تبلیغات
Luhan & Baekhyun are 2 cute angels❤ - dont fall in love with me 2
 
Hello everyone...I am a Baek hyun♥ and Luhan ♥lover and my aim is to speard my love for these two cute angels.lets be good friends and let`s keep supporting our boys...dont forget to leave your comments and tell me how to improve my behavior and my blog posts.I`ll be happy to help you out if you needed any information about baekhan.so shall we start?!
let`s go...
awwwwww we are wolves~
  :: مدیر وب سایت : Marjan★ Baek~Han
زوج مورد علاقتون کیه؟



» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

users online
   

dont fall in love with me 2
پنجشنبه 26 دی 1392 ساعت 04:49 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست Marjan★ Baek~Han | ( نظرات )

یکی منو ببره تو افق محو کنه...اصلا چه معنی میده نویسنده انقد فعال باشه

بچه ها من با اینکه خودم نویسنده ام اما وقتی فکر میکنم قراره تو قسمتای اینده چه اتفاقی بیوفته گریم میگیرهخخخخخ

بپرید ادامه و نظر هم فراموش نشه نظرات قسمت قبلی خیلیییی کم بود...نترسید اینم مثبت 18 میشه.هی هی

baekhyun-fanclub-1.mihanblog.com

_هالمونی من خونه ام...

مامان بزرگم از اشپزخونه بیرون اومد و با دیدن بکهیون ریز ریز خندید و گفت:بهت گفتم برو برنج بخر نه یه پسره خوشگل!

بکهیون سرخ شد و تعظیم مرتبی کرد و گفت:سلام من بکهیون هستم.من...دو...هم کلاسیه یورام.

واقعا نمیتونست خودشو دوستم معرفی کنه؟!هیییییییی...به سمته مادر بزرگم برگشتم

_از اتوبوس جا مونده امیدوارم اشکالی نداشته باشه که امشبو اینجا بمونه.

_نه مشکلی نیس.به اتاق برادرت راهنماییش کن.نیم ساعت دیگه برای شام بیاید پایین.

بکهیون دوباره تعظیم کرد:کامسامنیدا هالمونی!

با دست بهش علامت دادم که دنبالم کنه.وقتی به اتاق برادرم رسیدیم با لبخند بهش گفتم:میتونی امشبو اینجا بمونی اگه خواستی لباساتو عوض کنی هم میتونی از لباسایی که تو کشو هستن استفاده کنی.راحت باش...سرویس بهداشتی هم اینجاس

و با دست به راهرو اشاره کردم.

_خب دیگه...تنهات میذارم.

برگشتم که از اتاق خارج شم.

_برادرت ناراحت نمیشه؟شب خونه نمیاد؟

برگشتم سمتش"نه...برادرم فوت کرده.خیلی وقته اتاقش دست نخوردس"

_متاسفم.

یه لبخند زورکی زدم و گفتم:مشکلی نیس...

بعد از خوردن شام به اتاقم رفتم تا تکالیفمو انجام بدم...انقدر تو خودم بودم که با صدای در از جا پریدم.

_بیا تو!

بکهیون با لبخند کوچیکی وارد اتاق شد.اروم روی تختم نشست .بعد از چند ثانیه اروم گفت:من شیمی رو دوست دارم.

با تعجب صندلیمو از پشت میز تحریرم هل دادم عقب و گفتم:ها؟

_جواب سوالی که امروز ازم پرسیدی...میدونم که...*خنده ی کوچیکی کرد*خیلی برای جواب دادن دیره ولی...راستش من خوب نمیتونم با ادمای جدید ارتباط برقرار کنم.البته تو که جدید نیستی دو ساله با هم کلاس زبان و شیمی داریم ولی...

خیلی برام جالب بود که دقیقا کلاسای مشترکمون رو یادش بود ولی اون لحظه انقد از این بابت که داشت باهام صحبت میکرد خوشحال بودم که وقت نداشتم به چیز دیگه ای فکر کنم.

از رو صندلیم بلند شدم و روی تختم نشسشتم اما در فاصله ی خیلی دورتر از بکهیون.شاید...چون میترسیدم ازم فرار کنه!

_راستی...تو و مادربزرگت تنها زندگی میکنین؟

نفس عمیقی کشیدم:اره...

متوجه عوض شدن ناگهانی احوالم شد چون سریع گفت:اگه چیزی هست که ناراحتت میکنه جواب نده

_پدر و مادرم پارسال تصادف کردن.وقتی داشتن برای مراسم فارغ التحصیلیه برادرم میرفتن.متاسفانه صانحه ی بدی بود چون هم پدر و مادر من هم سرنشینای ماشینی که باهاشون تصادف کرده بودن درجا مردن.برادرم هم بعد از اون اتفاق افسردگی گرفته بود چون معتقد بود که خودش دلیل مرگ پدر و مادرمونه و یه هفته بعد از فوت اونا خودکشی کرد.

بکهیون با صدای ارومی گفت:حتما خیلی برات سخت بوده.من واقعا متاسفم!

لبخندی زدم و سعی کردم مود رو عوض کنم:راستش نمیدونم چرا اینارو بهت گفتم...هیچکس دیگه ای نمیدونه...

_نباید حرفاتو تو دلت نگه داری.هرچه بیشتر حرفا اون تو بمونن بیشتر به ادم ضربه میزنن

بعد با یه لبخنده شیطون انگشتشو به سمته قلبم گرفت و ادامه داد:در هرحال نگران نباش من به کسی نمیگم

نمیدونم چرا سریع رازهایی که تاحالا به هیچ کس نگفته بودم رو بهش گفتم.شاید فکر میکردم اگه من باهاش رو راست باشم اونم یکم از رازهای زندگیش پرده برداره.ولی این فکر احمقانه ای بود چون من مطمئن بودم بکهیون سرسخت تر از اونیه که حتی به نظر میومد.کسی نبود که خیلی راحت مردمو قاطیه زندگیه خصوصیش بکنه...

_ممنون که امشب گذاشتی اینجا بمونم.واقعا نمیدونم اگه نمیدیدمت الان کجا بودم...

بعد از رو تخت بلند شد و گفت:من دیگه برم.شب بخیر...

 

چشماشو باز کردم و به ساعت بقل تختم نگاه کردم...

نیم ساعت تا شروع مدرسه فرصت داشتم.با عجله رفتم پایین

_هالمونی...بکهیون رفته؟تو اتاقش نیس.

_اره...

یه لیوان شیر داد دستم و گفت:قبل از تو اومد پایین و تشکر کرد و رفت.

_چه زود...

"حداقل میتونست وایسه تا باهم بریم مدرسه"اینو تو دلم گفتم و شیرمو سر کشیدم.

وقتی صبحانمو تموم کردم , بیرون رفتم و با دوستم که منتظرم ایستاده بود رو برو شدم.

_سلام لوهان

_سلام یورا...

دستشو دور گردنم انداخت و گفت:مامانم گفت دیشب دیده که یه پسر باهات اومده بود خونه و مطمئن بود که یکی از ماها نبوده.

منظورش گروه 5 نفرمون بود که شامل من , خودش , چن , کریس و سه هون میشد.ما 5 نفر از دبستان باهم دوستای صمیمی بودیم و تقریبا از همه ی راز های هم خبر داشتیم.من و لوهان نزدیک هم دیگه زندگی میکردیم به خاطر همین بیشتر اوقات باهم به مدرسه میرفتیم

دستشو از رو شونم هل دادم پایین و گفتم:بکهیون بود!

با چشمای گشاد بهم خیره شد و گفت:من که فکر میکردم ازت متنفره حالا چی شده شبو میاد پیشه تو؟

_هی...مسخره بازی درنیار!از اتوبوس جا مونده بود دوستاشم در دسترس نبودن منم گفتم شبو خونه ی ما بمونه

خندید و گفت:اخی...یورا کوچولومون بالاخره به ارزوش رسید.

محکم زدم به بازوش و گفتم:هی منظورت چیه؟

یه لبخند گله گشاد تحویلم داد و گفت:تبریک میگم.

_میکشمت...

لوهان شروع کرد به دویدن و داد زد:حالا صبر کن تا به بقیه بگم.

هم چنان که دنبالش میکردم نفس نفس زنان گفتم:لوهان...اذیت نکن دیگه!

وایساد و گفت:باشه بابا...لوس..

زنگ سوم , که زنگ زبان بود , داشتم تند تند کتابمو ورق میزدم و نکاتی که وقت نکرده بودم بخونم رو میخوندم که بکهیون نشست رو نیمکت جلوییم و به سمتم برگشت و گفت:ببخشید که امروز صبح قبل از اینکه ازت تشکر کنم رفتم.اخه کیونگسو به خاطر 53 تا میس کالم بهم زنگ زد و من مجبور شدم زودتر برم

لوهان لگد محکمی از پشت سر به صندلیم زد.با اخم به سمتش برگشتم و اروم گفتم:نکن

دوباره سرمو به سمته بکهیون برگردوندم اما قبل از اینکه چیزی بگم معلم وارد کلاس شد و بکهیون سریع به سمته نیمکته خودش رفت.لوهان یه لگد دیگه حواله ی صندلیم کرد.وقتی به سمتش برگشتم اعصاب خورد کن ترین پوزخندی رو نشونم داد که تا حالا دیده بودم.

_همین الان اون قیافرو درستش کن یا خودم میام با مشت درستش میکنم.

دهن کجی کرد و گفت:تو فعلا برو به عشق زندگیت بچسب.

دستمو بردم سمته موهاش تا محکم بکشمشون که:خانوم سونگ مشکلی پیش اومده؟

لوهان سریع گفت:استاد میخواست منو ببوسه!

چشم غره ای بهش رفتم و یه جوری که فقط با لب خونی متوجه حرفام میشد گفتم:ازت متنفرم.

_سونگ یورا...امیدوارم با اینکه بعد از کلاس به دفتر مدیر مدرسه مراجعه کنی مشکلی نداشته باشی!

وقتی کلاس تموم شد با اخم از جام بلند شدم و به سمته در خروجی رفتم .بکهیون که زودتر از من رسیده بود با لبخند به سمتم برگشت و گفت:اول خانوما...

لوهان بدون توجه از کنار بکهیون رد شد و کلاسو ترک کرد.لبخندی به بکهیون زدم و سریع دنباله لوهان رفتم و در گوشش گفتم:فکر کنم گفت "اول خانومه"...

لوهان شونه هاشو بالا انداخت و گفت:همینه که هست!

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:ازت متنفرم.

خندید و گفت:نظر لطفته




:: مرتبط با: dont fall in love with me ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
lovelydemonstra80.jimdo.com جمعه 16 تیر 1396 12:30 ب.ظ
Hi my loved one! I wish to say that this article is amazing, nice written and include almost all significant infos.
I'd like to look extra posts like this .
http://avisjaus.hatenablog.com شنبه 27 خرداد 1396 10:23 ق.ظ
Hello there, just became alert to your blog through Google, and found that it's truly informative.
I am going to watch out for brussels. I will be grateful if you continue this in future.
A lot of people will be benefited from your writing. Cheers!
http://samathasimoson.wordpress.com جمعه 22 اردیبهشت 1396 09:23 ق.ظ
Hi there, yup this article is truly pleasant and I have learned lot of things from it about blogging.
thanks.
BHW سه شنبه 29 فروردین 1396 02:20 ب.ظ
Wow! At last I got a web site from where I know how to really take helpful information regarding my study and
knowledge.
BHW سه شنبه 29 فروردین 1396 12:48 ق.ظ
Very nice blog post. I certainly appreciate this website. Thanks!
BHW چهارشنبه 23 فروردین 1396 10:48 ب.ظ
I don't even understand how I ended up right here, however I assumed this submit was once great.
I don't know who you're but definitely you are going to a famous blogger when you aren't already.
Cheers!
manicure چهارشنبه 23 فروردین 1396 09:48 ق.ظ
You actually make it seem so easy with your presentation but I find this matter to be really something which I think
I would never understand. It seems too complex and very broad for me.

I am looking forward for your next post, I will try to get the
hang of it!
nersi سه شنبه 29 بهمن 1392 03:36 ق.ظ
لوهانننننننن
شمیمه جمعه 4 بهمن 1392 07:05 ب.ظ
واااااای من عاشق لوهانم!هونهان شیپر به شدت!وااااای چه خوب میشه بهترین دوستِ آدم لوهان باشه ها!!!!!ککخخخخ!بکهیون...واااااای!!^^
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
اخ گفتی...منم...هونهان شیپر شیش اتیشهههههه...واقعا خیلی خوبه.خوشبحال امبر هاها...
بهاره جمعه 4 بهمن 1392 01:20 ق.ظ
بکی مدل ارومو ساکت رو سایلنتم باحاله ها...ولی اصولا بهش رو بدی پررو میشه اقا خفن میشه هم لوهی هم بکی عاشق این دختره بشن بعدش مثلثه عقشیو بعدش اشک و اهوو خلاصه بعدش اینم بکی رو میخواد بعد معلوم میشه مامان بابای بکی زدن به مامان بابای این خلاصه ولش میکنه ای بابا قوه ی تخیلم باز فعال شد خلاصه من با همه جور غم انگیزی حال میکنم...منتظر بقیش هستم
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
اره بنظر منم باحال میشه.هی هی اره...وییییییییییی اینا رو از کجا اوردی دیگه؟هی هی...نه هیچ کدوم از این اتفاقا نمیوفته خیلی غمگین تر از اونیه که فکرشو میکنین.حتما عزیزم
sahar@sehun دوشنبه 30 دی 1392 01:13 ب.ظ
نه نه اشتباه کردم حواسم نبود که داداش یورا خودکشی کرده...ولی فک کنم این یکی درست باشه...خود بکی یا یکی از والدینش تو این تصادف مقصرن و بکی برای اینکه از یورا خبر داشته باشه و احساس گناه میکنه و شایدم دوسش داره مدرسه های شهرو ول میکنه و میاد مدرسه ای که یورا توشه!!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هی یه جورایی ولی نه دقیقا...قسمت اخرش اشتبه...
sahar@ sehun یکشنبه 29 دی 1392 08:04 ب.ظ
میگم بکهیون با یورا خواهر برادر درمیان؟
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
نه بابا
مینا یکشنبه 29 دی 1392 04:34 ب.ظ
از داستانی که شخصیتاش زیاد باشن و پیاده رو هم نباشن و همشون نقش داشته باشن خوشم میاددنبال می کنم این داستانتم
میگما بکهیون و خانوادش با تصادف خانواده یورا ارتباطی دارن آیا ؟
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
بلی بلی خوشحالم از این بابت.هی هی...عزیزمی...اخ داری یه جورایی نزدیک میشی افرینننننن
SHIMA یکشنبه 29 دی 1392 01:37 ب.ظ
عالیییییییییییییییییی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
سوگند جمعه 27 دی 1392 11:04 ب.ظ
وایییییییییییییییییمردم از خندهاین تیکه ی اخرش از همه باحال تر بودمرسی اجیزوده زود قسمته بعدو بذار
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هی هی...خودمم خندم گرفته بود وقتی داشتم تایپ میکردم.خواهش عزییییییزم...چشم چشم
mehrnaz جمعه 27 دی 1392 03:14 ب.ظ
مرسی از داستان قشنگت...ادامشو زودتر بذاریا میسی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خواهش گلم حتما
samin پنجشنبه 26 دی 1392 07:17 ب.ظ
تو نمیخواد تو افق محو شی! بیا قسمت بعدی رو بزار!خیلی قشنگه!اون save me from myself رو هم زودی بزارداشت به جاهای حساس میرسید
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
ولم کنید بذارید برم تو افق محو شم...ولم کنیییییید...هی هی.خخخخ مرسی...الان میذارم هی هی بی تربیت اگه به بنگ نگفتم
سارا پنجشنبه 26 دی 1392 05:06 ب.ظ
عالی بود خوشبحال یورا که صبحاشو با دیدن صورت لوهان شروع میکنه منم میخوام بالوهی دوس باشماین بکی هم یه شب خونه دختره خوابید چه خودمونی شده بچه پرو.
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
واقعا...فکر کن یه فرشته ای مثل لوهی...منم میخواااااااااام...حالا چراش تو قسمتای خیلی اینده معلوم میشه
مهنوش پنجشنبه 26 دی 1392 02:27 ب.ظ
سلام من بعد قرنی اومدم چه قدر خبر. خوبی؟ مرسی بابت داستان میرم میخونم همشو بسی جاموندم.
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
سلام خوبی؟؟؟سلامتی...مرسی من خوبم...خواهش عزیزم.بررو بخون نظرم بده حتما هی هی
مانیا پنجشنبه 26 دی 1392 12:22 ب.ظ
خیلی قشنگ بودددددددددددد....منتظر قسمت بعدیشم تو رو خدا زودتر بزارشــــــــــــ
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
ممنوووووون...چشم.حالا قشنگترم میشههه...گریه دار میشه...اهه اهه
سحر پنجشنبه 26 دی 1392 11:44 ق.ظ
ای جونم لوهی عجب اتیش پاره ایه ککک قفون داداشی ..میگم این بکی خیلی زود روش زیاد شدا میگم زشت نباشه یه وقت ههه
ایول خیلی قشنگ بود....خیلی خوبه که داری زود میذاری داستانارو الان دیگه خیال من راحت شد ^_^
منتظر بعدیمممم عزیرم:)
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هی هی اره اخرشه...میگم که...دلشلش تو قسمتای خیلی اینده معلوم میشه...ممنون عزیزم.هی هی بعله دیگه...
ZAHRA پنجشنبه 26 دی 1392 11:37 ق.ظ
asan az giyafeye baekhyun sheytooni mibare vali ba in shakhsiat kheyli bahal mishe!!! baba khalagiyat eyval meLci asisam kheyli gashange mese hamishe
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
دقیقا فدای قیافششششششش...ممنون گلم لطف داری
تیرا پنجشنبه 26 دی 1392 11:27 ق.ظ
سلام گلم من دوست سحر هستم تازه با وبت آشنا شدم خیلی قشنگه عزیزم بازم بهت سر میزنم و نظر میدم ایشالله همیشه موفق باشی بای بای
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
سلام عزیزم خوش اومدی...ممنون...منتظرم...تو هم همینطور...بابای
sahar@sehun پنجشنبه 26 دی 1392 10:36 ق.ظ
خخخخخ...خعلی باحاله!!! لوهان چه شیطون بازیایی درمیاره!! بکهیونم روش داره میزنه بالا هه هه!! دستت دردنکنه که زود گذاشتی همیشه همینجوری باش دیگه!!!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هی هی ملسی...خخخخ...بکی دلیل داره.خواهش عشقم...نمیشه از چشم میوفته.هیییییی
Mehrnoosh پنجشنبه 26 دی 1392 09:43 ق.ظ
وای اخرش خیلی باحال بوووووووووووووووووووووووود

لوهان سریع گفت:میخواد بوسم کنهمن هی به همه میگم این پسرا موزین کسی باورش نمیشه.................

وای خیلی قشنگ بود......منتظز قسمت بعدیم

خواهشا نذار داستانات بره برای چهارشنبه دیگه...............منو دق مرگ نکن رزی جون
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خخخخخخخخخخ...لوهانه شیطون.ممنون عزیزم.سعی خودمو میکنم اونی...هی هی باشه باشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

EXO-K ベッキョンのカレンダー

▽ HUNHAN キーホルダー

LUHAN