تبلیغات
Luhan & Baekhyun are 2 cute angels❤ - dont fall in love with me 5
 
Hello everyone...I am a Baek hyun♥ and Luhan ♥lover and my aim is to speard my love for these two cute angels.lets be good friends and let`s keep supporting our boys...dont forget to leave your comments and tell me how to improve my behavior and my blog posts.I`ll be happy to help you out if you needed any information about baekhan.so shall we start?!
let`s go...
awwwwww we are wolves~
  :: مدیر وب سایت : Marjan★ Baek~Han
زوج مورد علاقتون کیه؟



» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

users online
   

dont fall in love with me 5
جمعه 18 بهمن 1392 ساعت 12:26 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست Marjan★ Baek~Han | ( نظرات )
baekhyun-fanclub-1.mihanblog.com

بچه ها...بکی فراموشی نداره...اگه ادم زیاد مست کنه وقتی مستیش میپره بیشتر اتفاقایی که افتاده رو یادش نمیاد...یادتونه گفتم بک شیشه مشروب دستش بود تو قسمت پیش؟؟پس فراموشی نداره ارسو؟؟
و...تا وقتیکه نظرای هر دو داستان به حد نصاب نرسه من قسمت جدیدو نمیذارم پس بجای اینکه بشینید و همش یه تعداد خاصی نظر بدن دست بجنبونید و یه نظر بذارید چون من تا به یه حدی نرسن نظرا قسمت جدیدو نمیذارم...
همین دیگه...

 

دستشو محکم روی شونم گذاشت و گفت:ببین.ما نمیتونم اینکارو بکنیم.

دستشو از رو شونم برداشت و یه قدم عقب رفت :باید بری خونه.بیا...تو ایستگاه اتوبوس باهات وایمیستم.

و شروع به راه رفتن کرد و منم با فاصله ی کمی دنبالش رفتم.وقتی داشتیم به انتهای خیابون میرسیدیم اتوبوسی که میخواستم سوارش بشم گذشت و تو پیچ بعدی نا پدید شد.بکهیون خیلی از اینکه به اتوبوس نرسیده بودیم اشفته شده بود.ولی راستش من اصلا دلم نمیخواست برم خونه.حالا که تا اینجا اومده بودم رفتن بدون هیچ اطلاعاتی به چه دردی میخورد؟بکهیون به سمتم برگشت و با اخم گفت:فکر کنم امشبو باید خونه ی ما بمونی.

بعد از من گذشت و به راهش ادامه داد.میدونستم از اینکه دارم میرم خونشون خوشحال نیس و من هم نمیتونستم سرزنشش کنم.

_به مادربزرگت چی میخوای بگی؟

_ام...بهش میگم خونه ی چن موندم.

_میدونستی که خیلی دوستای پسر داری؟

_چیه حسودیت میشه؟

_نچ...

قدماشو سریعتر کرد و دوباره از من جلو افتاد.

دنبالش دویدم و گفتم:هی صبر کن.اینجا ترسناکه!

وقتی رسیدم بهش ناخوداگاه بازوشو گرفتم.میخواستم سریع دستمو عقب بکشم که ارنجشو خم کرد و دستمو بین بازو و ساق دستش گیر انداخت و همچنان به راه رفتن ادامه داد.وقتی به خونشون رسیدیم بکهیون کلیداشو دراورد و درو باز کرد.واقعا خونه ی بزرگ و مجللی بود.هیچ وقت فکر نمیکردم بکهیون انقدر پولدار باشه.

_ام..پدر و مادرت از اینکه من اینجا بمونم ناراحت نمیشن؟

بکهیون درو پشت سرم بست و گفت:بابام که طبقه ی چهارمه و اصلا نمیفهمه که من کسی رو اوردم خونه که بخواد ناراحت بشه

_اینجا اتاق مهمون هس که من توش بمونم؟

_اره...خیلی هم زیاد.اما تو نمیتونی تو هیچ کدومشون بمونی...از اونجاییکه میدونم فضولی و شب بلند میشی دور خونه سرک میکشی.

نفس عمیقی کشیدم.ادامه داد:پس امشب تو اتاق من میمونی.

واقعا جدی بود؟با اینکه مست بود اما بنظر کاملا جدی میومد.بکهیون دستاشو بهم زد و برقا همه خاموش شدن.بعد دستمو گرفت و منو با خودش از پله ها بالا برد.وقتی به طبقه ی دوم رسیدیم منو به جایی که احتمال میدادم اتاق خوابش باشه راهنمایی کرد.اتاق بکهیون بزرگ بود با دیوارای خاکستری و دکور اتاقش مشکی و سفید بود.یه تخت دو نفره ی بزرگ سفید گوشه اتاقش بود با یه ال سی دیه برازنده ی اتاق که رو بروی تختش از دیوار اویزان شده بود.یکی از دیوارهای اتاق سرتاسر شیشه بود که منظره ی زیبای بالکونی رو نشون میداد.با یه استخر بزرگ...واقعا اونجا اتاق خوابش بود یا یه مرکز تفریحی؟بکهیون یه کنترل کوچیک رو از رو میز برداشت و با فشار دادن دکمش پرده ی بزرگی روی دیوار شیشه ای قرار گرفت.

نمیدونم چرا داشتم دنبالش میکردم اما فقط وقتی متوجه این کارم شدم که با عصبانیت به سمتم برگشت و گفت:نکنه میخوای تو دست شویی هم باهام بیای؟

_اخ...شرمنده.

بکهیون در دستشویی رو توی صورتم بست و من با گونه های سرخ به سمته تختش رفتم و روش دراز کشیدم.گوشیم رو دراوردم و به مادربزرگم تلفن کردم.

_الو...

_سلام هالمونی.شرمنده ولی من امشب نمیتونم بیام خونه...

_پیش بکهیونی؟

_چ...چی؟

_دروغ نگو دختر.من بهتر میدونم.از کی تا حالا برای دیدن چن خوشگلترین لباستو میپوشی؟

_خوشگلترین لباسم نبود...ولی...هالمونی...میانه-

_نگران نباش.عصبانی نیستم.بالاخره منم یه روز یه نوجوون با هورمون بودم.مثله تو...(هرکی نفهمید یعنی چی بگه توضیح بدم.خخخ)

داد زدم_یا...من به خاطر این نیومدم اینجا...

با شندین صدام بکهیون درو باز کرد و با نگرانی بهم خیره شد.من نفس عمیقی کشیدم و گفتم:فردا میبینمت هالمونی.شب بخیر...

بکهیون یه دست از لباسای خودشو روی پام گذاشت و گفت:چرا داد زدی؟

_هیچی...اخه مادر بزرگم فکر کرد که ما میخوایم...

_ما میخوایم چی؟

بلند شدم و گفتم:من میرم لباسامو عوض کنم.

وقتی از دستشویی اومدم بیرون بکهیون روی تخت دراز کشیده بود و به تلویزیون خیره شده بود.

_ام...قراره روی یه تخت بخوابیم؟

_مشکلیه؟

بعد با دستش به فضای خالیه کنارش اشاره کرد و بهم علامت داد که دراز بکشم.من درحالیکه سعی میکردم زیاد بهش نچسبم کنارش خوابیدم.دوست نداشتم دوباره بهم بگه که نمیخواد بهش نزدیک بشم.روم به سقف بود و سعی میکردم بخوابم که صدای خاموش شدن ال سی دی رو شنیدم.بکهیون دستاشو بهم زد و برقای اتاق خاموش شدن.حس کردم که بکهیون به پهلوش دراز کشید و الان میتونستم نگاهشو روی صورتم حس کنم.خودمو زدم به اون راه و همچنان به سقف خیره شدم.

_یورا...

سرمو به سمتش چرخوندم.

_هممم...

_میدونستی که اولین کسی هستی که اوردمش خونه؟

"اوه واقعا؟" البته خودم میدونستم که چندمین نفرم.

_اهم...باید خیلی برام مهم باشی.

با یه اه روشو از من برگردوند و به سقف خیره شد.من نگاهمو رو صورت خوشگلش نگه داشتم.

_یورا...میدونی مردن چجوریه؟فکر میکنی بهشتی هست؟یا اینکه فقط مثل خوابیدن بدون رویا دیدنه؟

_خوابیدن بدون رویا دیدن؟

_میدونی...همون حس تاریکی دیگه...اینکه نمیتونی بگی خوابی یا مردی...

_خب...نمیدونم.من تا حالا نمردم.

بکهیون خندید و سرشو تکون داد.

_چرا درباره ی این موضوع کنجکاوی؟

بهم خیره شد و با یه لبخند کوچولو گفت:نمیدونم.

چند ساعت گذشت ولی من خوابم نمیبرد.به بکهیون نگاه کردم...اروم تکونش دادم ولی حرکتی نکرد.اسمشو خیلی اروم صدا کردم ولی بازم جوابی نداد و همچنان با یه ریتم اروم به نفس کشیدن ادامه داد.

اروم از روی تخت بلند شدم و به سمته در خروجی به راه افتادم. وقتی پامو از اتاق بیرون گذاشتم برقای خونه روشن شدن.از پله ها رفتم پایین...خودمم نمیدونستم دنبال چی میگردم.تو اتاق پذیرایی که با گرونترین اسباب چیدمان شده بود یه عکس بزرگ روی دیوار خودنمایی میکرد.یه عکس از پدر و مادر بکهیون با خودش و دختری که احتمال میدادم خواهرش باشه.

روی میز زیر قاب عکس یه کتاب بزرگ بود که روش کلمه بیون نوشته شده بود.اروم برش داشتم و روی مبل نشستم و کتابو باز کردم...در اصل یه البوم عکس بود...صفحه های اول از ازدواج پدر و مادرش و چندصفحه ی بعدی از عکسای کوچیکیه خواهرش پر شده بود.تند تند ورق زدم تا به عکسای بکهیون رسیدم.یه پسر بچه ی خوشگل و بانمک همونطور که انتظارش از بکهیون میرفت.به نظر یه خانواده ی خوشبخت و شاد میومدن.جدا از همه چیز...برای یه همچین خانواده ی پولدار و مرفهی چه مشکلی امکان داشت پیش بیاد اخه؟تو صفحه ی بعدی یه عکس از یه بکهیون 17 ساله بود که دستشو دور کمر دختری حلقه کرده بود و داشت گونشو میبوسید.چند صفحه ی بعدی هم از عکسای بکهیون و اون دختر پر شده بودن.حس بدی بهم دست داد.یعنی اون دختر دوست دخترش بود؟واسه همین نخواست ببوسمش؟

_فکر کنم بهت گفتم فضولی موقوف.

یه صدای اروم اینو تو گوشم زمزمه کرد.تقریبا از جام پریدم و نفس صداداری از گلوم خارج شد.بکهیون کنارم نشست و گفت:اون سوهیه.

دوباره به عکسشون نگاه کردم و گفتم:دوسش داشتی؟

سرشو به علامت مثبت تکون داد و زانوهاشو در اغوش کشید و چونشو روی زانوهاش گذاشت:هنوزم دوسش دارم.

اخ...به خاطر همین نمیخواست عاشقش بشم؟چون خودش عاشق کس دیگه ای بود؟واسه همین میگفت که قلبم خواهد شکست؟

_هنوزم با همین؟

سرشو به علامت منفی تکون داد.

_پس...میشه گفت که...اون باهات بهم زد؟

با یه اه گفت:میشه گفت...

پاهاشو روی زمین گذاشت و کمرشو صاف کرد و گفت:ولی فکر کنم به زودی برگردم پیشش.

_برگرد بالا...

بلند شد و ادامه داد:میخوای فردا سر همه ی کلاسا خواب باشی؟

_باشه...الان میام.

وقتی صدای بهم خوردن در اتاقو شنیدم دوباره به عکس سوهی نگاه کردم و اروم گفتم:تو دختر خیلی خوش شانسی هستی سوهی.

البوم رو بستم و دستمو روی قلبم گذاشتم.به صورت باور نکردنی ای تند میزد

..

_بیدار شو...

چشمامو اروم باز کردم و به صورت اخموی بکهیون خیره شدم.

_با اینکه نمیدونم چرا اینجایی اما باید قبل از اینکه بابام از خواب بیدار شه از خونه بزنیم بیرون.

نشستم و چشمامو مالیدم.بکهیون یونیفرمشو پوشیده بود و اماده جلوی من ایستاده بود.صبر کن ببینم...اگه نمیدونست من چرا اینجام یعنی هیچ کدوم از اتفاقای دیشب رو هم یادش نمیاد؟!

لباسامو گذاشت تو دستم و منو به سمت دستشویی هل داد و گفت:بدو بدو...

وقتی داشتیم در سکوت به سمت ایستگاه اتوبوس میرفتیم گفت:چرا دیشب خونه ی من خوابیده بودی؟

_خب...اممم...گفتی چون یبار تو خونه ی ما موندی برای جبران یبار هم من خونه ی شما بمونم.

_واقعا؟

_هم...

_خب...پس...لطفا به کسی چیزی نگو

...

_بیدار شو.

چشمامو باز کردم و وقتی متوجه شدم سرم روی شونه ی بکهیونه با چنان سرعتی سرمو بلند کردم که محکم به پنجره کوبیده شد.بکهیون لبخند زد و دستشو روی سرم گذاشت و گفت:اصلا دیشب خوابیدی؟

_نه راستش...

با یه لحنه جدی گفت:دیشب اتفاقی که نیوفتاد؟

_نه...

_مطمئنی؟

_اهم...

...

_یورا...دخترم.بکهیون بیرونه.کارت داره...

بکهیون؟!از کی تاحالا؟از پنجره ی اتاقم بیرونو نگاه کردم و بکهیونو دیدم که داشت با پاش سنگهارو به اطراف پرت میکرد.درو باز کردم و گفتم:سلام.

سریع اومد جلو و گفت:من دیشب باهات کاری کردم درسته؟

خواستم سریع بگم نه که گفت:دروغ نگو.

مستقیم تو چشماش نگاه کردم و گفتم:هیچ اتفاقی نیوفتاد!

بعد از چند ثانیه گفت:مطمئنی؟

سرمو تکون دادم و برای عوض کردن موضوع گفتم:تو راه لوهان رو ندیدی؟قرار بود بیاد اینجا...

_داری بحثو عوض میکنی.و فقط یه دلیل برای عوض کردن بحث هست...اینکه یه اتفاقی افتاده که نمیخوای دربارش صحبت کنی

اعصابم خورد میشد وقتی میدیدم بکهیون میتونه منو مثل یه کتاب باز بخونه.این کاره من بود...دیشب اصلا به نظر نمیومد که هوشیار نباشه.یعنی واقعا هیچی یادش نمیومد؟

_من اشتباهی یکی از لیوان هاتونو شکستم وقتی میخواسنم اب بخورم.میدونی...خورده شیشه هارو جمع کردم ولی از اونجایی که گرون به نظر میومد بهت نگفتم چون احتمال دادم که از دستم عصبانی میشی.

_واقعا؟

داشت دروغمو باور میکرد.پرسید:همین؟!

_ما زیاد از اون لیوانها داریم پس خودتو نگران نکن

اروم دستشو روی بازوم گذاشت.

_اهان راستی...لوهانو دیدم.اما به نظر نمیومد که داره میاد اینجا.چون داشت تو جهت مخالف میرفت.

فردای اون روز تو مدرسه همچنان باهم صحبت نمیکردیم.اگه بکهیون میخواست دوباره با دوست دختر سابقش باشه پس بهتر بود که من خودم قبل از اینکه حالم بدتر میشد کنار میکشیدم.



:: مرتبط با: dont fall in love with me ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
http://launaskaff.jimdo.com/ جمعه 16 تیر 1396 10:04 ق.ظ
Good post. I absolutely appreciate this site.
Continue the good work!
jacalyndinh.wordpress.com جمعه 26 خرداد 1396 11:19 ب.ظ
If you are going for best contents like myself, simply pay a quick visit this web page daily for the reason that it presents
quality contents, thanks
https://purpleworker8977.wordpress.com/ دوشنبه 22 خرداد 1396 11:24 ق.ظ
Wonderful, what a web site it is! This website presents valuable data to us, keep it up.
plaza.rakuten.co.jp جمعه 22 اردیبهشت 1396 08:53 ق.ظ
Right here is the right blog for everyone who really wants to find out about this topic.

You know so much its almost hard to argue with you (not that I really will need to…HaHa).

You definitely put a new spin on a topic that's been written about for many years.

Great stuff, just excellent!
BHW سه شنبه 29 فروردین 1396 03:30 ب.ظ
When someone writes an post he/she retains the thought of a user in his/her mind that how a user can be aware of it.

So that's why this paragraph is outstdanding.
Thanks!
BHW دوشنبه 28 فروردین 1396 11:56 ق.ظ
I do trust all of the concepts you have offered to your post.
They are really convincing and can definitely work. Still, the posts are very brief for starters.
May just you please prolong them a bit from next time?
Thanks for the post.
BHW چهارشنبه 23 فروردین 1396 09:05 ب.ظ
This piece of writing will help the internet users for building up new weblog or even a weblog from start to end.
BHW سه شنبه 22 فروردین 1396 10:52 ق.ظ
Hey! I know this is somewhat off-topic however
I needed to ask. Does operating a well-established blog
such as yours require a massive amount work?
I am brand new to running a blog but I do write in my diary on a daily basis.
I'd like to start a blog so I can share my own experience and thoughts online.
Please let me know if you have any ideas or tips for brand new aspiring bloggers.
Thankyou!
Raha_Ts یکشنبه 20 بهمن 1392 12:02 ب.ظ

یورااااااااااااا
هععععععععععععععی!
میگم این بکهیون انگار خوددرگیری داره ها!یه لحظه خوبه یه لحظه قاطیه..
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خب نکته هم همین جاس دیگه
سارا شنبه 19 بهمن 1392 11:16 ب.ظ
عالی بود توخودت درست بیان نکردی که بکی مسته اخه ادم مست که بشه راه رو از چاه نمیتونه تشخیص بده اما بکی تمام شب رو عادی سپری کرداونوقت صبح همه چی فراموشش شده بود.
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
حالا نمیخوام زیاد بحث مش..روب و مستی رو باز کنم ولی یکم توضیح میدم.
1.این چیزایی که تو فیلمای کره ای نشون میدن همش طنزه وقتی ادم دفعه های اولش نباشه که مست میکنه بدنش خیلی کمتر واکنش نشون میده و اونجوری نیس که اصلا نتونه صاف راه بره و فقط یکم لحن صحبتش عوض میشه
2.نوع مش..روب هم خیلی تو واکنش هایی که شخص نشون میده موثره
3.بکی همه چیز رو کامل یادش نرفته و اینا چیزایی هستن که تو قسمتای اینده بهش میپردازم
همین دیگه...ک.ک.ک.
بهاره شنبه 19 بهمن 1392 11:02 ب.ظ
بابا مامان بزرگتو عشقه ه ه ه..ای بابا تا تو اتاقشم رفت پسره ی بی بخار یه حرکتی از خودش نشون نداد وقتی طرف خودش چراغ سبز به تو نشون میده دیگه فرصت رو غنیمت بشمار از دختره یاد بگیر داشت تا دستشویی هم دنبالت میومد والا باز دوباره انحرافات ذهنم زد بالا..من میدونم اون دوست دخترش مرده خودشم مریضه داره میمیره حالا ربطش به این دختره شاید در مورد اون تصادف
باشه یا قلب خانواده ی این دختر رو پیوند زدن به بکی نمیدوم چرا همچن فکری به ذهنم رسیده..ای بابا زودتر بقیشو بذار تو کف موندیم باز تاکید میکنم بکی نرسه به این دختره مییییییییییییکشمت ارسو و و و..بوس بوس بای
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خخ....بی بخار...والا بخدا...نه دیگه خیلی داری میپیچونی مساله روهی هی ارسو...بوس بوس
mehrnaz شنبه 19 بهمن 1392 11:56 ق.ظ
عالیه عالیییییییی!! وقتی بکی رو یه همچین آدمی که به نظر میرسه پراز درد و غمه غصم میگیرهولی خیلی باحاله مرسی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
ممنووووون...اره منمبکیییییییخواهش گلممم
elmira شنبه 19 بهمن 1392 11:54 ق.ظ
داستان قشنگیه من اینجور داستانا رو که آدمو حسابی کنجکاو میکنه و یه جورایی حالت مبهم داره دوست دارم!! ممنون
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
نظر لطفته گلم...خواهش قابلتو نداره
S|ÑG£€_T@O شنبه 19 بهمن 1392 08:50 ق.ظ
لیلیم!

خیلی قشنگ بود امیدوارم بکهیون برسه ب شخصیت اصلی!

راستی من گهگاهی بعضی از قسمتارو نمینظرم چون نت ندارم و فقط میتونم داستانو سیو کنم و بخونم،

معذرت میخوام
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
منم امیدوارماشکال نداره میدرکمراحت باش...نه اشکال نداره عزیزم
kimia شنبه 19 بهمن 1392 01:15 ق.ظ
واییییی خیلیییی توپ بود واقعا منتظر این قسمت بودم من داستان بکهیونو بیشتر از داستانای لوهان دنبال میکنم. دوست دارم بازم دنبال کنم پس لطفا تند تند بزار مخصوصا تو هفته ی بعد که کلی تعطیلی داریم مرسیییییییی بوس
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
او...خب اینم نظریه...منم این داستانو یه جوری خاص دوست دارم.چشم فردا هر دو داستان رو اپ میکنم.خواهش...بوس بوس
sAra جمعه 18 بهمن 1392 10:13 ب.ظ
مرسی وای خیلی قشنگه ادم تو خماری میمونه تا قسمت بعدی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
marzieh جمعه 18 بهمن 1392 07:03 ب.ظ
خعلی احساسی وگریه دار بود.خخخخ عاشق مادربزرگ دختره ام خدا بده از این مادر بزرگا...
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
بلی...واقعا خدا بده از این هالمونی ها...هی هی
beakhan جمعه 18 بهمن 1392 06:43 ب.ظ
اونیییی خیلی خوسل بود من تا قسمت 5و دیدم مث خر کیف کردمو پریدم هوا ک مامانم فکر کرد جن دیدم جبل قسمت جدیدو بزار زود من از طرف همه قول میدم نظر بزاریم یاکسوکه یووووو (ادیرا ب اونی بگید ک نظر میزارید) اونی اون جوری ک از جوابایی ک ب بچه ها دادی معلومه آخرش اشک دراره ن؟؟؟؟؟ ن ن ن ن اونیییی من تا یه ماه افسرده میشم بکی نمیره
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
همگی قول بدیددد...هی هی...از اول که گفتم این داستان غمگینه...حالا از الان نمیخواد ناراحت باشی اونی بذار برسیم حالا.هی هی...اصلا الان که چیزی معلوم نیست نمیدونم چرا همه فکر میکنن بکی قراره بمیره
beakhan جمعه 18 بهمن 1392 06:28 ب.ظ
اونیییی خیلی خوسل بود من تا قسمت جدیدو دیدم خر کیف شدم جبل قسمت جدیدو بزار زود من از طرف همه قول میدم نظر بزاریم یاکسوکه یووووو (ادیرا ب اونی بگید ک نظر میزارید)
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
SHIMA جمعه 18 بهمن 1392 05:42 ب.ظ
باشه ببخشید مرسی می صبریم
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
نه بابا چرا عذرخواهی گلم...روی صحبتم همه بودن...
SHIMA جمعه 18 بهمن 1392 04:21 ب.ظ
مرسی عزیزم عالی بود خیلی دوست داشتم ببخشید میشه یه قسمت دیگه از save me from my self رو بذاری آخه تا چند روز دیگه میمیرم
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خواهش شیما جون...هروقت که حوصله و وقت داشتم تایپش میکنم شرمنده ولی باید یکم دیگه صبر کنید...
sahar@ sehun جمعه 18 بهمن 1392 03:05 ب.ظ
عالیییییییییی!!! شاید سوهی دوست دخترش باشه ولی من فک میکنم خواهرشه و مرده...منظورش از اینکه گفت شاید زود برگردم پیشش هم این بود که خیلی زود خواهد مرد و خدا نکنه یه همچین اتفاقی بیفته!!! ولی دلیل اینکه چرا اتفاقا یادش رفت یکم مرموزه...شاید فراموشی داره!! اه من چقد فضولم...به هرحال کومائو مرجان شی!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
نه خواهرش نیست چون همونطور که گفتم عکسای خواهرش تو صفحه های قبلی بود...دلیل اینکه چرا اتفاقا یادش رفته رو تو جواب نگین جون گفتم.بخون نظرشو...نه فراموشی نداره...خواهش سحر اونی
beakhan جمعه 18 بهمن 1392 02:22 ق.ظ
ینی تا تا قسمت 5 رو دیدم خر ذوق شدم خیلی قشنگ بود ادامه فراموش نشه ادامه ی save me from myself رو هم بزار
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
ممنون اونی...واااای تو رو خدا همش نگو استرس میگیرم من واقعا دارم نهایت تلاشمو میکنم که همرو به موقع بذارم پس بسپرش به خودم ارسو
سحر جمعه 18 بهمن 1392 02:06 ق.ظ
رزی سوهی مرده اره؟؟ قک کنم متظوزش از برگشتن پیشش مردن بود ...
فک کنم از اون داستاناست که اشک ادمو در میاره ها....
ولی من عاشق این سبک داستانت شدم خیلیییی مبهمه !!عالیههه^^
بوس بوس
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
الان که نمیتونم چیزی بگم ولی تا دو قسمت دیگه همه چی معلوم میشهاوخ...چه جورم.اخر گریه داره....فقط وایسا تا برسیم.مرسییی سحر جونی...بوس بوس
lara جمعه 18 بهمن 1392 01:32 ق.ظ
قشنگ ذوق مرگ شدم وقتی دیدم قسمت ۵ روگذاشتی خیلی قشنگه مرسی اونی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
عزیزمقابلتو نداشت...خواهش گلم
negin جمعه 18 بهمن 1392 12:46 ق.ظ
Mer30 ghashang bod vali ye soal baki chera hichi yadesh nemiyumad?faramoshi dare????konjkav shodam
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
نه...وقتی ادم خیلی مست کنه بعد از اینکه حالت مستیش میره خیلی از اتفاقایی که افتاده رو یادش نمیاد.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

EXO-K ベッキョンのカレンダー

▽ HUNHAN キーホルダー

LUHAN