تبلیغات
Luhan & Baekhyun are 2 cute angels❤ - save me from myself 11
 
Hello everyone...I am a Baek hyun♥ and Luhan ♥lover and my aim is to speard my love for these two cute angels.lets be good friends and let`s keep supporting our boys...dont forget to leave your comments and tell me how to improve my behavior and my blog posts.I`ll be happy to help you out if you needed any information about baekhan.so shall we start?!
let`s go...
awwwwww we are wolves~
  :: مدیر وب سایت : Marjan★ Baek~Han
زوج مورد علاقتون کیه؟



» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

users online
   

save me from myself 11
چهارشنبه 16 بهمن 1392 ساعت 07:21 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Marjan★ Baek~Han | ( نظرات )

 

_مادرت چطوره هه ری؟

_بهتر از قبل.اما نمیدونم چرا این بار انقد سرماخوردگیش طولانی شده.اما من نگرانشم...دوست دارم بیشتر از خودش مراقبت کنه.اخه میدونی...ساعت کاریش خیلی طولانی و ساعت استراحتش خیلی کوتاهه

نارا لیوان شکلات داغشو روی میز گذاشت و با نگرانی به هه ری نگاه کرد:واقعا؟پیش دکتر رفته؟

_خیلی بهش گفتم که بره.ولی همیشه میگه وقت نداره و با دارو مصرف کردن خودش خوب میشه.

-دوباره باهاش صحبت کن.

نارا بلند شد و گفت:چیز دیگه ای میخوای برات بیارم؟

بعد از مدرسه بود و هه ری اومده بود کافیشاپ برای اینکه با نارا صحبت کنه.

_اره...

هه ری میخواست از نارا کمک بخواد.در رابطه با لوهان...نارا تنها کسی بود که میتونست یکم راهنماییش کنه.هیچ کدوم از دوستاش نمیتونستن درباره ی این مساله کمکی بکنن بلکه شاید اوضاع هه ری رو با گفتن حرفایی مثل اینکه لوهان یه پسر دخترباز بی ارزش بیشتر نیس بدتر میکردن.پس اون تصمیم گرفته بود از نارا کمک بخواد.شاید یه چند درصد امکان داشت لوهان ازش خوشش بیاد.

_اممم...چجوری تو و سه هون باهم دوست شدید؟

اون میدوسنت که نارا قدم اول رو برداشته بود.پس حالا که لوهان نمیخواست هیچ قدمی برداره هه ری تصمیمشو گرفت که خودش یه کاری بکنه.حتی اگه لوهان بهش میخندید و میگفت که اون براش یه همسایه ی کوچولو بیشتر نیس بازم بهتر از شرایطی بود که داشت.حداقل در اون صورت تکلیف خودشو میدونست.

_چیه؟کسی هس که تو ازش خوشت بیاد؟

_نه...همینجوری پرسیدم.

نارا میدونست که هه ری لوهانو دوست داره ولی تصمیم گرفت سوالشو روی کنجکاویش بذاره.جواب داد:خب...من ازش خواستم که باهم بریم بیرون.

_چه جوری؟

_بعد از کلاسش منتظرش موندم و ازش پرسیدم که ایا میخواد بامن قرار بذاره یا نه!

_و از اون موقع به بعد با همین؟

_اره.از همون موقع.اولش فقط یه عشقه یه طرفه بود اما یکم که گذشت سه هون هم بهم احساسای مشابه پیدا کرد.حدودا یه ماه طول کشید تا خخودمو اماده کنم تا ازش این درخواستو بکنم.خیلی میترسیدم.

با لبخند ادامه داد:وقتی به اون موقع فکر میکنم میبینم واقعا صحنه ی خجالت اوری بود.اما مهم نیس...اگه اونکارو نمیکردم الان با سه هون نبودم

نارا از پنجره ی کافی شاپ بیرونو نگاه کرد و گفت:هی نگاه کن...لوهان اینجاس.

هه ری به جایی که نارا اشاره کرده بود نگاه کرد.لوهان رو موتورش نشسته بود و داشت با گوشیش ور میرفت.نفسش تو گلوش گیر کرد.با خودش گفت:یا الان یا هیچ وقت.

میخواست هرچه زودتر خودشو خلاص کنه.دیگه طاقت سردرگم بودنو نداشت.

وقتی هه ری از کافی شاپ اومد بیرون لوهان با لبخند بهش گفت:سلام.

هه ری با لبخند سرشو تکون داد و نزدیکتر رفت.قلبش مثل ژله میلرزید و سعی داشت با نفسای عمیق کشیدن خودشو اروم کنه.تو چند متریه لوهان بود که چشمش به یه چیزی افتاد.چند شبی میشد که لوهان کسی رو خونه نیاورده بود و این باعث شده بود که هه ری فکر کنه که لوهان دیگه بازیاشو تموم کرده.اما با دیدن کبودیه روی گردنش مطمئن شد که فقط مکانش عوض شده.اولین بار نبود که همچین چیزی رو میدید ولی هربار دیدنش باعث میشد ناراحت بشه.و این دفعه هم استثنا نبود.

پس همونطور بود که فکر میکرد.میدونست که براش هیچ کس نیس...فقط یه دختره مثل همه برای وقت گذرونی.همه ی شجاعتی که برای اعتراف کردن جمع کرده بود از بین رفتن.حالا مثل همیشه بود...نا امید و بی تفاوت!

_سوار شو...

..

_نه مامان من خونه پیشت میمونم.

مادرش لبخند زد و گفت:هه ری جمعس...برو بیرون و با دوستات خوش بگذرون من احتیاج به پرستار ندارم ارسو؟

_اما...اینبار خیلی زودتر از همیشه اومدی خونه و من دوست دارم پیشت بمونم.میتونم باهم فیلم ببینیم مهمونیه امشب اصلا چیز مهمی نیس.

جمعه شب بود و مادر هه ری خیلی زودتر از همیشه اومده بود خونه.اون خیلی خوشحال بود و میخواست این زمانو با مادرش بگذرونه اما مادرش اصرار داشت که اون با دوستاش به مهمونی بره.طبق معمول زیاد طول نکشید که مادرش متقاعدش کنه که حالش خوبه و به مهمونی بفرستتش.

خونه ای مهمونی توش برگذار شده بود خیلی بزرگ بود.هرچه خونه بزرگتر جمعیت مردمی که توی اون مهمونی شرکت میکردن بیشتر...و هرچه مهمونا بیشتر کثافت کاری بیشتر...هه ری از اولشم علاقه ای به اومدن به مهمونی نداشت ولی از اونجاییکه ایون جونگ و جیون میخواستن برن راضیش کردن که باهاشون بیاد.در اصل هه ری حس میکرد که همیشه داره مثل مامان بزرگا ایون جونگ و جیون رو نصیحت میکنه که اینجور مهمونی ها برای هم سن و سالاشون خوب نیس به خاطر همین تصمیم گرفته بود که دیگه مود خراب کن نباشه..چرا که نه!تصمیم گرفته بود که خودشم خوش بگذرونه بالاخره اونم انسان بود و جدا از نگرانی برای کسی که دوسش داشت کارهای دیگه ای هم برای انجام دادن داشت.مثلا یه شب خوش گذروندن!

میزبان مهمونی برادر جونسو بود.شاید یکی از دلایلی که هه ری خودشو راضی به اومدن کرد هم دعوت جونسو بود.درهرحال هه ری اونجا بود...پس تصمیم گرفت خودشو به دست باد بسپره.

_خب...دختری که ازش حرف میزدی کجاس؟ برادر جونسو پرسید.

جونسو بین جمعیت رو با چشماش گشت و گفت:باید همین اطراف باشه

_انقد دربارش حرف زدی که احساس میکنم صدبار دیدمش.دارم کم کم درباره ی دختری که داداش کوچولوم دوسش داره کنجکاو میشم.

هه ری از دوستاش که داشتن تو زمین رقص میرقصیدن جدا شد و خودشو به اشپزخونه رسوند.نمیخواست نوشیدنی بخوره.ترجیح میداد تو همچین مکانی هوشیار باشه جدا از اینکه نوشیدن برای هه ری که هنوز کاملا 18 ساله نشده بود غیرقانونی بود اما اونجا کسی نبود که بخواد بازخواستش کنه ولی خودش دوست نداشت سر همچین چیزی ریسک کنه.چون خیلی تشنه بود تو یخچال دنبال یه بطری اب گشت اما تنها چیز غیر الکی که پیدا کرد یه بطری اب پرتقال بود.برش داشت و سعی کرد درشو باز کنه.اما انگار درش رو با چسب اهن محکم به بطری چسبونده بودن.بعد از یکم تقلا کردن منصرف شد

_بذار من اینکارو بکنم.

هه ری به سمته صدا برگشت و با یه پسره قدبلند مو مشکی جذاب رو برو شد.اون با لبخند بطری رو از دستش گرفت و درشو باز کرد و به هه ری برگردوند.

_مرسی.

_میدونی...خیلی از دخترا بهم گفتن که دستای جادویی دارم.

هه ری که متوجه منظورش شده بود ازش گذشت و تو چارچوب در ایستاد و گفت:او واقعا؟

_اره...میخوای یه ماساژ مخصوص بهت بدم؟

هه ری زد زیر خنده و گفت:نه ممنون تو بهتره بری خودتو ماساژ بدی اگه انقد دستات جادویی ان.

بعد پشتشو کرد و اشپزخونه رو ترک کرد.واقعا پسرا نمیتونستن به هیچ چیز جدا از این جور مسائل فکر کنن؟چرا نمیرفتن و با دوستاشون وقت نمیگذروندن؟هه ری با خودش فکر کرد"لوهانم یکی از همین پسراس نه؟فقط دوست دارم بدونم اون کجاش جادوییه"با حرص بطریه اب پرتقال رو زمین پرت کرد و به راهش ادامه داد.وقتی اینجوری درباره ی لوهان فکر میکرد عصبانی میشد چون دوست نداشت کسی که دوسش داره همچین رویی داشته باشه.اما متاسفانه داشت و هه ری هم نمیتونست هیچ کاری در این باره بکنه.

وقتی که چشماش روی یه شخصه اشنا افتاد با تعجب جلوتر رفت.امکان نداشت لوهان اینجا باشه...اما هه ری مطمئن بود که هیچ وقت امکان نداره اون کس دیگه ای رو اشتباهی لوهان ببینه.وقتی جلوتر رفت مطمئن شد...لوهان روی مبلی که گوشه اتاق پذیرایی بود نشسته بود و داشت با یه دختر صحبت میکرد.اون دختر مثل بقیه ی دخخترایی نبود که هه ری با لوهان دیده بود.اون خوشگل و قد بلند و خوش هیکل بود.موهای بلند مشکیش شونه هاشو پوشونده بودن و صورتش دوست داشتنی بود که با لبخند مهربونی تزیین شده بود چهرش متین و جا افتاده بود و در اخر...کاملا متفاوت با هه ری.اون قطعا دختری نبود که لوهان بخواد باهاش رابطه ی یه شبه داشته باشه.پس..امکان داشت که اون دوست دخترش باشه؟هه ری احساس میکرد که قلبش شکسته!حتی بیشتر از اون چیزی که تا حالا شکسته بود.دوست نداشت باور کنه که کسی که عاشقشه فقط به چشم یه بازیچه نگاش میکنه.

_هه ری

سریع به سمته صدای جونسو برگشت.

_همه چی رو براس؟

_اره اره...

سریع دست جونسو رو گرفت و اونو با خودش به سمته دیگه ی اتاق برد.جایی که دیگه چشمش به لوهان و اون دختر نیوفته.

اگه میدونست قراره دوباره لوهانو ببینه هرگز نمیومد.اما دیگه برای پشیمونی دیر شده بود.

_نوشیدنی میخوری؟

_اره لطفا




:: مرتبط با: Save me from myself ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
http://fryerzldurerta.snack.ws/hammer-toe-causes.html شنبه 27 خرداد 1396 04:34 ق.ظ
That is very interesting, You're an overly professional blogger.
I've joined your rss feed and look ahead to searching for extra of your great post.
Also, I've shared your site in my social networks
julicanseco.wordpress.com جمعه 22 اردیبهشت 1396 09:32 ق.ظ
If you wish for to improve your know-how just keep visiting this web
page and be updated with the hottest news posted here.
BHW جمعه 1 اردیبهشت 1396 10:22 ق.ظ
Someone necessarily lend a hand to make seriously articles I'd
state. That is the first time I frequented your web page and so far?
I surprised with the research you made to make this actual post amazing.
Great process!
BHW دوشنبه 28 فروردین 1396 10:01 ق.ظ
Pretty! This has been an extremely wonderful post. Thanks for
supplying this info.
manicure چهارشنبه 23 فروردین 1396 09:41 ب.ظ
After exploring a few of the articles on your site, I seriously like your technique of
writing a blog. I added it to my bookmark site list
and will be checking back in the near future. Take
a look at my web site too and tell me your opinion.
BHW دوشنبه 14 فروردین 1396 09:14 ق.ظ
The other day, while I was at work, my cousin stole my iphone
and tested to see if it can survive a 40 foot drop, just so she can be a youtube sensation. My iPad is now broken and she has 83 views.
I know this is totally off topic but I had to share it
with someone!
zahra جمعه 9 اسفند 1392 11:05 ب.ظ
Vaaaaaay zod zod bezar k adam tosh namone,kheili bahale
یکشنبه 20 بهمن 1392 02:05 ب.ظ
jane man ghesmate bado bezaaaarrr
mersi..
dastanet kheili ghashange
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
بذار فردا که از مدرسه بیام میذارم.چون چند روز پشته هم تعطیلی داریم میتونم چندتا قسمت اپ کنم...تا فردا صبر کن ارسو؟
بهاره شنبه 19 بهمن 1392 07:38 ب.ظ
ای بابا این هه ری هم بیخودی خودشو الافه لوهان کرده برو واسه خودت عشق کن حال کن دو روز دیگه رو گردن تو هم از این کبودیا ببینیم بهت امیدوار بشیم والا..ای روزگار از این لوهانم بخاری بلند نمیشه کم کم داره اعصاب مصابم میریزه به هما یه تکونی به خودت بده خو...خشنگ بوووووود میسی ی ی ی..برم اون یکی رو بخونم
جای حساس تمومید..
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هیییییییییییییی...خواهش بهاره جونم...بدو بدو...فردا هر دوتا داستانو اپدیت میکنم.
kimia شنبه 19 بهمن 1392 03:51 ب.ظ
ببخشید پیامم نصفه اومد میگم اگه لوهان اخرش بمیره من داغون میشم اخه در عین حال که پسر بی ادبی بود ولی. منظوری نداشت
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
نه خیالت راحت نمیذارم همچین اتفاقی بیوفته
mehrnaz شنبه 19 بهمن 1392 10:57 ق.ظ
وااااااووووو...این داستانت دیگه اندشه!!! خعلی باحاله
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هی هی حالشو ببر...ممنون گلم
kimia شنبه 19 بهمن 1392 02:58 ق.ظ
یه سوال ??????اول اینكه ممنون از زحمتات برای این داسنان بحال حالا س
سوال نكنه لوهان قرار اخرش بمیره داستان د راماتیك تموم شه اون موقست كه داغون
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خواهش عزیزم...کاری نمیکنم...نه نه همچین اتفاقی نمیوفته
sAra جمعه 18 بهمن 1392 09:00 ب.ظ
وای چه شود اگه هه ری مست کنهوایی من نمیتونم صبر کنم اصلا واقعا درنقاط حساسی به سر میبره داستان خدا کنه خوب تموم بشه مرسی کلی از داستان خسته نباشی عزیییزم
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هی هی نه به اونجاها نمیکشه...ممنون اونی جونم
beakhan پنجشنبه 17 بهمن 1392 09:28 ب.ظ
آهاااا مرمر یادم رف بگ ادامه ی عشخم نش رو هم بزار اصن بابا همه ی داستاناتو کامل کن دیگ
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
باشه...طاقت ندارینا
beakhan پنجشنبه 17 بهمن 1392 09:24 ب.ظ
مرمری خیلی دیردیر میزاری زود تر بزار خسته شدم میخوام بفهمم آخرش چی میشه بقول تیچر ریاضی مون زودزودزودزودزودزودزود بدو تنبل بدو بدو بدوتورو خدااااا زود ب زود بزار
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
کجاش دیر دیره بابا؟!اییییی....دیگه از این زودتر نمیتونم شرمنده
Raha_Ts پنجشنبه 17 بهمن 1392 07:39 ب.ظ
عاقا من
هه رییییییییییییییییییییییییییی
عاقا لوهانم گناه داره...دلم برای همه ی شخصیتای این داستان میسوزه!!!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
اخیییییی...هی هی عزیزم.اره واقعا هرجفتشون...
سحر پنجشنبه 17 بهمن 1392 05:34 ب.ظ
ای بابا این لوهانم شورشو دراورده ها..نکن..نساز بچسب به این هه ریه بیچاره
ولی خیلی از تصمیم هه ری خوشم اومد خدایی
عالی بود منتظر بعدیم هوویی♡
راستی فریم گفت من نمیتونم نظر بذارم کشتم از بس گفت:|
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هی هی...واقعا...لوهانه بی تربیت.ممنون سحر جونممممم...هاها باشه بهش بگو اشکال نداره
مانیا پنجشنبه 17 بهمن 1392 05:03 ب.ظ
خخخخخ ازبس حرف زدم یادم رفتآدر وبمو دم..
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
عزیزم...چشم
مانیا پنجشنبه 17 بهمن 1392 05:01 ب.ظ
وااااااااااااای...
خدا خیلییییییییییی قشنگ شد...بیچاره هه ری....منتظر قسمت بعدیشم
راستی خوشحال میشم به وب منم یه سری بزنی..
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
ممنون گلم...ادرست کو پس؟
مانیا پنجشنبه 17 بهمن 1392 04:56 ب.ظ
وااااااااااااااااااای...بالاخره گذاشتی نمیدونی چه ذوقی برا خوندنش دارم
هنوز نخوندم...گفتم قبل از خوندن یه ابراز علاقه ای بکنم...
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هی هی بدو بدو بدو....پس این پیش نظره؟اوکی مومائو...خخخ....بدو برو بخون.
lara پنجشنبه 17 بهمن 1392 01:39 ب.ظ
مرسی خیلی قشنگ بود بیچاره هری اونی داستان بکی روهم زودبزارلطفا من اون داستان روخیلی دوست دارم
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
ممنون اونی.باشه همین الان گذاشتمش
sahar@sehun پنجشنبه 17 بهمن 1392 09:37 ق.ظ
وووووووووااااااااییییییییییییی...خدا بگم این دوتا رو چیکار کنه...دقیقا وقتی که آدم داره ذوق میکنه که دارن به هم میرسن یه ضدحال گنده بهت حواله میکنن!! میسی اونی عالی بود!!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خخخخخ...دقیقا...خواهش عسلم
تیون پنجشنبه 17 بهمن 1392 01:04 ق.ظ
مرسی گلم فقط خدا میدونه ه چقدر خوشحال شدم ک قسمت جدیدو گذاشتی تروخدا بقیشو زودتر بزار
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
چینچا؟هی هی...باوشههه
marzieh چهارشنبه 16 بهمن 1392 11:22 ب.ظ
بابا این بشر چرا همش کبوده...اخییی بمیرم من هی به برادرم میگم انقد شب کاری نکن.عالی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
مضییییییییی....خدا بگم چیکارت نکنه...نه بچم از صبح تا شب کار میکنه.هی هی...کومائوووو
sara چهارشنبه 16 بهمن 1392 10:42 ب.ظ
آجی عالی بود هی ری چطور دلش میاد به کبودی گردن لوهی بی اعتنا باشه
مرجان قسمت بعد رو زودی بذار.
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
میسی سارا جون.نه عزیزم اشتباه نکن...کبودی های روی گردن فقط وقتی پیش میاد که یکی اون ناحیه از گردن یه شخص دیگه رو بمکه.واسه همین هه ری چیزی نگفت...چون نشون میداد که لوهان هنوزم با زنای دیگس.ارسو؟؟باشه گلممم
negin چهارشنبه 16 بهمن 1392 09:27 ب.ظ
Mer30 ghashang bod vali zodtar biya kheyli dir miyay bazam dastet dard nakone7927
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
کجا دیر به دیره؟بابا خوبه که.هی هی...کلی سعی خودمو میکنم تا همینجوری بذارم.خخ..باشه عزیزم.خواهش
SHIMA چهارشنبه 16 بهمن 1392 08:12 ب.ظ
مرسی ممنون خیلی خوب بود میشه از این به بعد زودتر بذاری البته هر وقت وقت کردی عالییییییییییییییییییییی مرسیییییییییییییی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خواهش گلم.واقعا زودتر از این نمیتونم ولی باشه سعی میکنم.خواهششششش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

EXO-K ベッキョンのカレンダー

▽ HUNHAN キーホルダー

LUHAN