تبلیغات
Luhan & Baekhyun are 2 cute angels❤ - save me from myself 12
 
Hello everyone...I am a Baek hyun♥ and Luhan ♥lover and my aim is to speard my love for these two cute angels.lets be good friends and let`s keep supporting our boys...dont forget to leave your comments and tell me how to improve my behavior and my blog posts.I`ll be happy to help you out if you needed any information about baekhan.so shall we start?!
let`s go...
awwwwww we are wolves~
  :: مدیر وب سایت : Marjan★ Baek~Han
زوج مورد علاقتون کیه؟



» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

users online
   

save me from myself 12
دوشنبه 21 بهمن 1392 ساعت 02:22 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Marjan★ Baek~Han | ( نظرات )

_سلام دوست.

بدون نگاه کردن به صورتش لوهان میتونست حدس بزنه صدای چه کسیه!کسی که صداش و چهرش کابوس شبانش بود...جیهو!

لوهان دستاشو بهم گره زد و به کاناپه تکیه داد و گفت:جیهو...چی میخوای؟

_فقط خواستم بپرسم که پروسه ی پول جمع کردنت چطور پیش میره

_خیلی خوب جیهو...خیالت راحت

_امیدوارم...فقط...یادت که هست.لحظه ای دستت رو روی هه ری بذاری بازی رو باختی.

ادامه داد:راستی...چقدر امشب خوشگل شده

نوشیدنیه لوهان که درحال نوشیدنش بود تو گلوش پرید و باعث شد به سرفه بیوفته.یقه ی جیهو رو گرفت و اونو به سمته دیوار هل داد اما قبل از اینکه کاری بکنه دو تا دست قوی شونه هاشو گرفتن و اونو مجبور به عقب نشینی کردن.معلومه...جیهو هیچ وقت انقدر عرضه نداشت که از خودش دفاع کنه.

جیهو یقه ی لباسشو مرتب کرد و گفت:هه ری به خودت رفته.فکر نمیکردم رفتارش اینجوری باشه.خوشم اومد...

پوزخند زد و ادامه داد:راستی...اینجاست.

بعد پشتشو به لوهان کرد و اتاقو ترک کرد.

هه ری به ساعتش نگاه کرد و اه کشید.هنوز یه ساعت به زمانی که خواهر ایون جونگ بیاد دنبالشون مونده بود و هه ری تا همون لحظشم حوصلش سر رفته بود.از گندکاری های "بزرگسالها"که اسمشو کارای بزرگونه میذاشتن.از صداهای بلند و کر کننده ی موسیقی...و از هرچیزی که باعث میشد یاد لوهان بیوفته.یاد اینکه چقد دنیاشون از هم فاصله داره و اینکه چقد باهم فرق دارن.

_هه ری!

قبل از اینکه جواب کسی رو که اسمش رو صدا زده بود بده یکی محکم دستشو گرفت و چرخوندش.وقتی هه ری چهره ی کلافه ی لوهانو دید دهنش رو باز کرد که چیزی بگه ولی قبل از اینکه موفق به گفتن چیزی بشه لوهان شروع کرد به راه رفتن و البته کشیدن هه ری همراه خودش.سعی کرد بایسته ولی جوری که لوهان میکشیدش ممکن نبود.از بین جمعیت رد شدن خیلی سخت بود مخصوصا وقتی یکی داشت تعادلتو با کنترل نا درستت بهم میزد.اما قبل از اینکه به چیز دیگه ای فکر کنه لوهان در خونه رو باز کرد و هر جفتشون تو هوای ازاد قدم گذاشتن.

_لوهان...چیکار میکنی؟

لوهان دستشو ول کرد و گفت:تو نباید اینجا باشی

یه نگاه به در انداخت و دوباره چشماشو رو صورت کلافه ی هه ری تنظیم کرد و ادامه داد:خطرناکه.ادمایی که اون تو بودن رو دیدی؟کساییکه دنبال هدف های ساده مثل تو هستن.اصلا چطوری اومدی اینجا؟

هدف های ساده؟هه ری نمیتونست بیشتر از اون عصبانی باشه.چطور میتونست تصور کنه که هه ری یه دختر مثل همه ی دخترای دیگس که به راحتی اجازه میده هر پسری بره تو شلوارش؟(تو شلوار رفتن یه اصطلاحه به معنیه س...ک...س)

_من خیلی خوب میتونم از خودم مراقبت کنم خیلی خیلی ممنون بابت توجهت ولی من 17 سالمه.

_مشکل منم همینه...تو فقط 17 سالته...اینجوری جاها چیزی نداره که به درد تو بخوره.

_اهم...پس بهتره که تو سرت به کار خودت باشه ها؟

خودشم میدونست که هنوز خیلی جوون و بی تجربس ولی واقعا لازم بود لوهان هربار اینو بهش یاداوری کنه؟اینکه براش هیچی نیس جز یه بچه کوچولویی که هیچ کس نمیخوادش؟

_من فقط نگرانتم

واقعا هم بود...نمیخواست به هیچ وجه بهش اسیبی برسه.از سمت هیچ کس.حتی خودش...به خاطر همین تصمیم گرفته بود از خودش دور نگهش داره.تحمل فکر کردن به اینکه یه پسر دیگه بخواد اذیتش کنه عذابش میداد.حتی فکرش...

_نباش... لازم نیس همیشه حواست بمن باشه.مجبور نیستی هر روز صبح به زور از خواب پا شی فقط برای اینکه منو برسونی مدرسه و همچنین اصلا مجبور نیستی منو دوباره به خونه برگردونی.من دیگه مهدکودکی نیستم لوهان.حتی اگه 17 سال خیلی به نظرت کمه معذرت میخوام.چون کاری از دست من برنمیاد.من هیچ وقت یکی از اون زنایی که میپسندی نمیشم.اما این مساله این اجازه رو بهت نمیده که با احساساتم بازی کنه.که منو هرچند بار که دلت خواست ببوسی و بعدش هیچی به هیچی.اره من 17 سالمه و این سن باعث شده حساستر هم بشم پس...

_هه ری...

لوهان یه قدم به سمتش برداشت اما اون جرات نمیکرد به چشمای لوهان نگاه کنه.چشماشو به کفشاش دوخته بود وسرش پایین بود.

_هه ری...این طور نی-

اروم گفت:نمیخوام یکی از اونا باشم.نمیخوام کسی باشم که فقط برای رفع نیازهای جنسیت ازش استفاده میکنی.همچنین دیگه نمیخوام دختری باشم که همه فکر میکنن خواهرته.

سرشو اورد بالا و به چشمای لوهان که مثل همیشه زیر نور ماه میدرخشیدن خیره شد.خودشم نمیدونست اون همه شجاعت برای زدن حرفاشو از کجا اورده بود ولی تا وقتیکه هنوز بدنش داغ بود میخواست همه ی چیزایی رو که این همه وقت تو دلش نگه داشته بود بگه...حتی اگه جواب خوبی نمیگرفت.

_با اینکه من اونجوری نیستم که تو دوست داری و هیچ وقت هم نخواهم بود.چون خودم نمیخوام باشم...شاید خیلی جوون باشم اما من بیشتر از هرکسی که تاحالا تو زندگیت بوده دوست دارم.

سکوتی که بوجود اومده بود از همه ی صداهای دنیا ازاد دهنده تر بود.هه ری چشماشو محکم بست و بدون اینکه خودش بدونه شروع کرد به جویدن لب پایینش.چیزی که بیشتر از همه ازش میترسید پس زدن لوهان نبود.بلکه چیزایی بود که بعد از اون خراب میشد...دوستیشون...همه چیز...

خیلی چیزا بود که لوهان میخواست بهش بگه...اما نمیخواست ریسک کنه.میدونست جیهو همیشه زیرنظرش داره.مخصوصا الان که خودش و همدستاش تو مهمونی بودن.لوهان هه ری هل داد عقب تا وقتیکه سایه درختی که کنار خیابون بود نذازه چهرش معلوم بشه.بعد دستاشو دور کمرش حلقه کرد و در اغوشش کشید.جوری که دیگه دوست نداشت ولش کنه.دوست داشت بدون ترس از سلامتیه هه ری در اغوشش بکشه و بگه که الان بیشتر یه ساله که دوسش داره.که هیچی براش مهم نیس.که نمیخواد نگران سن و تفاوتش با زنای دیگه باشه اما وقت برای همه  ی اینا نداشت پس اروم در گوشش گفت:منم دوست دارم.

بعد ازش فاصله گرفت و لبخند زد.گوشیشو دراورد و شماره ی سه هون رو گرفت:الو...سه هون...میتونی برام یه کاری بکنی؟اره...مرسی.

وقتی تماسش تموم شد دستشو روی شونه ی هه ری گذاشت و گفت:میشه یه خواهشی بکنم؟

هه ری سرشو تکون داد.

_الان سه هون میاد اینجا...باهاش برو خونه.هیچی نپرس.فردا باهم حرف میزنیم.باشه؟

_باشه...

وقتی ماشین سه هون جلوی پاشون ایستاد لوهان صورت هه ری رو گرفت و اروم گونشو بوسید و در گوشش گفت:به هیچی فکر نکن.خوب بخوابی...

اون شب هه ری نمیتونست خوشحالتر باشه.باورش نمیشد...که هیچ کدوم از چیزاییکه ازشون میترسید اتفاق نیوفتاده بودن.با اینکه خوابیدن خیلی سخت بود اما خودشو مجبور کرد که حداقل روی تختش دراز بکشه.کنجکاوی اجازه نمیداد پلکاش روی هم بیوفتن.فردا باهم صحبت میکنیم؟یعنی چی میخواست بگه؟هنوزم باورش نمیشد اون جملرو از دهن لوهان شنیده.اینکه خودش گفته بود که دوسش داره براش مثل یه رویای قشنگ بود.یه رویای قشنگ که برای واقعی بودن خیلییی زیبا بود.




:: مرتبط با: Save me from myself ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Kristian پنجشنبه 16 آذر 1396 08:32 ب.ظ
Hi, I do believe this is a great blog. I stumbledupon it ;) I'm
going to return once again since I saved as a favorite it.
Money and freedom is the greatest way to change, may you be rich and continue to guide other people.
foot pain from standing دوشنبه 19 تیر 1396 07:48 ق.ظ
Hi my loved one! I want to say that this post is awesome,
great written and include approximately all significant infos.
I would like to see more posts like this.
ameblo.jp شنبه 27 خرداد 1396 12:47 ق.ظ
What's up colleagues, how is all, and what you want to say
concerning this article, in my view its genuinely amazing in support of me.
BHW جمعه 1 اردیبهشت 1396 06:17 ب.ظ
bookmarked!!, I really like your blog!
manicure یکشنبه 13 فروردین 1396 08:52 ق.ظ
I quite like looking through an article that will make people think.
Also, many thanks for allowing me to comment!
zahra جمعه 9 اسفند 1392 11:02 ب.ظ
Dastanet khase va hamin baes mishe adam khanandash beshe va donbalesh kone,kheili khooooob.
مینا شنبه 3 اسفند 1392 11:23 ق.ظ
نگرانتم...کجایی؟خوفی؟تاریخ این نظرای بی جواب از یه هفته گذشته...حالا من تازه برگشتم،ولی این غیبت از یو بعیده!فصل امتحانا هم که نیس...نگرانتم جدی...یه خبری از خودت بده!
داستاناتو خوندم تا اینجا که نبودم...بابا تکلیف این لوهان و این دختره رو بیا معلوم کنن بفرستشون برن سر خونه زندگیشون...چیه هی با دست پس می زنن و با پا پیش می کشن...والا!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
میدونم عزیزم ببخشید...هی هی...نگران نباش بابا من عادت دارم به این نامرئی شدنا...هاهاها روشن کردم.خخخخخخخخخخخ...
fateme شنبه 3 اسفند 1392 02:15 ق.ظ
سلام چینگو خوبی؟خدا قوت
چرا پس پارت بعد رو نمیذاری اخه؟؟؟؟ماكه مردیم....تازه بهمنم تموم شده وارد ماه جدید شدیم گفتم دیكه كذاشتیش نكنه سرگرم خرید عید شدی ما رو یادت رفته هاهاها؟!داستان تازه داره جالب میشه لطفا سریعتر بذار دیگه ببین باشه؟!!!!
مبوسمت مرجان جان
تیون دوشنبه 28 بهمن 1392 11:47 ب.ظ
13میخوام
nersi پنجشنبه 24 بهمن 1392 03:39 ق.ظ
وایییییییییییییییییییی چه قشنگ شد كنجكاوم ببینم لوهی چی میگه بهش
سپیده چهارشنبه 23 بهمن 1392 06:17 ب.ظ
عالییییییییییییییی بود!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
بهاره چهارشنبه 23 بهمن 1392 05:58 ب.ظ
خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی قشنگ بووووووووووووووووووووووود...خو جونت دراد زود اعتراف میکردی..حالا ادامه داستان مهمه که جونسو بفهمه چیکار میکنه داره هیجان انگیز میشه بقیشو زودبذاریااااااااا من برم اون یکی رو بخونم ببینم بکی سر عقل نیومد...
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هی هی...اره دیگه...هیجاناش تو راهه...خ نه اون حالا حالاها سر عقل نمیاد
mehrnaz چهارشنبه 23 بهمن 1392 01:02 ب.ظ
باز خداروشکر تونست خودشو خالی کنه!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
sahar@sehun چهارشنبه 23 بهمن 1392 08:30 ق.ظ
عالییییییییییییی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
sara سه شنبه 22 بهمن 1392 10:29 ق.ظ
وای این قسمت عالی بود من لوهان این داستان رو واقعا دوست دارم مرسی .
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
منممممممم خیلی خفن و مردونس.هی هی...خواهش اونی
kiana سه شنبه 22 بهمن 1392 03:11 ق.ظ
عالـــــــــــــــــــــــــــــــــی
مثله همیشه
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
Mesi
kimia دوشنبه 21 بهمن 1392 09:05 ب.ظ
Khili ghashng bod
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
ZAHRA دوشنبه 21 بهمن 1392 09:04 ب.ظ
واااای چنقده قشنگه آخه من چی بگم اصن در کلام نمی گنجد! خبر داری من یه هفته اس تو خماری ام ببخشید نتونستم بیام نظر بذارم ملسی عسیسم
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
قابلتو نداشت عزیز دلم.اخی...ببخشید من نمیتونم از این زودتر اپ کنم اخه واقعا وقت و حوصلم اجازه نمیده.ولی خوشحالم که خوشت اومده
Raha_Ts دوشنبه 21 بهمن 1392 06:27 ب.ظ

هععععععععععععععی!!!خوش بحالش..!!ولی خداییش اعتراف کردن خیلی خیلی سخته!!
بی صبرانه منتظر قسمت بعدیم
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خیلیییی خیلیی سخت...هی هی...
SHIMA دوشنبه 21 بهمن 1392 05:40 ب.ظ
مرسی هزار بار مرسی عالی بود. خیلی دوستش داشتم منتظر بعدی می مانم.
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خواهش شیما جونم...
sAra دوشنبه 21 بهمن 1392 04:47 ب.ظ
منظورم کسایی که داستان مینوین جز خودته
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
اوکی گرفتم
مانیا دوشنبه 21 بهمن 1392 04:46 ب.ظ
مثل همیشه خیییییییییلی قشنگ بوووووووود
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
ممنون اونییییییییییییی
sAra دوشنبه 21 بهمن 1392 04:45 ب.ظ
سلامخسته نباشی عزیییییزدلم خدایا اینا باهم عروسی کنن لدفناز جیهو خیلی بدم میاد مرتیکه... خیلی قشنگ بود چُممل گوماِئو راستی یه سوال مرجانی اینجا بجز خودت نویسنده دیگه ای ندارین که؟
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
سلام...ممنون گلممممهی هی خدایا خدایا...خخخخ...منم...خیلی چندشه!قابل تو رو نداشت اونی جونم.اممم چرا...سحر و مرضیه دو تا دیگه از داستانارو مینوشتن ولی خیلی وقته اپدیتشون نکردن!
سحر دوشنبه 21 بهمن 1392 04:20 ب.ظ
بلاخره خالی شد هه ری هاها این حرکت اخریه لوهان فازش چی بود؟؟ای خدا من از دست کاراش سر در نمیارم
به هرحال هه ری بیچاره داره به ارزوش میرسه..لوهان^_^ککک
عالیییییییی مثله همیشه منتظر بعدیمممم اونییی:))
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
اره والا منم حس میکنم خالی شدم چه برسه به هه ری.هی هی...لوهی تو این داستانه خیلی باحاله...منلیییی...خخخخخ...ممنون سحرممم...چشم!ماچ موچ بوس
marzieh دوشنبه 21 بهمن 1392 03:28 ب.ظ
اخییی خوش ب حال هه ری الان چه حالی داره...جان من اگه معنی اون کلمرو تو پرانتز نمی نوشتی الان همه هنگ بودن.راستی اوس امروز مدرسه نیومده بودی.حالت که خوبه؟
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هه همچبن میگی الان انگار داستان واقعیه...هی هی اره واقعا....خخخخخخ....نه بابا همینجوری نیومدم حوصله نداشتم.اخه درس هیچی نداشتیم منم پیچیدم.خخخ...چه خبر بود؟؟اوس هم خودتی...(الان تصور کن دارم جلوی صورتت میگم)
beakhan دوشنبه 21 بهمن 1392 03:09 ب.ظ
یوهوووو بالاخره بهش گف واااییی ب هری حسودیم میشههههه من لوهان میخوام مرمری خیلی خوب بود ادامه یادت نره زود بزار ادامه ی (i can't belive,don't fall in love with me, angel of salvation )رو هم بزار
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
منم میخوامم...میگم لوهان داره بزرگ میشه ازدواج نکنه یهو بدبخت شیمهی هی...از اونایی که گفتی فقط یکیش داستان منه اونم دارم الان تایپش میکنم...تا یه ساعت دیگه میذارم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

EXO-K ベッキョンのカレンダー

▽ HUNHAN キーホルダー

LUHAN