس ترحم چیزی نیست که الان بهش احتیاج دارم.

_من بهت احساس ترحم ندارم...و تو هم

وقتی دوباره گوشیش زنگ خورد صحبتش رو قطع کرد و یه نفس عمیق کشید و گلوشو صاف کرد و گوشیشو جواب داد:بله جیون؟تو راهم...

گوشیشو توی جیبش گذاشت و گفت:باید برم.مواظب خودت باش...

به نشونه ی همدردی روی شونم زد و از اتاق خارج شد.اینبار نمیذاشتم به راحتی همیشه از دستم در بره.باید جواب همه ی سوالامو میداد...پس دنبالش کردم.وقتی پامو از بیمارستان بیرون گذاشتم بارون تند و سنگینی به استقبالم اومد.به سمته بکهیون دویدم و شونشو گرفتم و برش گردوندم.چشماش خیس بودن و اون به خاطر بارون نبود...داشت گریه میکرد.

_بک...

_نه حرف نزن...

صداش اخطارامیز بود و میلرزید...مثل ادم برفی سرجام یخ زده بودم.

_میدونی چقدر سخته که جوری رفتار کنم که انگار تو برام هیچی نیستی؟میدونی؟خیلی سخته باشه؟خیلی برام سخته.چرا تو نمیتونی مثل همه ی دخترای دیگه باشی؟همشون وقتی میبینن من دنبال برقراری رابطه نیستم تسلیم میشن ولی تو...

نفس عمیقی کشید و ادامه داد:تو رفتی و همه چی رو خراب کردی.انقدر فضولی کردی تا همه چیزایی که تاحالا به هیچ احدی نگفته بودم رو فهمیدی.فکر نمیکنی ادمایی هستن که نمیخوان رازهاشون رو بشه؟رازها به یه دلیلی رازن...

نفسم تو گلوم گیر کرده بود و بالا نمیومد...

_یه دلیلی دارم که به هیچ کس چیزی نمیگم.برای اینکه نمیخوام به کسی نزدیک بشم دلیل دارم.میدونی چرا؟

حالا که داشت سرم داد میکشید نفس کشیدن برام حتی سختتر از قبل شده بود.

_باشه از اونجایی که خیلی کنجکاوی بهت میگم.هردختری که میاد تو زندگیه من میمیره.اره...میمیره...من مادرم , خواهرم و حتی عشق زندگیمو از دست دادم.

به خاطر همین نمیتونی بیای تو زندگیه من...اما تو...اومدی دنبالم و منم...مست بودم و بوسیدمت.اره...مست بودم و برام چیزی مهم نبود.

نفس صداداری کشیدم و گفتم:بکهیون...من قرار نیس فقط به خاطر اینکه به تو نزدیک شدم بمیرم.

چند لحظه چشماشو بست و ادامه داد:نه...میخوای بدونی چرا اون شب مست بودم؟چون فهمیدم که دارم میمیرم.خیلی زودتر از اون چیزی که قرار بود.من دارم میمیرم و تو نمیتونی با کسی باشی که داره میمیره.من بهت اجازه نمیدم.

اشکام دوباره راه خودشونو به بیرون چشمام پیدا کرده بودن:میدونم بکهیون...میدونم.خیلی وقته که میدونم...

_چ...چی؟

_میدونم که سرطان داری.



:: مرتبط با: dont fall in love with me ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
http://teresewyker.jimdo.com/ دوشنبه 19 تیر 1396 09:07 ق.ظ
Yes! Finally something about foot pain getting
out of bed.
BHW سه شنبه 22 فروردین 1396 06:58 ب.ظ
I am really grateful to the owner of this web page who
has shared this wonderful post at here.
fateme جمعه 23 اسفند 1392 03:18 ق.ظ
ععععععععععععععععععع یادم رفت اینم میخواستم بگم داستو داره یادم میره میشه اون یکی داستانا رو هم ادامه بدی؟ دمممت ججججججججججججججججججیییززززز
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
اونایی که من مینویسم رو حتما بعد از امتحانا ادامه میدم.میدونی که چشم رو هم بذاریم اردیبهشت تموم شده و تابستونه...ولی بقیه که نویسنده های دیگه مینویسنو باید به اونا بگی
fateme جمعه 23 اسفند 1392 03:14 ق.ظ
الوووووووووو الوووووووووو
کسی اونجا هسسست؟
مررجاان جااااان سالمی عمو؟
کجایی؟ نیستی بابا اسفندم اومد رفت شما هنوز قسمت بعد رو نذاشتی کههههه؟!اخه کی میخوای بذاریش ÷س؟(اینی که میبینی انجوریه ÷ همون ب با 3 نقطه ÷ایین هست اونه نمیدونم چی نوشتم ولی اومیدوارم متوجه شده باشی چی میگم کام÷یوترم کلید ÷ش قفل کرده میانه)
داشتم میگفتم داستانو ادامه نمیدی حداقل بیا یگو سالمی یا خدایه نکرده مریض شدی عمویی خووووبیییییییی؟
من مییییییییییخخخخووووووووووووواااااامممممم اخه
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هی هی اره عمو جونم اگه یکی از معلمای عزیز و محترمم که تو تمام شبای عید کابوسشو دیدم بذاره هنوز زنده امببخشید بخدا اوضاعم رو به راه نیست خیلی مشکلات دارم نمیتونم تمرکز کنم.خخخ اوکی گرفتم...نه عززیزم خوفمممممم...میذارم میذارم.یکم دیگه صبر کنید.یه کوچولو؟؟؟
SHIMA چهارشنبه 7 اسفند 1392 09:10 ب.ظ
سلام عزیزم ببخشید ما منتظریم فقط اگه بیای یه پست بزار ببینیم خوبی یا نه چیزی شده یا درسا زیاده ؟
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
ببخشید اونی...اره خیلی...درهرحال من که نمیخونم.خخ
چهارشنبه 7 اسفند 1392 05:08 ب.ظ
[خداحافظ. عصبانی]
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
ببخشیدددددد عصبانی نباش
lara یکشنبه 4 اسفند 1392 07:19 ب.ظ
اونییییییییی چی شد؟دوهفتس نیستی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
شرمندم بخدا...وقت نداشتم بیام.
بهاره شنبه 3 اسفند 1392 10:36 ب.ظ
من با کلی بدبختی اومدم نت،هنوز نذاشتی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی؟
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
میانه بهارههههههههه الان یذارم
raha شنبه 3 اسفند 1392 03:13 ب.ظ
مررررجاااان... مررررجاااان...اوووونیییی.... کجایییی؟؟؟ اونی چن وقت نمیای چیزیت شده حالت خوبه؟؟؟ گذشته از داستانا نیستی ؟؟ نگرانتیم چرا ی سر نمی زنی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
رها جون همینجام...خیالتون راحت خوبه خوبم...نگران نباشین
مینا شنبه 3 اسفند 1392 12:17 ب.ظ
ببین دوس جون الان یه لحظه نگرانت شدم...تاریخ نظرایی که جواب ندادی رو دیدم به نظرم اومد چند وقتی میشه پیدات نیس...داستانارو بی خیال...حالت خوفه؟
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خوفم خوفم...نگران نباش عزییییییییییزم
مینا شنبه 3 اسفند 1392 12:15 ب.ظ
من برگشتم!این قسمت منو یاد فیلم شاید فردایی نباشد انداخت...فقط توروخدا این قسمت پزشکیشو سورئال نکن دوس جون!چه حال چه خبر؟سلامتی؟دوباره صدا ملتو دراوردیکه!من که دیگه تسلیم شدم!همون افسوسشو می خورم و آه حسرت می کشم!واسه همون داستان اسمشو نبر که دیگه ادامش نمی دی...لااقل این دو تارو ادامه بده که این دوستایی که نظر گذاشتن به حال وروز من دچار نشن!
kimia چهارشنبه 30 بهمن 1392 09:30 ب.ظ
پس کو ادامش منتظرم نزدیک یه هفتست نزاشتی....لطفا زود بزار کنجکاوم ببینم ادامش چی میشه هم این هم داستان لوهان لطفا تند تند اپ کن
kimia چهارشنبه 30 بهمن 1392 09:30 ب.ظ
پس کو ادامش منتظرم نزدیک یه هفتست نزاشتی....لطفا زود بزار کنجکاوم ببینم ادامش چی میشه هم این هم داستان لوهان لطفا تند تند اپ کن
beakhan سه شنبه 29 بهمن 1392 02:23 ب.ظ
مررررررجااااااننن اووووونیییییادامه چیشد؟؟؟؟ مردم هر روز میام میبینم نزاشتی داستان دیگ ای هم نیس ک بخونم همه رو خوندم ولی همشونو نصف نیمه ول کردی آخه چراااااا ادامه save me from myself روهم ک ی دو هفتس نزاشتی بابا دلم برا هری و لوهان و بکیو یورا تنگییییدلفطفا ادامه رو بزار
raha سه شنبه 29 بهمن 1392 02:14 ب.ظ
اونییییی چرا ادامه رو نمیزاری بابا مردم ادامه save me from myself رو هم ک انگار قصد گزاشتن نداری بزارشون دیگ دقققیییدم
nersi سه شنبه 29 بهمن 1392 04:58 ق.ظ
ادامرو زود بذار ،فقط این فونتو یكم كلفت كن چشمام كور شددددددد
Raha_Ts پنجشنبه 24 بهمن 1392 10:02 ب.ظ

عاقا من الان گریه م میاد!!
بکـــــــــــی!!
یوراااااااااااااااا
بهاره پنجشنبه 24 بهمن 1392 09:12 ب.ظ
بسی احساساتی شدیم..هق هق هق..این جعبه دستمال کاغذی کووو؟اه ه ه ه ه قشنگ جای جساس این دجتره ی سیریش باید بپره وسط ضد حال بزنه وقتی این دوتا دارن عشقولانه میشن مزاحم نشو پا میشم میام خفت میکنمااااااااااااااا...بسی خوشمل بودددددد...ای بابا امروز که غم انگیز شدیم فردا لوهانو هری بذار لاو خفن بترکونن دلمون شاد شه...میخوام برم بخونم برگشتم اون یکی بذاریااا..چه پررو دستور میدم..بوس بوس بای..
سارا پنجشنبه 24 بهمن 1392 07:08 ب.ظ
عالی بودمرجان نذار بکی بمیره با اینکه من عاشق لوهانم ولی برا بکی قلبم ریش ریش میشه.
سحر پنجشنبه 24 بهمن 1392 03:22 ب.ظ
واییی نهههه.....رزی این قسمت بینظیر بود بینظیر یعنی من خودمو قشنگ میتونستم جاش بذارمو ببینم چه اتفاقی میوفته..ایول رزی
اما اونقدری که گریه اور بود باور کن قلبم درد گرفت:(( بکی نمیره:((
اما خوشحالم که اونم بهت حس داره اما حیف که داره میره
بدجور منتظر بقیشم...
marzieh پنجشنبه 24 بهمن 1392 01:29 ب.ظ
مجااااان ...کلی اشکمو دراورد.بمیرم الهی...نمیدونم واسه درد هه ری گریه کنم یا بکی..
lara پنجشنبه 24 بهمن 1392 01:07 ب.ظ
میدونستم این قسمت گریه داره عالی بود اونی ازاین قشنگ ترنمیشد مرسی که زودگذاشتی
raha پنجشنبه 24 بهمن 1392 12:29 ب.ظ
مسی ک زود گزاشتی اونیییی ولی خیلی غم انگیز بودادامشو زود بزار ادامه ی save me from myself رو هم بزار
beakhan پنجشنبه 24 بهمن 1392 12:25 ب.ظ
بکیییییییییییییییییییی یکییییییی من خ ش ن گ نوش تی
sahar@sehun پنجشنبه 24 بهمن 1392 12:04 ب.ظ
اهه اهه خیلی ناراحت کننده ست...خیلییییییییییی!!!! ولی خیلی قشنگه ممنون که زود گذاشتی اونی جووووووووووونم
Leili_T@O پنجشنبه 24 بهمن 1392 03:08 ق.ظ
عررررررررررررررررر

بکهیونمممممممممممممممممممممممممم

گریم گرفت آخ چرااااااااااااااااااااا


ی حس بدی بهم میگه بکی ی کاری میکنه آخر سر مامان بزرگ زنده بمونه خودش بمیرههههههههههه خدا نکنههههههههه
عرررررررررر من نمیخوام من بکیمو سالم میخوامممممم ینی چییییییییی


منتظر بعدی هستم منو تو این حالت مرگ نذار
sAra چهارشنبه 23 بهمن 1392 10:33 ب.ظ
وـآآآآآآآآآآآآآی خدایا گریم گرفت من چیکار کنم اخه بکـــینمیر لدفن خیلی قشنگ بود مرسی عزیزم داستان رو نقطه ضعف طرفداراست قشنگ بکـــی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خخخخخخخ ببخشید که گریه انداختمتون...خواهش عزییییزم...واقعا...الهی بکی...بمیرم براش
SHIMA چهارشنبه 23 بهمن 1392 10:28 ب.ظ
وووویییییییییییی گریه ام گرفت مرسی خیلی خوب نوشته بودی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خواهش میکنم شیما جونی
sAra چهارشنبه 23 بهمن 1392 10:20 ب.ظ
سلام هورررا برم بخونم میام دوباره نظر میدم ککککک
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

EXO-K ベッキョンのカレンダー

▽ HUNHAN キーホルダー

LUHAN