تبلیغات
Luhan & Baekhyun are 2 cute angels❤ - dont fall in love with me 3
 
Hello everyone...I am a Baek hyun♥ and Luhan ♥lover and my aim is to speard my love for these two cute angels.lets be good friends and let`s keep supporting our boys...dont forget to leave your comments and tell me how to improve my behavior and my blog posts.I`ll be happy to help you out if you needed any information about baekhan.so shall we start?!
let`s go...
awwwwww we are wolves~
  :: مدیر وب سایت : Marjan★ Baek~Han
زوج مورد علاقتون کیه؟



» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

users online
   

dont fall in love with me 3
جمعه 4 بهمن 1392 ساعت 10:39 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Marjan★ Baek~Han | ( نظرات )
سلام...
اول از همه یه چندتا چیزو مشخص کنم...
اینجا از مثلث عشقی خبری نیس...
بکهیون از یورا خوشش نمیاد...
دلیل تغییر رفتار بکهیون تو قسمتای اینده معلوم میشه...
خب دیگه همین...حالا حدسای دیگه بزنید هی هی...
ممنون بابت حمایتاتون دوستان...
امیدوارم هم چنان از من و داستانام حمایت کنین...
بفرمایید ادامه و منو از نظرای خوشگلتون محروم نکنید..


baekhyun-fanclub-1.mihanblog.com

 

سه هون پرسید:این زنگ چه کلاسی داری؟

در حالیکه سعی میکردم کیفمو از کتابایی که احتیاج داشتم پر کنم گفتم:شیمی.

لوهان اروم خندید و من بهش خیره شدم و با نگاهم هشدار دادم که دهنشو ببنده.دو روز از اون ماجرا میگذشت و لوهان قول داده بود چیزی درباره ی اتفاقاتی که افتاده به بقیه نگه ولی هروقت حرف بکهیون یا کلاس شیمی یا زبان وسط میومد خیلی تابلو بازی در میاورد و باعث میشد بقیه همش سوال کنن که ایا خبریه یا نه!واقعا نمیتونستم تحملش کنم میدونستم برای اذیت کردن من اونجوری رفتار میکرد ولی کاری جز حرص خوردن از دستم بر نمیومد.

_هی...بچه ها مشکلیه؟

من کیفمو روی دوشم انداختم و با یه لبخند گفتم:نه بابا معلومه که نه!

_باشه هرچی...

بعد دست لوهانو گرفت و گفت:بیا بریم الان کلاسمون شروع میشه.

لوهان دستشو از دست سه هون بیرون کشید و گفت:الان الان فقط یه لحظه بذار یه چیزی به یورا بگم.

بعد اروم در گوشم زمزمه کرد:اگه خواست از پشت بغلت کنه نذار موقعیت خطرناکیه.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:یادم میمونه!

**

_خب بچه ها...روی میز هر کدومتون یه محلوله.میخوام ازمایششون کنید و بگید تو هر کدوم چه عنصرهایی هست!فقط مراقب خوتون باشید.

من شروع کردم به کار کردن که یه عینک از پشت سر اومد روی چشمام:اول رعایت قوانین خانومه سونگ!

برگشتم و با صورت خندون بکهیون روبرو شدم.

یه جفت دستکش دادم دستش و گفتم:دیر اومدی اقای قانون.بدو شروع کن!

بکهیون دست کشارو ازم گرفت و دفترشو روی میز گذاشت.

_راستی بکهیون...من یکم تند کار میکنم امیدوارم بتونی خودتو برسونی.

_من تند پیش رفتن تو کار رو دوست دارم!

_خوبه!

دوتامون با جدیت شروع کردیم به انجام کارمون.نمیخواستیم نمره ی عملی ترم رو از دست بدیم.تا اینکه صدای واااای بکهیون باعث شد سرمو به سمتش برگردونم.

_چی شد؟

به سمتم برگشت و با اشاره به لباسش گفت:محلول ریخت رو لباسم!

با عجله رفتم جلو و پایین لباسش رو گرفتم و از بدنش دورش کردم و گفتم:وای درش بیار...

با یه لبخند گفت:فکر نمیکنی داریم خیلی تند پیش میریم؟

با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:فکر کنم گفتی که تند پیش رفتن رو دوست داری!

_بکهیون بهتره درش بیاری اون محلول اسیدی بود.صدای معلممون باعث شد جفتمون دست از کل کل کردن برداریم.

بکهیون هل کرد و سریع بولیزشو در اورد و پرتش کرد رو زمین.بدن سفیدش زیر نور خورشید که از پنجره به درون اتاق میتابید برق میزد و یکم نگاه نکردن برام سخت بود!صبر کنین...من منحرف نیستم...فقط...نمیدونم!

_صبر کن میرم برات روپوش بیارم.

سرمو برگردوندم و خودمو مشغول به کارم کردم ولی...صبر کن ببینم.تو قسمت چپ سینه ی بکهیون جای یه بخیه ی بزرگ بود!زیر قلبش...

بکهیون سریع روپوش رو گرفت و تنش کرد و گفت:اخیش...نزدیک بود پوست خوشگلم بسوزه ها

_احمق...

_فقط بعضی وقتا...

با این حرف کوله پشتیشو روی شونش انداخت."بعدا میبینمت"و کلاسو ترک کرد.

سرمو به سمته پنجره برگردوندم و با تعجب به رفتارای اخیر بکهیون فکر کردم.چطوری امکان داشت انقد سریع رفتارش عوض بشه.البته هنوز برای من همون بکهیون سر بسته و عجیبی بود که میخواستم کشفش کنم.چون اون به هیچ قیمتی حرفی نمیزد و من بیشتر کنجکاو میشدم.اصلا چرا این پسر انقد برای من مهم بود؟خودمم نمیدونم.

**

صدای در خونمون باعث شد با تنبلی از رو تختم بلند شم.قبل از اینکه برسم به در داد زدم:سه هوووون...مگه نگفتم نیا

درو باز کردم.

_سلام!

_سلام...تو اینجا چیکار میکنی؟

بکهیون دور و برشو نگاه کرد و گفت:اومدم ازت تکلیفای شیمی رو بگیرم.

_مگه سر کلاس نبودی؟

_ا...چرا...ولی...

_خوبی؟

_خیلی خب مچمو گرفتی...همینجوری اومدم اینجا.سرت شلوغه؟

با یکم مکث گفتم:نه...

_چه خوب...پس بیا بریم بیرون.

_کجا؟

دستمو گرفت و کشید و گفت:هرجا...حوصلم خیلی سر رفته!

_وایسا...بذار برم کاپشنمو بردارم.

"واقعا که...این بکهیون هیچ وقت قابل پیش بینی نیس.از کی تاحالا ما انقدر باهم صمیمی شدیم؟؟هیییییییی"

درو قفل کردم و گفتم:خب...کجا بریم؟

دستمو گرفت و خیلی عادی گفت:پارک نزدیک مدرسه

حرارت دست باعث شد دلم بپیچه.دستمو محکمتر گرفت و شروع کرد به راه رفتن.بعد از چند دیقه روی اولین نیمکتی که بهش رسیدیم ولو شد و دستمو ول کرد.احساس هوای سردی که روی پوستم حس میکردم رو دوست نداشتم."بکهیون میشه دوباره دستمو بگیری؟"خدا رو شکر قبل از اینکه این جمله از دهنم در بیاد گوشیه بکهیون زنگ خورد.

"الو...بیرونم...نه نمیام." صاش خیلی سرد بود.یه لحظه حس کردم از اون مکالمه تلفنی خیلی عصبانی شده چون گوشیشو قطع کرد و با حرص تو دستش فشارش داد و به جلو خیره شد.منم بدون اینکه خودم بدونم به نیم رخش خیره شدم.صورتش استخونی و ظریفش...پوست شفافش...لبای کوچولوی صورتیش...کدوم دختری دوست نداشت همچین پسری رو داشته باشه؟

_از منظره خوشت میاد؟

سرشو به سمتم برگردوند و لبخند زد.سرمو به جهت مخالف برگردوندم و خودمو زدم به اون راه.

_داشتم سعی میکردم ذهنتو بخونم.

خندید و گفت:او...تحت تاثیر قرار گرفتم

_باور کن میتونم.

_مزخرف میگی...

_امتحانم کن.

سرشو چرخوند و گفت:اها...اوناها...اون پسره که با سگش داره راه میره رو میبینی؟

سرمو به علامت مثبت تکون دادم.

_خب...شروع کن.

_اممم...موهای بهم ریختش نشونه ی شلخته بودنش نیس بلکه اون فکر میکنه اینجوری جذاب تره.طوری که دستاشو تو جیبش گذاشته نشوندهنده ی اینه که ادمیه که به زندگی سخت نمیگیره اما جوری که مشتشو دور قلاده ی سگش سفت کرده چیز دیگه ای رو میگه.اون چیزایی داره که مخفی میکنه ولی زیاد توی نگه داشتن رازهاش موفق نیس.و...از طرز راه رفتنش حدس میزنم که رقصنده باشه...ولی اینو مطمئن نیستم فقط یه حدسه.

وقتی تموم شد سرمو به سمته بکهیون برگردوندم و از دیدن چهره ی متحیرش خیلی خوشحال شدم.

_چه طوری اینارو فهمیدی؟...کای به هیچ کس به جز ما چند نفر نگفته که میرقصه

شونه هامو بالا انداختم

_اما این درست نیس.شاید بعضیا نخوان که کسی ذهنشونو بخونه.بالاخره هرکسی برای مخفی نگه داشتن مسائل شخصیش یه دلایلی داره.

_خب خیلی هاهم هستن که نمیتونم بخونمشون.

_میتنونی منو بخونی؟

با این جمله صافتتر نشست و کاملا به سمته من چرخید.من سرمو به علامت منفی تکون دادم.

_چرا که ن؟

_نمیدونم.شاید چون هیچی دربارت نمیدونم.

_این مساله ناراحتت میکنه.

_نمیدونم.من از خوندن مردم لذت میبرم اما تو مثل یه دیوار محافظتی هستی.نمیتونم بهت نزدیک بشم.شاید چون همیشه از روی عمد رفتارات و احساساتت رو کنترل میکنی.میدونم یه سری چیزایی هست که تاحالا به هیچ کس نگفتی ولی نمیتونم درست ازشون سر در بیارم و حدس میزنم باید اتفاقای بدی افتاده باشه که جلوی این بروز احساسات رو بگیره ولی درهرحال مطمئنم که همه حدسام اشتباهن هه هه خب معلومه من هنوز خیلی حرفه ای نیستم فقط یه کوچولو میتونم-

بی مقدمه از جاش بلند شد و گفت:من باید برم.

بدون اینکه بهم اجازه ی حرف زدن پارکو ترک کرد.

_اگه من جای تو بودم یکم بیشتر مراقب رفتارم دور و بر بکهیون بودم.

صدایی از پشت سرم منو به خودم اورد.پشت سرمو نگاه کردم و چشمم به کای افتاد.

_داری درباره ی چی حرف میزنی؟

_اون جوری رفتار میکنه که شدیدا بهش وابسته میشی و همچنین علاقه مند...اما بدون...هیچ وقت احساساتت پاسخ داده نمیشن.زیاد به رفتاراش توجه نکن




:: مرتبط با: dont fall in love with me ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
carlos0wooten87.jigsy.com شنبه 27 خرداد 1396 01:13 ق.ظ
Wow! After all I got a weblog from where I can actually obtain useful data concerning my study and knowledge.
https://tiaguymon.wordpress.com/2015/06/26/is-hammer-toe-surgery-painful جمعه 22 اردیبهشت 1396 07:43 ق.ظ
Yesterday, while I was at work, my sister stole my iPad and tested to see if it can survive a twenty five foot drop, just so
she can be a youtube sensation. My iPad is now broken and she has 83 views.
I know this is entirely off topic but I had to share it with someone!
BHW سه شنبه 29 فروردین 1396 12:41 ق.ظ
Thanks a lot for sharing this with all of us you really recognise what you
are talking approximately! Bookmarked. Please also seek
advice from my website =). We can have a link change agreement among us
BHW جمعه 25 فروردین 1396 09:58 ق.ظ
Pretty! This was a really wonderful post. Thank
you for providing this info.
BHW یکشنبه 20 فروردین 1396 02:24 ب.ظ
When I initially left a comment I seem to have clicked
on the -Notify me when new comments are added- checkbox and from now on every time a comment is added I recieve four emails with the
same comment. Perhaps there is a way you can remove me from
that service? Thank you!
manicure یکشنبه 13 فروردین 1396 04:47 ب.ظ
Hmm is anyone else having problems with the pictures on this blog loading?
I'm trying to figure out if its a problem on my end or if
it's the blog. Any feedback would be greatly appreciated.
sara پنجشنبه 10 بهمن 1392 03:14 ب.ظ
مثل بقیه داستانات عااااااالیییییی بود.لوهان
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
ممنووووووووووووووووووون عزیزم.هی هی ببخشید که شخصیت این داستان بکهیونیه ها!!!!
raha پنجشنبه 10 بهمن 1392 12:59 ق.ظ
ایول بابا تو استعداد کفش نشده ای ک من می خام کفشت کنم عاااااااالییییی کار کردی ادامهههه
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
کفشم کنننننننن...هی هی...ممنونننمم رها جونم خیلی خوشحالم که اینطوری فکر میکنی
SHIMA چهارشنبه 9 بهمن 1392 10:53 ب.ظ
عالیییییییییییییییی مرسی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
sаяа سه شنبه 8 بهمن 1392 05:02 ب.ظ
سلام عزیزم داستانت خیلی قشنگه واقعا نمیشه ولش کرد هم این داستانت و هم اون یکیخسته نباشی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
سلام گلم.ممنووووون...خیلی خوشحالم که همچین نظری داری.
مینا دوشنبه 7 بهمن 1392 10:46 ب.ظ
تا قضیه تصادف و مرگ و میر ها مشخص نشه من حدس دیگه ای نمی زنم!
ممنون دوس جون
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هی هی ارسو...خواهش عزییییییزم.مینا از بقیه ی بچه هایی که اون موقع تو وب دونگهوم بودن خبر نداری؟؟دلم براشون تنگ شده.مخصوصا برای نسیم.یادته؟؟
بهاره دوشنبه 7 بهمن 1392 06:48 ب.ظ
اون پایین منما سریع میخواستم برم اسمم یادم رفت
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
اوکی
دوشنبه 7 بهمن 1392 06:45 ب.ظ
بسی زیییییییییییییییبا بود...بکی غلط میکنه از یورا خوشش نیاداین یورا هم زود پررو میشه ها حالا یه بار دستتو گرفت جو گیر نشوووو دیگه فعلا حدسم نمیاد باید فرک کنم دیگه منشور کوروش ننویس فعلا اول داستان..
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
قربانتهی هی...منشور کوروش کی نوشتم؟؟!!باشه اونی.حالا چند قسمت که بریم جلو حدس زدن خیلیی راحت میشه
شمیمه شنبه 5 بهمن 1392 10:51 ب.ظ
به به کایی جونگین هم که اومد!!!!!عاااالی بود^^
میشه لطفا save me from myself رو ادامه بدی؟! خیلی قشنگه،دوست دارم ببینم چی میشه،اونی هم که دختره بغل دستیه سوهو،همهدشون عااالیه فقط نصفه کاره ولشون کردی آدمو میذاری تو خماری^^
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هی هی بعله دیگه!مگه داستان بدون جونگ اینی هم میشه؟!ممنون عزیزم...اره عزیزم این هفته دو تا ازمون داریم بذار یه سر و سامون بدمشون بعد تایپ میکنم.اون داستان مرضیس فردا میرم چکیش میکنم حتما.هی هی...اره میدونم چه حسی داری
mehrnoosh شنبه 5 بهمن 1392 10:14 ب.ظ
قشنگ بود ممنونم
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
سحر شنبه 5 بهمن 1392 04:47 ب.ظ
عالییی بود انقد خوشحالم که داره زود پا میده هو هو هو فقط این حرکت اخریه زد تو ذوقم چش میشه یهو؟؟ کککک^-^ بکیه دیگه!!
منتظر بعدیم:*
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خخخخخخ....قصد منم دقیقا همین بود!ارسو...^^
مهنوش شنبه 5 بهمن 1392 09:32 ق.ظ
خوبی دونسنگم؟ خیلی قشنگ بود. مرسی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
ممنون اونی خوبم.تو خوبی؟خواهش گلم
sahar@sehun شنبه 5 بهمن 1392 09:19 ق.ظ
میسییییییییییی...قشنگ بود...اوووووو تو هر قسمت یه آدم مرموز اضافه میشه و آدمای مرموز قسمتای قبل مرموزتر میشن!!! حس کنجکاوی آدمو تحریک میکنه!!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خخخخ....البته کای نقشه خاص دیگه ای نداره!بلیییییییییی
lara جمعه 4 بهمن 1392 11:43 ب.ظ
خیلی قشنگ بود اونی مرسی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

EXO-K ベッキョンのカレンダー

▽ HUNHAN キーホルダー

LUHAN