تبلیغات
Luhan & Baekhyun are 2 cute angels❤ - dont fall in love with me 4
 
Hello everyone...I am a Baek hyun♥ and Luhan ♥lover and my aim is to speard my love for these two cute angels.lets be good friends and let`s keep supporting our boys...dont forget to leave your comments and tell me how to improve my behavior and my blog posts.I`ll be happy to help you out if you needed any information about baekhan.so shall we start?!
let`s go...
awwwwww we are wolves~
  :: مدیر وب سایت : Marjan★ Baek~Han
زوج مورد علاقتون کیه؟



» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

users online
   

dont fall in love with me 4
شنبه 12 بهمن 1392 ساعت 06:38 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Marjan★ Baek~Han | ( نظرات )
هورااااااااا...
داریم یواش یواش به قسمتای مورد علاقه من نزدیک میشیم...
حالشو ببریددددد...نظرای خوشگل خوشگل هم یادتون نره فردا کلی درس دارم ولی نشستم داستانو تایپ کردم...

baekhyun-fanclub-1.mihanblog.com

دیروز چطور بود؟_

با اخم گفتم:مزخرف...

لوهان با کنجکاوی پرسید:چرا ؟

_اصلا وایسا ببینم.تو از کجا دیدی که من و بکهیون با هم رفتیم بیرون هان؟

_داشتم از جلو خونتون رد میشدم دیدمش حالا تعریف کن...

_بک عجیبه...یه لحظه عادیه یه لحظه ی دیگه کاملا برعکسش رفتار میکنه...

_اوه...

وقتی دیدم سکوت کرده سرمو به سمتش برگردوندم و گفتم:نمیخوای بری؟

_چرا...اتفاقا با چن قرار دارم.پس بعدا میبینمت.

دستشو به علامت های فایو بالا اورد.لبخند زدم و دستمو به دستش کوبیدم و گفتم:خوش بگذره.

بعد دره خونرو بستم و رفتم تو اتاقم.کل روزو داشتیم با لوهان درس میخوندیم و من واقعا خسته بودم.تصمیم گرفتم دوش بگیرم و استراحت کنم ولی نمیتونستم حرفای کای رو از سرم بیرون کنم.تازه چند روز بود که من و بکهیون باهم صحبت میکردیم ولی من  بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکردم جذبش شده بودم.میخواستم بدونم کیه...از گذشتش از علایقش از افکارش و از همه چیش سر دربیارم...شاید چون دوست داشتم خودمو بهش نزدیکتر کنم ولی....اون موقع حسه شخصی رو داشتم که تیر خورده. اون لحظه دردی احساس نمیکنه ولی بعدش...بکهیون به نظر جسور و رک میومد اما در عین حال مرموز و تودار بود.و من هم عاشق هزار توهای خطرناک!

_تو حالت خوبه؟

سومین با نگرانی نگاهم کرد.دلم نمیخواست چیزی درباره ی بک بهش بگم...فعلا...پس گفتم:دیشب خوب نخوابیدم.

البته دروغم نگفتم...

_ذهنت درگیر بود؟

سرمو تکون دادم و کتابمو باز کردم و سعی کردم وانمود کنم که دارم تکلیفامو انجام میدم.

_میخوای دربارش حرف بزنی؟

خواستم بگم نه ولی چیزی که بعدش گفت باعث شد دهنمو ببندم.

_شنیدم بچه ها درباره ی تو و بکهیون حرف میزنن.چیزی هس که نمیگی؟

_اممم...نه راستش...چیز خاصی نیس.

_میدونی یه چیزی هس که من قبلا بهت نگفتم...یه زمانی سعی کردم باهاش قرار بذارم...من فکر کردم که واقعا از من خوشش میاد ولی میدونی شخصیتش این جوریه که باهمه خوب رفتار میکنه.

با همه خوب رفتار میکنه؟؟؟

_همیشه وقتی با هم به سمته کلاسا میرفتیم دستمو میگرفت و مثل عاشقا باهام حرف میزد اما وقتی بهش اعتراف کردم خیلی راحت گفت که ما فقط باهم دوستیم و حسی بمن نداره.

_چقد باهم صمیمی بودید؟

_هممم...نمیشه گفت صمیمی بودیم.مثل همه ی دوستاش...میدونی...بک خونه ی همه ی دوستاش میره و خانواده هاشونو ملاقات میکنه اما هیچ وقت دوستاشو خونشون نمیبره.دوستاشم چیز زیادی درباره ی خودش و خونوادش نمیدونن...منم همینطور!

وقتی صدای زنگ تو اتاق پیچید سومین بلند شد و گفت:بعدا صحبتامونو ادامه میدیم.

خیلی برام جالب بود.من فکر میکردم سومین باهام روراسته...حتی تمام اون زمونایی که میدید من به بکهیون زل میزنمم سعی نکرد یکم از چیزایی که دربارش میدونست رو بهم بگه!البته دیگه برام مهم نبود...و همچنین اینم دلیل قانع کننده ای نبود که بخوام از دست سومین ناراحت بشم ولی فقط...هر موضوعی که مربوط به بکهیون میشد باعث میشد من خیلی عکس العمل نشون بدم.

وقتی داشتم میرفتم سمت کلاس برای چند لحظه کنار دفتر معاونت ایستادم تا بند کفشمو سفت کنم  اما یه چیزی چشممو گرفت.پرونده ی شاگردای کلاس 2b

اروم خم شدم و پرونده هارو ورق زدم تا رسیدم به فایلی که اسم بکهیون روش بود.یه نگاه کوتاه به خانوم پارک انداختم.داشت با دقت چیزی رو تو لپ تاپش تایپ میکرد.پرونده رو کشیدم بیرون و سریع با گوشیم از صفحه ی اولش که ادرس و نشونیه بکهیون توش یادداشت شده بود عکس گرفتم.خودمم نمیدونستم دارم چیکار میکنم ولی اون لحظه عقلم بهم دستور نمیداد و فقط از رو احساسات و کنجکاویم عمل میکردم.سریع پرونده رو گذاشتم سر جاش و به سمت کلاسم دویدم.وقتی رسیدم به کلاس یه نگاه به صندلیه بکهیون انداختم...خالی بود...اون همیشه عادت داشت قبل از اینکه کلاس شروع بشه اونجا باشه.نفس عمیقی کشیدم و روی صندلیم نشستم.

احساس کردم یکی داره نگاهم میکنه...برگشتم و دیدم لوهان بهم خیره شده.

_چیه؟

_هیچی...

_اونجوری نگاه نکن برگرد سر کار خودت...

_هی...دوباره دعوا رو شروع نکن.من فقط نگرانتم.

_برای چی نگرانی؟

_نمیخوام دلت بشکنه...

_امکان نداره دلم بشکنه وقتی از کسی خوشم نمیاد م-

_دیگه حداقل به خودت دروغ نگو یورا.تابلوئه که از بکهیون خوشت میاد.فقط داری انکار میکنی...

صداشو اورد پایینتر و گفت:ببین...نمیگم دوسش نداشته باش فقط...بدون که من و بقیه اینجاییم.هروقت که مشکلی برات پیش اومد میتونی رو ما حساب میکنی.

لبخند زدم و گفتم:باشه...مرسی که نگرانمی.ولی واقعا لازم نیس!قرار نیس قلبم بشکنه...

لوهان راست میگفت...من بکهیونو دوست داشتم.خیلی وقت بود...فقط خیلی میترسیدم که تاییدش کنم.

وقتی زنگ بعدی تو کلاس شیمی قدم گذاشتم از دیدن بکهیون خیلی شوکه شدم.

در حالیکه کنارش میشستم گفتم:فکر کردم امروز نیومدی

_اره نیومدم...اما فکر کردی میذارم خودت تنهایی روی پروژه ی شیمی کار کنی؟

لبختدی که داشت تحویلم میداد برای شل کردن زانوهام کافی بود(خدایی یه دونه از اون لبخندای مرجان کششو الان تصور کنید.ای جااااااااااااااان الهی فداش بشم من)

بعد از چند ثانیه پرسیدم:کجا بودی؟

وقتی سکوتشو دیدم مطمئن بودم که اینم یکی دیگه از اون سوالامه که بدون جواب میمونه اما..."وقت دکتر داشتم"

قبل از اینکه چیزی بگم به سمتم برگشت و گفت:باید یه چیزی بهت بگم...

بهش خیره شدم و منتظر شدم حرفی که میخواد بزنه رو بشنوم.

_(عاشقم نشو)

dont fall in love with me

_ها؟کی گفته که من عاشقتم؟

_هیچ کس...

روشو برگردوند و ادامه داد:فقط خواستم بهت اخطار بدم.

...

فردای اون روز خیلی جوشی و عصبانی بودم.وقتی با حرص خودمو کنار چن پرت کردم سریع پرسید:هی یورا...چته دوباره؟

لوهان گفت:واقعا لازمه بپرسی؟!

سه هون گفت:امروز بازم بکهیون مدرسه نیومده نه؟؟

وقتی میدیدم همه میتونن بفهمن دلیل ناراحتیم چیه بیشتر عصبانی میشدم.بکهیون چطور میتونست انقدر رو من تاثیر بذاره؟

_بعله...دلم میخواد بکشمش...دیروز نصف روزو مدرسه نیومد.امروز هم نیومده و تنها چیزی که دیروز بهم گفت این بود:عاشقم نشو"بعدشم کل روز منو نادیده گرفت و حتی وقتی باهاش خداحافظی کردمم جوابمو نداد.واقعا نمیتونم درکش کنم.

همه ی پسرا سعی میکردن ارومم کنن.اونا همیشه بهترین دوستای من بودن...شاید در حالت عادی خیلی اذیتم میکردن اما وقتی میدیدن واقعا ناراحتم از هیچ کاری برای خوشحال کردنم فروگذار نمیکردن...

اون روز تا رسیدم خونه به اتاق خوابم رفتم و روی تختم دراز کشیدم.اصلا حوصله تکون خوردن نداشتم.برقارو خاموش کردم و تصمیم گرفتم هرچه زودتر بخوابم.گوشیمو برداشتم تا ساعتو چک کنم و اولین چیزی که روی صفحه ی گوشیم توجهمو جلب کرد عکسی بود که از پرونده ی بکهیون گرفته بودم.یه حس عجیبی از درون دعوتم میکرد که همون لحظه پا شم برم دم خونشون و یه چک محکم بخوابونم تو صورتش.مبخواستم ازش دلیل رفتارای عجیبشو بپرسم.سریع از جام بلند شدم و لباسامو عوض کردم.

_کجا داری میری؟

_اممم...دارم میرم...پیشه...چن.با دوست دخترش مشکل پیدا کرده و گفت که به کمکم احتیاج داره

_اهان...باشه...

وقتی رسیدم به ایستگاه اتوبوس هیجانم بیشتر شد.میخواستم چی بهش بگم؟اصلا چی داشتم که بهش بگم؟اما دیگه خیلی برای برگشتن دیر شده بود.سفرم کوتاه بود و این باعث میشد بیشتر استرس بگیرم چون وقت فکر کردن به اینکه چی میخواستم بهش بگم رو محدودتر میکرد.وقتی از اتوبوس پیاده شدم با سختی و پرسون پرسون سعی کردم خودمو به خونه ی بکهیون برسونم.وااای...واقعا لازم بود همچین جایی زندگی کنه؟وقتی به خونه ای رسیدم که احتمال میدادم خونه ی بکهیون باشه چشمام از تعجب گشاد شدن.تقریبا مجلل ترین خونه ای بود که تا حالا از نزدیک دیده بودم.شاید یکی از همون خونه های بزرگ و مجللی که تو فیلما نشون میدادن.نمیدونستم چیکار کنم.باید در میزدم؟وای خدا...اصلا چرا تا اینجا اومدم؟قبل از اینکه عکس العمل دیگه ای نشون بدم صدای قدمهای سنگینی رو از پشت سرم شنیدم.وقتی یکی محکم شونه هامو از پشت گرفت چشمامو بستم و لبامو گاز گرفتم.وای خدای من...حالا باید چیکار کنم؟تقریبا ساعت 9 شب بود و هیچ کس هم اطراف نبود که بخواد کمکم کنه.

_اینجا چیکار میکنی؟

صدای عصبانیه بکهیون باعث شد سریع چشمامو باز کنم.

_گفتم اینجا چیکار میکنی؟...و این چه لباسیه تنت کردی؟تو هنوز نمیدونی که نباید این وقت شب با این لباسا بیای از خونه بیرون؟خطرناکه...

یه نگاه سرتا پایی بهم انداخت و شیشه ی مشروبی که دستش بود  رو پرت کرد تو سطل اشغال و گفت:وایسا ببینم...نکنه به خاطر من اومدی اینجا؟

وقتی دید چیزی نمیگم شروع کرد به سمت من قدم برداشتن.نمیدونم چرا داشت منو میترسوند.چون منم شروع کردم به عقب عقب راه رفتن تا جایی که پشتم دیوارو لمس کرد.وقتی دید جواب نمیدم با عصبانیت دستشو به دیوار دقیقا کنار سرم کوبید:فکر کنم گفتم که عاشقم نشو.

_چرا؟

_چونکه من خطرناکم.

صورتشو اورد نزدیکتر:من میتونم بهت صدمه بزنم....اما نمیخوام اسیب ببینی.

دستاشو اروم از روی شونم تا مچم پایین اورد.بعدش دستاشو روی کمرم گذاشت و منو به خودش نزدیکتر کرد.پیشونیشو روی پیشونیه من گذاشت و پرسید:میخوای دلت بشکنه؟

من سرمو به علامت منفی تکون دادم.

_میدونستم.

دستاشو از پشت کمرم برداشت و ازم دور شد.نمیدونم چی باعث شد اون کارو بکنم ولی گردنشو گرفتم و صورتشو اوردم پایین و بوسیدمش.وقتی دوباره دستاشو روی کمرم حس کردم لبخند زدم.منو به خودش نزدیکتر کرد...بعد از چند ثانیه سرشو برد عقب:اینکارو نکن.

دوباره لباشو بوسیدم.چشماشو روی هم فشار داد و گفت:خواهش میکنم.

دوباره بوسیدمش...

_داری این کارو برای من سختش میکنی.

اگه نمیخواست ببوسمش پس چرا هروقت که لباشو لمس میکردم به بوسم پاسخ میداد؟

اما مثل اینکه دوباره به خودش اومده بود چون دستمو گرفت و از دور گردنش بازشون کرد و گفت:ببین...من میتونم واقعا ناراحتت کنم...پس-

_برام مهم نیس

...

وای وای واااااااااااااایییییییییییییییی...خدایی این صحنه ی اخرو تصور میکنم قند تو دلم اب میشه.بکهیووووووووووووووون




:: مرتبط با: dont fall in love with me ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
http://dionnecauterucci.jimdo.com دوشنبه 19 تیر 1396 08:03 ق.ظ
I every time used to read article in news papers but now as I
am a user of internet so from now I am using net for articles, thanks to web.
terry5cooper2.snack.ws شنبه 27 خرداد 1396 10:11 ق.ظ
I enjoy reading through an article that can make people
think. Also, many thanks for allowing me to comment!
uttercommunity440.exteen.com پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 04:57 ب.ظ
It's nearly impossible to find knowledgeable people about this topic,
however, you seem like you know what you're talking about!
Thanks
BHW چهارشنبه 30 فروردین 1396 03:05 ق.ظ
Hello mates, its wonderful post on the topic of
teachingand fully defined, keep it up all
the time.
BHW جمعه 18 فروردین 1396 10:16 ق.ظ
Hello this is somewhat of off topic but I was wanting to know if blogs
use WYSIWYG editors or if you have to manually code with HTML.
I'm starting a blog soon but have no coding knowledge so I wanted to get guidance from someone with experience.
Any help would be greatly appreciated!
BHW چهارشنبه 16 فروردین 1396 11:36 ق.ظ
This is my first time visit at here and i am really pleassant to read everthing at single place.
kimia پنجشنبه 17 بهمن 1392 12:37 ق.ظ
ادامشم بزار لطفا زودددددد من اولین بار یه داسنان کره ای راجبه جواننده ها رو میخونم و دنبال میکنم. ....اگه ه دیر بزاری دوباره بی علاقه میشم با خوندن این داستان عاشق بکیون بودم بیشتر عاشقش دشم یه طرفدار پروپاقرص
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
واقعا؟این اولین باره؟من سعیمو میکنم تو هم برای همه ی قسمتایی که میذارم نظر بذار تا تشویق بشم.اخی...منم همینطور...عاشق شخصیت این داستانشم
sAra چهارشنبه 16 بهمن 1392 01:08 ق.ظ
وایی عالی بود توروخدا زودتر بزار بقیشو
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
S|ÑG£€_T@O سه شنبه 15 بهمن 1392 06:17 ق.ظ
لیلیم


میخوای تو این داستانم شخصیتو ببری با لوهان؟ب قرآن بکیم آدمه!


خیلی باحال بود بکیو تصوریدم نابود شدممممممم
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
نه بابا لوهان تو این داستان فقط یه دوسته صمیمیه همین...بکی نفسهههههه....هی هی واقعا نابود میکنه ادمو تصورش
SHIMA دوشنبه 14 بهمن 1392 08:17 ب.ظ
اووووخی نمیاد به دو تا گوگولیام ولی خیلی قشنگ بود حسودیم میشهههههههههههههههههههههههههههههههشوخی کردم مرسی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
اوخی...هی هی...خواهش گلم
Raha_Ts دوشنبه 14 بهمن 1392 06:22 ب.ظ
بقیه شو میخواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
عاقا بکی خیلی مظلومه
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
باوشههههههه...هی هی کجاش مظلومه؟؟اخی عزیزم
بهاره دوشنبه 14 بهمن 1392 04:37 ب.ظ
من میییییییییییییییییییییییدونستم این دختره رو بهش بدی پررومیشه بکی هم خودش کرد که لعنت بر خودش باد میخواستی میتینگ نیای اینهمه جلوش تازه جوابه بوساشم میده بعد میگه عاشقم نشووو اخه مگه میشه ه ه ه اصن اعصاب مصاب نمیذارن این دو تا واسه ادممن نمیدونم دو راه داری یا این دوتا رو پس از گذشته یه عالمه رنج و بدبختی به هم میرسونی یا بازم این دوتا رو به هم دیگه میرسونی..بوس بوس بای
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هی هی خب بیچاره عاشق شده دیگه.منم بودم وقتی میدیدم طرف پا پیش نمیذاره همون کارو میکردم.هی البته شک دارم.نمیدونم اصلا.هاها...اره دقیقا تقصیر خوده بکه...هیییییییییی...ببینم چی میشه خخخخخخ...بوس بوس بوسسسسسس
سارا دوشنبه 14 بهمن 1392 12:23 ب.ظ
عالی بود یورا واقعا پرو هس باید میذاشت اول بکی اونو بخواد بعد مرجان پرنس لو رو هم میخوام.
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خخخخ خب نتونست صبر کنه دیگه...چون بک از اون جور پسرا نیس که خودش بیاد جلو.شرمنده حالا حالاها نمیشه
marzieh دوشنبه 14 بهمن 1392 12:46 ق.ظ
عالی...میگما چرا همه گیردادن به این داستان پرنس لوهان ومنالبته خودمم جزوشونما...واقعا داستان تایپ کردن حال وحوصله میخواد ولی اگه حالشو داشتی بذار...
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
چه میدونم والا!!!هی هی...خیلیییییییی...الان که هرچقدرم بگن نمیتونم بذارم خودت که میدونی وضع چه جوریه.ولی این دوتا رو می ادامم تا تموم شن
mehrnaz یکشنبه 13 بهمن 1392 06:08 ب.ظ
وای عالی بووووووووود...مرسیییییی!!! اگه میشه ادامشو هرچه زودتر بذارررررر
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
مرسیییییییییییی...خواهش میکنم گلم...چشم چشم چشم.خودم عاشق این داستانم فقط دوست دارم حوصلم بگیره بشینم تا اخرشو یهویی تایپ کنم اخه خیلی دوسش دارم.هی هی
sahar@ sehun یکشنبه 13 بهمن 1392 06:07 ب.ظ
منم دقیقا با مینا موافق میباشم
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هی هی
beakhan یکشنبه 13 بهمن 1392 05:29 ب.ظ
مرجان اونی ادامه اینو هللللل چ زودتل بزال ادامه ی i can't belive وsave me from myself وangel....ووووو همه ی داستاناتو کامیل کن ملدم از انتظال
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
i cant believeکه برای سحره angel هم داستان مرضیس بهش میگم بذاره.ولی اون دوتا داستانی که من دارم مینویسم رو خیالتون راحت به موقعش هرجفتشو اپدیت میکنم عزیزم.وای خدا نکنه...
negin یکشنبه 13 بهمن 1392 04:15 ب.ظ
Ali bod mer30 makhsodan tike akharesh
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خواهش نگین جونم.هی هی روم به دیوار...ولی خودمم خیلی خوشم میاد از اون تیکش.هییییییی
سحر یکشنبه 13 بهمن 1392 03:48 ب.ظ
وایی اون قسمت اخرشششش واییی رزیییی خیلیییی عالی بود خیلی قشنگ بوسیدیش ککک اخه میشد تصور کرد یه جای تاریک...بوس..واییبی....
با این کار ثابت کرد که اونم دوست داره چون اگه مایل نبود یه عکس والعملی چیزی...لبته اگه مست نباشه^_^
مثل همیشه عالییییی بود بوووس
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هییییییییی سحر...اره خیلی قشنگ بود.من خودم تصور میکردم که یه روز اینجوری بک رو ببوسمبعد ضعف میکردمولی خدایی...بسی جالب میشه.هی هی...مست که بود.حالا تو قسمت بعدی بیشتر روشن میکنم مسائلو...ممنون عزییییییییزم....بوس بوس
مینا یکشنبه 13 بهمن 1392 01:17 ب.ظ
استقبال نمی شه؟!!!چی می گی؟!!!والا من تعداد نظراتو به یاد ندارم...ولی داستان پرنس لو و من به نظر من ( به نظر خودم می گما ) خیلییی قشنگ بود...حتی من اونو از این دو تا داستانت بیشتر دوس می داشتم...همیشه منتظر ادامش بودم . کلی واسش ذوق داشتم!
ببین قضیه این تعداد نظرات تا اونجا که من تو وبای مختلف می بینم همه جا یه مشکل اساسی نویسنده هاس...من خودم وب ندارم و نداشتم،شاید واسه همین بغرنج بودن این مسئله رو مثل شما درک نمی کنم،ولی دروغ چرا؟!من خودم یه سری وب ها می رم و نظر نمی ذارم،دلیل خاصی هم ندارم ولی فقط تو وب هایی نظر می ذارم که خواننده و بازدید کننده ی ثابتشونم نه اونایی که هر از گاهی بهشون سر می زنم... می دونم نظراته که نویسنده رو دلگرم می کنه به ادامه ی کارش ولی فکر می کنم اکثریت این جورین که تا پای ثابت جایی نباشن نظر نمی ذارن...الانم اینقدر وب زیاد شده که خیلیا گذری سر می زنن!
ولی داستانای این وب تا اونجایی که من با وبایی که دیدم مقایسه کردم بهتر و معقول تر و شسته رفته تر از بقیس ... تعداد نظرات اگه کمه دلگیر نشو، مهم اینه کسایی که به خاطر داستانای این وب میانو داستانو رو دنبال می کنن چه اونایی که نظر میذارن و چه اونایی که نمی ذارن ، داستاناتو دوس دارن و به نظر من این یه هنره که بتونی آدما رو با خودت همراه کنی یا به چیزی علاقه مندشون کنی
چقدر فک زدمبا همه ی این تفاسیر من که ذوق مرگ می شم اون داستانو ادامه بدی ولی هر جور خودت صلاح می دونی و راحتتری همون کارو بکنمنم اگه همش می گم به دل نگیر دوس جون...چی کار کنم؟!دوس دارم اون داستانو!!!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
ممنون عزیزم.میدونم چی میگی...ولی واقعا بدون نظر دست و دلم به داستان تایپ کردن نمیره.دست خودم نیس...وقتی میبینم کسی برام نظر نمیذاره(البته تا اون تعدادی که تو ذهنمه)حوصله سه ساعت نشستن و فکر کردن و تایپ کردن ندارم.مرسییییییییی گلم بابت نظرت...هی هی نه بابا راحت باش.مرسی که درک میکنی.فعلا بذار این دوتا رو سر و سامون بدم تا بعدش پرنس لو و من رو دوباره شروع کنم.عزیزمی...نه بابا چرا دلگیر...فقط یکم استرس میگیرم وقتی همش میگید...اخه این چند وقته خیلی کار ریخته سرم
sahar@ sehun یکشنبه 13 بهمن 1392 08:39 ق.ظ
استقبال میشه خانومی شما بذار مارو که دق مرگ کردیییییی...(منظورم prince lu & I بود!)
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هی هی...بابااااااااا...حالا نمیشه شما به همین دوتا بسنده کنید؟!؟!خخخخخخ...میذارم ولی الان نه.اوکی؟؟؟تو خودت اول بذار داستانتو بعد بمن بگو...والا...هی هی
lara یکشنبه 13 بهمن 1392 01:05 ق.ظ
اونی اون نظربی اسمه روحذف کن تروخدا وقتی انگلیسی می نویسم قاطی می کنه گاهی اوقات چرت وپرت می نویسه گوشیم ترجمشم اینه:ولی الان فقط بکی مونده که معلوم بشه چجوریه،بقیشم که قابل خوندنه
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هه هه باشه...میدونم چی میگه منم با تب لتم فینگیلیش تایپ میکنم همینجوری میشه...اها اوکی.مرسی از شما خانومه دیلماج...هی هی...
GH2 شنبه 12 بهمن 1392 10:44 ب.ظ
سلام داستانت خوب بود ولی چرا داستان پرنس لو و من رو ادامه نمیدی؟بازم میگم داستانت عالی بود
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
سلام.ممنون...اخه اون داستان اصلا ازش استقبال نشد به خاطر همین منم تصمیم گرفتم تاچند وقت اونو ادامهه ندم ولی حتما اون داستانو تموم خواهم کرد...
sahar@ sehun شنبه 12 بهمن 1392 07:12 ب.ظ
oh my god!!! yura kissed baek?!!?! it was amazing!!! thanks alot!!! and plz continue...
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هاها بلی...خواهش اونی...چشم
مینا شنبه 12 بهمن 1392 07:12 ب.ظ
یعنی فقط پرنس لو و من رو نمی نویسی دیگه؟!دقت کردی...
جالبه...منتظر ادامشم
ممنون
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
بلییییییییی.خخخ...بیخی مینا من هروقت اونو میذاشتم نهایت نظرات به 7تا میرسید منم تصمیم گرفتم داستانایی رو بذارم که بیشتر ازشون استقبال میشه...
خواهش گلم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

EXO-K ベッキョンのカレンダー

▽ HUNHAN キーホルダー

LUHAN