تبلیغات
Luhan & Baekhyun are 2 cute angels❤ - dont fall in love with me
 
Hello everyone...I am a Baek hyun♥ and Luhan ♥lover and my aim is to speard my love for these two cute angels.lets be good friends and let`s keep supporting our boys...dont forget to leave your comments and tell me how to improve my behavior and my blog posts.I`ll be happy to help you out if you needed any information about baekhan.so shall we start?!
let`s go...
awwwwww we are wolves~
  :: مدیر وب سایت : Marjan★ Baek~Han
زوج مورد علاقتون کیه؟



» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

users online
   

dont fall in love with me
چهارشنبه 25 دی 1392 ساعت 02:25 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست Marjan★ Baek~Han | ( نظرات )

سلامیییییییییییی دوباره.

اصلا از شدت فعال شدن میخوام برم تو افق محو بشم

این یه داستانه جدیده...اونی نیس که خلاصشو بهتون گفتم یه دونه دیگس...

سبک این داستان شدیدا شدیدا شدیدا غم انگیزه پس اگه دوست دارید اشک تمساح بریزید حتما قسمت های اینده ی این داستانو دنبال کنید.

امیدوارم خوشتون بیاد البته مطمئنم که میاد

فعلا قسمته اولشو میذارم حتما نظرتونو بهم بگید...ولی یکم دندون رو قلوه تون بذارید چون تا چند قسمت دیگه انقد جذب داستان میشید که خودتونم توش میمونید

پس لطفا مثل همیشه منو داستانامو حمایت کنین عزیزااااااااااان

نمیگم شخصیت کدوم یکی از پسرای اکسوئه تا خودتون داستانو بخونید.یه راهنمایی...لوهان نیس...تابلو شد دیگه کیه اقا قبول نیس

بفرمایید ادامه

_یوهو...بیداری؟

دوستم سومین دستشو جلوی صورتم تکون داد.از خیره شدن به پسری که چندمتر دور از من نشسته بود دست برداشتم و گفتم:سومین...

_بله؟

سرش گرم باز کردن زر ورق ساندویچش بود...

_چرا از من خوشش نمیاد؟

_کی؟

وقتی جواب ندادم رد نگاهمو دنبال کرد و با دیدنش گفت:اه...نمیدونم.ولی زیاد خودتو ناراحت نکن.تو که گفتی دوسش نداری!

_ندارم...ولی...من دوست دارم باهاش دوست بشم خیلی مرموزه.هیچ وقت نمیشه چیزی دربارش فهمید.

_اوه...خب میدونی...این شخصیتشه دیگه...بیخیالش...اما...تو کلاس شیمی باهاش پارتنری.شاید یکم که بگذره بتونی بهش نزدیک بشی

خنده ی کوتاهی کردم و گفتم:تا سوالم درباره ی محلولهای ازمایشگاهی نباشه جوابمو نمیده.چی فکر کردی!

اروم خندید و دستشو روی دستم گذاشت و گفت:خب اصلا فراموشش کن...

سرمو تکون دادم و یه نگاه دیگه به سمتش انداختم.من از یه چیز مطمئن بودم ...اونم این بود که من دوسش نداشتم.ولی نمیدونم چرا دوست داشتم دربارش بیشتر بدونم.بدونم چرا از من خوشش نمیاد.چرا خودشو ازم دور میکنه!با اینکه الان دو سال میشد که  هم کلاسی بودیم اما هیچ وقت باهم صحبت نمیکردیم.سالهای قبل خیلی رفتارش بهتر بود.حداقل تنها کسی که باهاش حرف نمیزد من بودم اما چندوقت بود که به جز دوستای خیلی صمیمیش با هیچ کس صحبت نمیکرد.شهرکی که ما توش زندگی میکردیم خیلی کوچیک بود...همه , همه چیز رو درباره ی هم میدونستن.اما اون یکی از راز و رمزهای مدرسه ی ما بود.شاید چون از شهر به مدرسه ی ما میومد کسی چیزی دربارش نمیدونست!همیشه برام سوال بود که چرا اون همه مدرسه ی مجهز تو شهر رو ول میکنه و میاد مدرسه ی ما!نمیگم ما امکانات کمی داشتیم ولی برای کسی که دسترسی به امکانات بهتری داشت اومدن به مدرسه ی ما و طی کردن همچین مسافت طولانی واقعا جای سوال داشت.بعضی از بچه ها میگفتن شاید به خاطر دوستای صمیمیش میاد ولی...بعید بود!چون تا جایی که از چهرش به نظر میومد ادم رمانتیک و احساسی نبود پس این نمیتونست دلیل خوبی باشه.

_خب دیگه...یورا بلند شو تا چند دیقه ی دیگه زنگ میخوره!بهتره زودتر بریم سر کلاس

ظرف غذای دست نخوردمو برداشتم و به همراه سومین به سمت کلاس شتافتیم.کلاس شیمی...یکی از کابوسهای من!فکر کنم بدونین چرا!

رفتم کنارش ایستادم و منتظر ورود معلم شدم.سرش به گوشیش گرم بود و وقتی من رفتم کنارش حتی زحمت نداد سرشو بلند کنه.

نفس عمیقی کشیدم و سرمو گذاشتم رو میز و چشمامو بستم.اصلا کی اهمیت میداد که درباره ی من چی فکر میکنه؟

اولین روز مدرسه از سال جدید بود و من نمیذاشتم اخرین سالی که تو مدرسه بودیم رو هیچ کس خراب کنه.میخواستم خاطرات خوبی ازش داشته باشم...اما هیچ وقت نمیدونستم بدترین سال عمرم میشه!

اقای سو بهمون چندتا پروژه داد تا طبق معمول با پارتنر هامون روش کار کنیم.اوه خدای من!حتی به خودش زحمت نمیداد نظر منو درباره ی چیزایی که مینویسه بپرسه.اصلا چرا قبول کرد که با من تو یه گروه باشه؟

اقای سو به میزمون نزدیکتر شد و وقتی متوجه سکوت بین ما شد اروم گفت:یورا...همه چی خوب پیش میره؟

لبخند زدم و گفتم:بله ساسنگ نیم!همه چی خوبه!دیگه اخرای کاره به زودی نتایجو بهتون میدیم.

اقای سو لبخندی بهم حواله کرد و سرشو به سمت پارتنره ساکتم برگردوند.اقای سو همیشه معلم مورد علاقه من بود!

_تو چی؟بکهیون؟

بکهیون اروم سرشو تکون داد.اقای سو نفس عمیقی کشید و از میزمون دور شد.

از سکوتی که از شروع کلاس بینمون حاکم بود خسته شده بودم.اروم پرسیدم:شیمی رو دوست داری؟

وای خدای من!ابلهانه ترین سوال ممکن...یعنی واقعا حرف زدن باهاش انقد دلهره اور بود که حتی یه سوال درست هم به ذهنم نمیرسید؟شکی نبود که چرا هیچ وقت علاقه ای بمن نشون نمیداد!

سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد.طبق انتظارم هیچ جوابی نداد و دوباره سر کاغذاش برگشت.منم سرمو انداختم پایین و صدها بار تو دلم به خودم لعنت فرستادم!

بعد از مدرسه:

_یورا...

_جانم هالمونی؟

_میشه یه لحظه بیای پایین؟

مادر بزرگم تو اشپزخونه مشغوله غذا درست کردن بود.

_یورا جان میشه بری برنج بخری؟اصلا یادم نبود که برنجمون تموم شده.

غر زدم:هالمونییییییی...

_هی...تنبل نباش.برو بیرون یه هوایی هم بخوری!بدو...

وقتی از خونه رفتم بیرون تاریکی منو در اغوش کشید.از اونجایی که من و مادربزرگم تنها زندگی میکردیم من باید بیشتر کارها مثل خرید رو انجام میدادم.به سمته مغازه که چندتا خیابون با خونمون فاصله داشت راه افتادم.یکم مونده بود به ایستگاه اتوبوس که چهره ی اشنایی به چشمم خورد.بکهیون؟!رفتم جلوتر و گفتم:هی...

با شنیدن صدام سریع سرشو به سمتم برگردوند و بعد از یکم تاخیر گفت:سلام.

_ام...چرا اینجایی؟

گوشیشو روی گوشش گذاشت و گفت:از اتوبوس جا موندم.

بعد با حرص گوشیشو گذاشت تو جیبش و گفت:کیونگسو جواب نمیده.حداقل 100 بار بهش زنگ زدم.تو چرا این وقت شب بیرونی؟

_خرید دارم.

چند قدم ازش دور شده بودم که برگشتم به سمتش و گفتم:میخوای باهام تا مغازه بیای؟شاید وقتی برگردیم کیونگسو گوشیشو جواب بده.

_نه...منتظر میمونم.

_باشه...

خیلی ازش دور نشده بودم که صدای قدم های تندشو از پشت سرم شنیدم.وقتی بهم رسید سرعتشو کم کرد.لبخندی زدم و به راهم ادامه دادم.وقتی رسیدیم به مقصدمون به قسمتی که میخواستم برنج رو بردارم راهنماییش کردم.

_میخواستی برنج بخری؟

_اره...مامان بزرگم میخواست غذا درست کنه ولی یهو متوجه شد برنجمون ته کشیده.

با سختی کیسه ی برنجو برداشتم و به سمته پیشخوانه مغازه راه افتادم.بکهیون هم بی صدا دنبالم میومد.وقتی پولشو حساب کردم دستمو بردم پایین که کیسه رو بردارم ولی نتونستم پیداش کنم.پشت سرمو نگاه کردم ولی بکهیون اونجا نبود تا اینکه صداشو شنیدم.

_نمیخوای بیای؟

بیرون مغازه با کیسه ی برنج منتظرم ایستاده بود.رفتم بیرون و وقتی چند قدم از مغازه دور شدیم اروم گفتم:ممنون بابت کمکت...

شونه هاشو بالا انداخت و چیزی نگفت.وقتی رسیدیم به ایستگاه اتوبوس ایستاد و دوباره گوشیشو دراورد و شماره ی کیونگسو رو گرفت.وقتی دید هنوز اونجا ایستادم گفت:دیگه میتونی بری!

_منتظر میمونم تا گوشی رو جواب بده.اگه نه تو میتونی شبو خونه ی ما بمونی.

_مادر بزرگت ناراحت نمیشه؟

_نه من بیشتر دوستام پسرن به خاطر همین نمیخواد نگران باشی...نمیتونی که شبو تنها تو کوچه ها بمونی.

چندبار دیگه تلاش کرد با کیونگسو تماس بگیره و در اخر گفت:میشه راهنماییم کنی؟

با لبخند سرمو تکون دادم و دستمو دراز کردم که کیسه ی برنجو بردارم ولی زودتر از من برش داشت و شروع کرد به راه رفتن.سفر کوتاهمون تو سکوت سپری شد.وقتی رسیدیم جلوی در خونه کلیدامو دراوردم و درو باز کردم.وقتی چهره ی متزلزلشو دیدم گفتم:نگران نباش مامان بزرگم شایطو درک میکنه.بعدشم...فکر نمیکنم تو خونه ی من موندن بدتر از تو خیابون موندن باشه

بعد به داخل خونه راهنماییش کردم.

 




:: مرتبط با: dont fall in love with me ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
http://drlucy.snack.ws/hammer-toe-treatment-surgery.html شنبه 27 خرداد 1396 12:17 ق.ظ
You're so interesting! I do not believe I've read through anything like that before.

So great to find somebody with some unique thoughts on this
topic. Seriously.. thank you for starting this up.
This web site is one thing that's needed on the internet,
someone with a bit of originality!
manicure شنبه 19 فروردین 1396 04:01 ب.ظ
I was extremely pleased to discover this great site. I want
to to thank you for your time for this particularly fantastic read!!
I definitely liked every little bit of it and i also have you book-marked to see new information in your site.
nersi سه شنبه 29 بهمن 1392 02:20 ق.ظ
من بالاخره اینو خوندمممممممم ،این نقش به بكی پرحرف نمیادش اصلا اماجالبه كلا داستانای تو جالبن
zahra شنبه 19 بهمن 1392 09:33 ب.ظ
Kheili Khob bod♡♡
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
میسی
شمیمه جمعه 4 بهمن 1392 05:54 ب.ظ
بابا ایول اولین باره یه فن فیکِ درست حسابیِ ایرانی میخونما!یدونه از اکسو خوندم که توش اکسو اینا پیتزافروشی داشتن بعد چانیئول پیک موتوری بود..اصلا چرت...داغون...نوشته بود بکهیون برای سفارش گرفتن از زهرا(!!!!!) خودش رفت جلو.. وایی..ولی دمت گرم!پای ثابت وبت شدم!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
واقعا اینه نظرت؟وای ممنونم عزیزم.هی هی منم از فیکای ایرانی خوشم نمیاد چون داستان هیچ چیز خاصی برای خوندن نداره و فقط وقت تلف کردنه چه نوشتنش چه خوندنش.هی هییی وای خدای من...ممنون گلم لطف داری
SHIMA یکشنبه 29 دی 1392 12:30 ب.ظ
ببخشید تازه خوندم عالییییییییییی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
چرا ببخشید گلم؟!ممنون اونی کوچولو
مهســــ جنیشی ـــــــا شنبه 28 دی 1392 02:42 ق.ظ
سلام قشنگ بووووووووووود
راستش وقتی خوندم ک نوشتی فاز غمه خندیدم گفتم منکه عمرن
ولی همون 3خط اول نزدیک بود اشکم درآآآدد
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
میسییییییییی بابت نظر خوشگلت...هی هی حالا وایسا یه اشکی ازتون در بیارم...اخی...
nersi پنجشنبه 26 دی 1392 03:32 ب.ظ
بابا همون كه قبل این یه تیزر گذاشتی،من كار داشتم میدونی كه توام كار داشتی؟
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
اهان...اونم بعدا ایشالا...اوه...منم...خخخخخ
nersi پنجشنبه 26 دی 1392 05:47 ق.ظ
همون قبل اینو ،تو باز شب بیداریت گرفت؟؟؟
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خب عین ادم اسمشسو بگو دیگه...حالا اونم میذارم...هی هی خودت چرا تا الان بیداری؟
nersi پنجشنبه 26 دی 1392 03:12 ق.ظ
رزی اون یكیو بذاررررر
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
کدوم یکی؟
mehrnoosh پنجشنبه 26 دی 1392 12:30 ق.ظ
وایییییییییی,,,,,اینم عالیه.......مطمئنم اینم مثل داستانای دیگت هست........من عاشق داستاناتم.......زود ادامه رو
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
ممنونم مهرنوش جونم.تو خیلی خیلی لطف داری عزیزم...چشم
سحر چهارشنبه 25 دی 1392 06:01 ب.ظ
اولای داستان اصلا فک نمیکردم بکی باشه تا گفتی بکی خیلی جا خوردم هاها
بکیه ساکت؟؟؟ نه بابا
ایول به نظر این یکی هم محشره از اون محشراش که من عاشقشم^_^
منتظر بعدیممم اونی دیر نذاریشا باجه؟؟
بوس بوس
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هی هی ما اینیم دیگه...حالا دلیلش تا قسمتای اینده معلوم میشه.تو لطف داری همیشههههه...باجه...خخخ....بوس
سارا چهارشنبه 25 دی 1392 03:37 ب.ظ
وای آجی عالی بودزود قسمت بعدی رو بذار ولی کاش لوهان وسهونی رو هم میذاشتی.
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
ممنون عزییییییززم...چشم...اوناهم میان ولی نقش خاصی ندارن اینجا بک نقش اصلیه
leili_T@O چهارشنبه 25 دی 1392 03:03 ب.ظ
اصلا اسم بکی اومد ذوقیدمممم بکیییی!ی پسر سرد ساکت!

سوپر نشنال میشه ک

خیلی باحال بود دلم میخواد سریع بقیشو بخونم
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
بکیییییییییی...هی هی...ممنون عزیزم حتما ادامشو میذارم فقط تا الان که نظرات برای این داستان خیلی کم بوده.یعنی بچه ها خوششون نیومده؟
sahar@ sehun چهارشنبه 25 دی 1392 02:29 ب.ظ
سلاااااااااااااااااممممم....خیلییییییییییی قشنگه...خخخخ...فک کن بکی به اون شیطونی انقد سرد باشه!!!ولی اگه همچین آدمیم باشه بنظرم خعلی جذاب میشه!!! بقیشو زودی بذار آجی!!!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
سلام سحر جونم...ممنون گلم.هی هی اره واقعا یه شخصیت کاملا متفاوت با بکیه واقعیه!چشم عزیزم
samin چهارشنبه 25 دی 1392 12:36 ب.ظ
وای!جالبه بکی رو تو این شخصیت میتونی تصور کنی؟ یه آدم ساکت و تودار! خخخ
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
اوره اتفاقا باحاله که!بکی ساکت...هی هی...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

EXO-K ベッキョンのカレンダー

▽ HUNHAN キーホルダー

LUHAN