تبلیغات
Luhan & Baekhyun are 2 cute angels❤ - dont fall in love with me 6
 
Hello everyone...I am a Baek hyun♥ and Luhan ♥lover and my aim is to speard my love for these two cute angels.lets be good friends and let`s keep supporting our boys...dont forget to leave your comments and tell me how to improve my behavior and my blog posts.I`ll be happy to help you out if you needed any information about baekhan.so shall we start?!
let`s go...
awwwwww we are wolves~
  :: مدیر وب سایت : Marjan★ Baek~Han
زوج مورد علاقتون کیه؟



» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

users online
   

dont fall in love with me 6
دوشنبه 21 بهمن 1392 ساعت 04:54 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Marjan★ Baek~Han | ( نظرات )
baekhyun-fanclub-1.mihanblog.com

دفعه ی بعد که خواستی بیای اونورا یه خبر بهم بده."وقتی داشتیم از کنارهم رد میشدیم بدون مقدمه گفت."

من که از صحبت یهوییش متعجب شده بودم گفتم:اما...اخه اگه بهت بگم کنسلش میکنی.

_بدون اینکه تو صورتم نگاه کنه از کنارم گذشت و بلند گفت:دقیقا...

نفس عمیقی کشیدم و وارد کلاسم شدم.دیگه برام تعجب اور نبود که رفتارش در عرض چند روز از این رو به اون رو بشه.روی صندلیم نشستم و منتظر ورود معلممون شدم ولی صدای دوستم اه یونگ منو به خودم اورد.اه یونگ رو بروی من نشست و گفت:سلام.باید یه چیزی بهت بگم...مهمه...

من که زیاد مشتاق به شنیدن چیزی نبودم گفتم:چینجا؟بگو میشنوم.

_دیروز بکهیون رو تو بیمارستان دیدم.

دستمو از زیر چونم برداشتم و دقیق به صورت اه یونگ نگاه کردم و گفتم:ادامه بده...

_بعد از مدرسه خواهرمو برای چک اپ برده بودم.میدونی...خواهر من سرطان داره و باید برای یه سری چک اپ های مخصوص هر دو روز یبار دکترو ببینه.

_میخوای بگی که-

_اون تو اتاق شیمی درمانی بود.و میدونی که...یا باید دکتر باشی که بری تو اون اتاقها یا بیمار...و من مطمئنم که بکهیون دکتر نیس.

نفسام به شماره افتاده بودن و نمیتونستم درست فکر کنم.پس زخم قلبش هم به همین خاطر بود؟یعنی بکهیون سرطان قلب داشت؟به همین خاطر ازم درباره ی مرگ سوال پرسید؟و مهم تر از همه...به خاطر همین نمیخواست من عاشقش بشم؟

_چرا داری اینا رو بمن میگی؟

_ خب...تو بهش اهمیت میدی گفتم شاید بد نباشه چیزایی رو که به هیچ کس نگفته بدونی.

سعی کردم خودمو کنترل کنم...نمیخواستم فریاد بکشم...نمیخواستم گریه کنم...هنوز هیچی مشخص نبود.البته این چیزی بود که دوست داشتم باور کنم.

_نمیتونم باور کنم..

_به نظرت به خاطر همینه که با هیچ کس قرار نمیذاره؟به خاطر اینکه داره میمیره؟

چشمام از کلمه "مردن"گشاد شده بودن..داد زدم:هی...این جوری حرف نزن.نه...اون نمیتونه بمیره...نه...نمیتونه!اخه...

دستامو اوردم بالا و شروع کردم به باد زدن صورتم و گفتم:نمیتونم نفس بکشم...

اه یونگ سریع بطری ابشو به دستم داد و گفت:هی اوکی...بیانه...ریلکس...تازه الان تحت درمانه.این به این معنیه که حالش داره بهتر میشه.

من یکم از ابش نوشیدم و انگشتامو روی شقیقه هام گذاشتم و شروع کردم به ماساژ دادنشون."امیدوارم همینطور باشه"

اه یونگ بعد از چند دیقه گفت:بدجور دوسش داری نه؟

دیگه نمیخواستم انکارش کنم.سرمو تکون دادم و گفتم:متاسفانه...

اون زنگ به هیچ وجه نمیتونستم روی درسی که معلم داشت میداد تمرکز کنم.چرا سرطان؟چرا؟چرا بکهیون؟

وقتی بکهیون با یه لبخند وارد کلاس شد خیلی نگه داشتن اشکام برام سخت بود.چطور میتونست انقد تظاهر به شاداب بودن بکنه وقتی داشت از درون درد میکشید؟

"وای یورا...امروز خیلی اتفاق جالبی افتاد"بکهیون درحالیکه به میزمون سر زنگ شیمی نزدیک میشد گفت.

امیدوار بودم این کلاسم بدون اینکه باهام صحبت کنه بگذره.اما مثل اینکه هیچ وقت اوضاع مطابق میل من پیش نمیرفت.

_دوستت سه هون ازم پرسید که باهات چیکار کردم چون امروز اصلا حالت خوب نبوده.واقعا یه لیوان شکوندن انقدر اون قلب بیچاره ی کوچولوتو اذیت کرده؟

بعد با لبخند به قفسه ی سینم سیخونک زد.دیگه نمیتونستم تحمل کنم.دستامو دور کمرش حلقه کردم و صورتم رو تو سینش فرو بردم و زدم زیر گریه...میتونستم حس کنم که کل کلاس بهمون زل زدن اما برام مهم نبود.دوست نداشتم بذارم دوباره از تو دستام لیز بخوره.میخواستم تا ابد برای خودم نگهش دارم.بکهیون دستشو روی کمرم گذاشت و تکون داد و گفت:ه-هی...چی شده؟

شونه هامو گرفت و منو از خودش جدا کرد و دستمو گرفت و از کلاس بیرون برد.

وقتی بیرون کلاس ایستادیم گفت:من مطمئنم که این وضع فقط برای شکوندن یه لیوان نیس.

من سرمو تکون دادم و باعث شدم اشکای بیشتری از چشمام سرازیر بشن.

دستمو فشار داد و گفت:نمیخوای بگی چی شده؟تو خونه اتفاقی افتاده؟مادربزرگت چیزیش شده؟با دوستات دعوات شده؟

وقتی دید سکوت کردم و جواب سوالهاشو با اشکام میدم پرسید:نکنه اینا به خاطر سوهیه؟

وقتی دید دارم با تعجب نگاهش میکنم گفت:اره...یادمه دربارش بهت گفتم...فقط دوست نداشتم موضوعی ازش به میون بیارم چون میدونستم دوست نداری دربارش صحبت کنی...

بعد از چند ثانیه گفت:مگه نگفتم عاشق من نشو؟

به چشماش خیره شدم.با اینکه دیدم به خاطر اشکام تار بودن اما بازم میتونستم نگاه سردی که همشیه تحویل همه میداد رو ببینم.خیلی دلم میخواست بهش بگم...بگم که میدونم.هر انسانی امکان داره هر لحظه بمیره و فقط به خاطر این مساله نمیشه ادم کسی رو به خودش نزدیک نکنه چون نمیخواد بعد از مرگش طرف مقابل ضربه بخوره!میخواستم بهش بگم که لازم نیس تنها باشه...بگم که کنارش میونم.تا اخرین لحظه ی ممکن...

با صدای بریده بریده پرسیدم:سوهی زندس؟

..

_باهاش چیکار کردی؟

من به کای و کیونگسو که بعد از مدرسه داشتن ازم بازجویی میکردن نگاه کردم.

_با کی؟بکهیون؟

جفتشون همزمان سراشونو تکون دادن.

_من هیچ کاری نکردم.چرا؟مگه چی شده؟

یادم نمیومد حرف بدی بهش زده باشم.وقتی ازش پرسیدم سوهی زندس یا نه با یه "البته" ی ساده بهم جواب داد و بعدش گفت بهتره قبل از اینکه معلم بیاد بریم سر کلاس...بعدم کله زنگ مثله همیشه عادی سپری شد.

کیونگسو گفت:بعد از کلاس بدون اینکه یه کلمه با ما حرف بزنه از جلومون رد شد هرچی هم صداش کردیم روشو برنگردوند و مستقیم رفت ایستگاه اتوبوس.

کای ادامه داد:همیشه با اخرین اتوبوس میره خونه چون میگه دوست ندارم خونه باشم...فکر کنم بهت گفتم دور و بر بکهیون بیشتر مراقب رفتار و حرفات باشی.

_چرا اصرار دارید که مسبب رفتاراش منم؟

_چونکه تو تنها کسی هستی که بکهیون بجز ما چند نفر باهاش صحبت میکنه.ما مطمئنیم که رفتارش به خاطر ما نیست پس...

_بکهیون درباره ی من به شما گفته؟

کای خیلی خشک گفت:نه...بکهیون با خیلی از دخترا صحبت میکنه...فقط ما خودمون حس میکنیم رفتارای تو روش تاثیر میذاره.از طرز نگاه کردنش...

_باشه...سعی میکنم باهاش حرف بزنم.پس...فعلا.

وقتی به دوستام رسیدم کریس پرسید:چی میگفتن؟

_درباره ی بکهیون حرف میزدن.

_همه چی بین شما دوتا مرتبه؟

_اهم...

کریس شونه هاشو بالا انداخت و گفت:یادت نره بیای تا برای قرارم امادم کنیا...

_مگه امشبه؟؟

لوهان گفت:امروز 5 شنبس...حداقل سه روزه کریس داره هر لحظه قرارشو بهمون یاداوری میکنه واقعا یادت رفته بود؟

یه لبخند زورکی زدم و گفتم:معلومه که نه...باشه کریس...

عصر اون روز من و لوهان و سه هون و چن توی پارک نشسته بودیم.کریس یه ساعتی میشد که رفته بود و ما داشتیم از سکوت شیرینی که بوجود اومده بود لذت میبردیم.چون تا وقتی کریس بود برقراری سکوت یه امر غیر ممکن بود.

چن و سه هون دوباره داشتن سر به سر هم میذاشتن ولی من حواسم به اونا نبود...وقتی گوشی داخل جیبم شروع کرد به ویبره رفتن سریع درش اوردم.

_واو...بچه ها کریس برام پیام فرستاده.

لوهان سریع اومد کنارم و گفت:بدو بدو بازش کن.

پیام نبود...در اصل یه عکس بود که کریس برام فرستاده بود.

سه هون سرشو اورد نزدیکتر و گفت:این بکهیون نیس؟

چن گفت:واه...بکهیون...با یه دختر سر قرار رفته؟و اون دختر یورا نیس؟

من بیشتر به عکس نگاه کردم.اره بکهیون بود...اما صورت دختر معلوم نبود چون عکس از پشتش گرفته شده بود.گوشیمو دوباره توی جیبم گذاشتم و گفتم:هرچی...فرقی نمیکنه.درهرحال بین من و بکهیون چیزی نیس.

چن بعد از مکث کوتاهی گفت:تو خوبی؟

خوب؟بکهیون سرطان داشت و حالا هم احتمالا دوباره پیش عشق زندگیش برگشته بود.خوب؟

_معلومه که خوبم.

دوباره گوشیم رو ویبره بود.اینبار واقعا یه پیام از طرف کریس بود

_بکهیون با جیونه!

جیون؟از اینکه اون دختر سوهی نبود خیلی نعجب کردم تا جاییکه من میدونستم بکهیون و جیون حتی باهم صحبت هم نمیکردن اما درهرحال...اینکه اون شخص کی بود فرقی نداشت.یه اندازه عذابم میداد.

در جوابش فرستادم:مرسی که گفتی.بعدا دربارش حرف میزنیم.از قرارت لذت ببر^___^

من هیچ وقت نمیتونستم بکهیون رو درک کنم.اول هر روز جلوی در خونمون ظاهر میشد و ازم میخواست باهاش برم بیرون!بعد گفت میخواد دوباره برگرده پیش دوست دختر سابقش!و حالا با جیون سر قراره؟حتی دیگه دلم نمیخواست دلیل رفتاراشو بدونم.

...

_راستی...دیروز جیون کلا اویزون بکهیون بود.اما بکهیون خیلی نسبت بهش بی تفاوت بود.انگار زوری سر قرار اومده بود.

بعد از یه گزارش کامل از قرارش؛کریس تصمیم گرفت یکم درباره ی بکهیون که دیروز توی رستوران دیده بود بگه

فردای اون روز تو مدرسه جیون دست بکهیون رو ول نمیکرد و تقریبا به کل مدرسه گفته بود که با بکهیون دوسته.به نظر نمیومد بکهیون خیلی بدش اومده باشه , اما رفتاراش خیلی مشتاقانه هم نبود.خبر خیلی زود تو مدرسه پخش شد...که بالاخره یه دختر تونست کامل دل پسر خوشگله ی مدرسه رو ببره و باهاش دوست بشه!

_جیون؟واقعا؟خوشگله ولی به نظر نمیومد بکهیون از دخترای خنگی مثل اون خوشش بیاد"اه یونگ نمیتونست جلوی تعجبشو بگیره.همه چی خیلی یهویی اتفاق افتاده بود.

ادامه داد:نکنه میخواد باهاش...میدونی...

_فکر نکنم...

من یه شب تا صبح کنار یه بکهیون مست خوابیدم ولی اون هیچ علاقه ای نشون نداد.

_همم...ولی اگه اینطور باشه مطمئن باش زود خبردار میشیم.جیون نمیتونه دهنشو بسته نگه داره.

نفس عمیقی کشیدم و نگاهمو از مرغ عشقای جدید مدرسه گرفتم و به کتابم خیره شدم.واقعا اینطور بود؟بکهیون دختری رو میخواست که باهاش بخوابه؟بعنی من حتی در این حد هم نبودم که انقدر نسبت بهم بی تفاوت بود؟

اما تو اون لحظات...حتی دیگه دلیل رفتارای خودمم نمیدونستم!



:: مرتبط با: dont fall in love with me ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Doris پنجشنبه 16 آذر 1396 08:56 ب.ظ
Hey! This is kind of off topic but I need some guidance from an established blog.
Is it hard to set up your own blog? I'm not very techincal but I can figure things out pretty quick.
I'm thinking about creating my own but I'm not sure where to start.
Do you have any ideas or suggestions? Many thanks
How do I stretch my Achilles tendon? دوشنبه 27 شهریور 1396 06:08 ب.ظ
Hello, i think that i saw you visited my weblog so i came to
“return the favor”.I am attempting to find things to improve my site!I suppose its ok to use some of your ideas!!
Foot Complaints سه شنبه 17 مرداد 1396 03:23 ق.ظ
It's an awesome piece of writing in favor of all the online users;
they will get benefit from it I am sure.
BHW چهارشنبه 30 فروردین 1396 08:45 ق.ظ
Good way of describing, and good post to get information concerning my presentation topic, which
i am going to present in institution of higher education.
BHW دوشنبه 28 فروردین 1396 10:43 ب.ظ
Hmm it appears like your website ate my first comment
(it was extremely long) so I guess I'll just sum it up
what I submitted and say, I'm thoroughly enjoying your blog.
I too am an aspiring blog writer but I'm still new to everything.
Do you have any tips and hints for first-time blog writers?

I'd certainly appreciate it.
BHW جمعه 25 فروردین 1396 10:49 ق.ظ
Sweet blog! I found it while surfing around on Yahoo News.
Do you have any tips on how to get listed in Yahoo News?
I've been trying for a while but I never seem to get
there! Many thanks
BHW چهارشنبه 23 فروردین 1396 07:16 ب.ظ
Hi there, I want to subscribe for this webpage to get latest updates, thus where can i do
it please assist.
BHW سه شنبه 22 فروردین 1396 02:00 ب.ظ
Marvelous, what a blog it is! This webpage presents helpful
information to us, keep it up.
manicure شنبه 12 فروردین 1396 04:36 ق.ظ
Hiya! Quick question that's totally off topic. Do you know how to make your site
mobile friendly? My web site looks weird when viewing from my apple iphone.
I'm trying to find a theme or plugin that might be able to resolve this issue.
If you have any recommendations, please share. Thanks!
hanashi شنبه 10 اسفند 1392 10:56 ب.ظ
salam marjan jan mikhastam bebeinam man chejori mitonam az to wbw shoma ahang va clip haro dowload konam..amnmun az wbe ghashamgrt :)
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
سلام عزیزم.منظورت چیه؟لینکا پاک شدن؟هر کدوم مشکل داره بگو درست کنم چون همه ی سرورا اشنان...میشه دقیقتر بپرسی؟؟ممنون گلم نظر لطفته
بهاره چهارشنبه 23 بهمن 1392 06:15 ب.ظ
بکییییییییییییییییییییییسرطااااااااااااانبیچاره یورا با اینکه بکی سرطان داره ولی میخوام پاشم برم خفش کنم چرا اینقدر میزنی تو پره دختره ی بیچاره تازه میره یکی دیگه رو پیدا میکنه واسه چزوندنش..اصلا گیرم بکی مریضه چرا یه جای دیگه مدرسه نرفته؟ربطش به تصادفه خانواده ی این دختره چیه؟ کی پاسخگوی سوالاته منه?پاشو بیا بقیشو بذار تو کف موندم الان...
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
اره موافقم.یورا خیلی گناه داره.اوه صبر داشته باش اینا همش دونه دونه معلوم میشه...باشه گذاشتم.فقط بحاطر تو
mehrnaz چهارشنبه 23 بهمن 1392 01:01 ب.ظ
وای دلم واسه بکی کباب شد!!! مرسی مرجان جونم!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
اهم...الهی..عشقم...خواهش عزیز دلم
sahar@sehun چهارشنبه 23 بهمن 1392 08:19 ق.ظ
میسیییییییییییییییییییکم ناراحت کننده بود ولی حرف نداشت!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خخخخ میسی
sara سه شنبه 22 بهمن 1392 10:46 ق.ظ
بکیاونی عالی بود.
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
میسی سارای عزیزم
raha دوشنبه 21 بهمن 1392 09:38 ب.ظ
مرجانی اونی خییییییلییی خوب بود فقط بکی خوب میشه؟؟؟؟راستی اونی چرا ادامه ی prince lu & i رو نمیزاری؟؟ خیلی خشنگ بود
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خواهش گلم.فقط وایسا ببینم.تو با چندتا اسم نظر میذاری؟؟؟نچ...
beakhan دوشنبه 21 بهمن 1392 09:32 ب.ظ
خدا یا ما سلامتیه بکی داستانمونو از تو میخوایم (الهی آمین) مرمری خیلی قشنگ بود ولی بکی آخر داستان چیزیش نشه
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
امین...هی هی...خواهش اونی...
marzieh دوشنبه 21 بهمن 1392 09:18 ب.ظ
بکییییییی...میسی مجان خیلی زحمت کشیدی واقعا الان به یه داستان گریه دار نیاز داشتم.هر خط از داستان اشکمو در میاره.بکییییییی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هاها چرا؟؟الهییی مضییییییی گریه نکن...
kimia دوشنبه 21 بهمن 1392 08:50 ب.ظ
Vaiiiiiii khili ghashang bod mi30 aji..........edame.

..yadet nare
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
چشم
lara دوشنبه 21 بهمن 1392 07:09 ب.ظ
خیلی قشنگ بود وای بکی نازیهی تازه قسمتای گریه دارداره میادخدا بهم رحم کنه مرسی اونی گل
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
میسی اونی جونم.بکیخخخخخ خواهش عزیز دلم
سحر دوشنبه 21 بهمن 1392 06:28 ب.ظ
اخی عزیزم اره میدونم چی میگی میدرکم^_^ هرموقع اماده شد و تونستی بذار که بهت فشار نیاد اینجوری...مخصوصا الان که داری دو سه تا باهم میذاری[ماچ ]
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
ارسو اونی اه! میسی که میدرکی...مووووچ
Raha_Ts دوشنبه 21 بهمن 1392 06:22 ب.ظ

من که میگم بکهیون اینکارو کرد که مثلا یورا ازش دلسرد بشه..هرچند خودش خبر نداره که کور خونده
خخخخخخخخخخخخخخخخخخ
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هی هی...من که شخصا تو اینجور مواقع دلسرد که نمیشم هیچ تازه بدترم میشم...
SHIMA دوشنبه 21 بهمن 1392 06:01 ب.ظ
وایی مرسی دستت درد نكنه عالی بود خیلی خوشحال شدم دیدم داستانا رو گذاشتی مرسی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خواهشش شیما جون.گفتم که این تعطیلیه بیاد من اپ میکنم!^^
sAra دوشنبه 21 بهمن 1392 06:00 ب.ظ
نـــــــــــه بکی اخه چرا؟
افسرده شدمقسمت بعدی بخیر بگذرهایشالا عالی بود اجی مرسی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هی هی حقم داری...ایشالا...ممنون گلم.خواهش سارا جونم
سحر دوشنبه 21 بهمن 1392 05:50 ب.ظ
اخ جووون اول بودم^_^♥
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هی هی^^♥
سحر دوشنبه 21 بهمن 1392 05:50 ب.ظ
وای نه رزی با وجودی که داستانه ولی خیلی ناراحت شدم که سرطان داره
نه بکی سالم بموووون جوجکم:((..وای این جیونو خفه کنم من...نکنه بمیره؟؟؟
بعدیو خیلی زودتر بذار میدوتی که من واسه اینجور چیزا طاقت ندارم باچه عچقم؟؟؟
بکی:((
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
منم...باچه...اتفاقا از اونجاییکه داره به جاهای حساسش نزدیکتر میشه همش دوست دارم پشت سر هم تایپش کنم ولی چون میخوام یه قسمت از این بذارم یه قسمت از اون یکی یکم فاطی میکنم.میدونی...میشینم کلی فکر میکنم جمله بندی میکنم تایپ میکنم بعد میبینم شده یه پاراگراف...ایش...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

EXO-K ベッキョンのカレンダー

▽ HUNHAN キーホルダー

LUHAN