تبلیغات
Luhan & Baekhyun are 2 cute angels❤ - save me from myself 7
 
Hello everyone...I am a Baek hyun♥ and Luhan ♥lover and my aim is to speard my love for these two cute angels.lets be good friends and let`s keep supporting our boys...dont forget to leave your comments and tell me how to improve my behavior and my blog posts.I`ll be happy to help you out if you needed any information about baekhan.so shall we start?!
let`s go...
awwwwww we are wolves~
  :: مدیر وب سایت : Marjan★ Baek~Han
زوج مورد علاقتون کیه؟



» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

users online
   

save me from myself 7
شنبه 21 دی 1392 ساعت 02:49 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Marjan★ Baek~Han | ( نظرات )

بچه ها اینو بی شوخی میگم...اگه نظر نذارید قسمتای بعدی رو با رمز میذارم و فقط به کسایی میدم که تا حالا از داستانم حمایت کردن!انتخاب خودتونه...

هه ری خشک شده بود.نه میتونست حرکت کنه نه نفس بکشه.لوهان همچنان موقعیت خودش حفظ کرد و صورت هه ری رو با دستاش نگه داشت.این لحظه ای بود که هه ری دو سال ارزوشو داشت ولی تو اون لحظه همچین حسی نداشت.اون میخواست بوسش از رو دوست داشتن باشه نه همین جوری سر سری بدون هیچ حسی.تو اون لحظه بیشتر از اینکه خوشحال باشه عصبانی بود...لوهانو هل داد کنار و سریع لباشو با دستاش فشار داد.

_همین قدر برات ارزش دارم نه؟باشه...

پشتشو کرد و شروع کرد به راه رفتن...

_هه ری...

دیر شده بود.چون هه ری دستشو برای اولین تاکسی که داشت از اون خیابون رد میشد تکون داد و بدون هیچ حرف دیگه ای سوارش شد...

لوهان به ماشین خیره شد و سرشو تو دستاش گرفت.

_من چیکار کردم؟!وای خدای من...

محکم پیشونیشو فشار داد و گفت:احمق احمق!

گوشیشو برداشت و به هه ری زنگ زد...

_جواب بده...هه ری خواهش میکنم.

فایده ای نداشت...وقتی گوشیش زنگ خورد سریع به اسکرین خیره شد با این امید که ای دیه هه ری ببینه...ولی...

_الو...سلام نارا.نه سه هون پیش من نیس.بهش میگم...ممنون شب خوبی داشته باشی

از طرف دیگه هه ری هم اصلا حال خوبی نداشت.نمیخواست لوهان اونو به چشمی که زنای دیگه رو میدید ببینه.میخواست براش با ارزش باشه.میخواست لوهان دوسش داشته باشه خودشم میدونست اینا انتظارات زیادیه برای کسی که ادعا میکرد تا به حال تو زندگیش هیچ کسو دوست نداشته کسی که گفته دوست نداره پایبند یه نفر بشه و دوست داره زندگیه ازادانه داشته باشه...اما اگه نمیتونست یه شخص خاص تو زندگیش باشه ترجیح میداد هیچ چیز دیگه ای نباشه.چون در اون صورت بیشتر از موقعیتی که تو این دو سال داشت اذیت میشد و اون نمیخواست بیشتر از اون زندگیش مثل فیلمای غمگین تلویزیونی بشه.وقتی داغیه اشکاشو روی گونه هاش احساس کرد نفس عمیقی کشید و از پنجره ی ماشین به بیرون خیره شد.

 

_مامان...خونه ای؟

_اره عزیزم.چرا انقد دیر اومدی؟

هه ری کیفشو روی کاناپه پرت کرد و گفت:رفتم بودم خونه ی یکی از دوستام.تو خوبی؟

لبخندی زد و گفت:اره چرا که نه؟

_صورتت...رنگت پریده.

_خیلی خسته ام هنوزم شام نخوردم به خاطر همینه.دستاتو بشور بشین!

همم...عجیبه.مامان همیشه این موقع سرکاره.اما این چیزی نبود که باعث ناراحتیش بشه اون هیچ وقت از دیدنه مامانش خسته نمیشد مخصوصا وقتی که بیشتر از چندماه بود باهم سر یه میز غذا نخورده بودن اما یه چیزی ایراد داشت.هه ری حس میکرد مادرش تظاهر به خوب بودن میکنه ولی مطمئن بود حالش خوب نیس.اما بازم جای نگرانی نبود چون میدونست مادرش بدن ضعیفی داره ولی درهرحال نمیخواست سلامتیش به هیچ قیمیتی به خطر بیوفته!

صبح روز فردا خیلیییییی زود از خواب بیدار شد خیلی خیلی زود و به همون نسبت زودتر هم خودشو به مدرسه رسوند.نمیخواست لوهانو ببینه!تو مدرسه هم به هیچ وجه نتونست رو درساش تمرکز کنه.خب سخت بود وقتی هنوزم لباش اونو یاده لبای لوهان مینداخت.وقتی مدرسه تموم شد حتی یه لحظه رو هم تلف نکرد.

_ایون جونگ من باید برم.فردا میبینمت.انیونگ.

امیدوار بود جلوی در مدرسه لوهانو نبینه.اروم سرشو چرخوند و کل منطقه رو از زیر نظر گذروند.اروم زیر لب گف:همه چی تحت کنترله.

وقتی رسید جلوی در خونه نفس عمیقی کشید و یه نگاه به خونه ی لوهان انداخت و دهن کجی کرد و گفت:معلومه که الان خونه نیس.اصلا چرا فکر کردم میاد دنبالم؟!

درو باز کرد و رفت تو و با صدای بلند داد زد:چون که من یه احمق به تمام عیارم.

وقتی صدای لوهانو از تو اشپزخونه شنید تقریبا جیغ کشید.

لوهان اروم به سمتش اومد و گفت:کی گفته که تو احمقی؟

تقریبا یادش رفته بود که خیلی وقت بود هر جفتشون کلید خونه های همدیگرو داشتن.

بدون هیچ حرفی شروع کرد از پله ها بالا رفتن.

_ببین هه ری میدونم از دستم ناراحتی.ولی چندبار بهت گفتم وقتی اینجوری ازم دوری میکنی عصبانی میشم؟!

چیزی نمونده بود که هه ری در اتاقشو باز کنه که لوهان دستشو گرفت و مجبورش کرد رو بروش بایسته و این دقیقا برابر بود با تکیه دادن هه ری به دیوار!

_میدونم که اون اولین بوسه ای نبود که همش ازش حرف میزدی!

هه ری اروم پرسید:ه...هنوزم یادته؟

لوهان سرشو تکون داد و گفت:اره یادمه...و واقعا بابتش متاسفم من مشروب خورده بودم و...نمیدونستم دارم چیکار میکنم.

دروغ...خودشم میدونست هه ری حرفشو باور نمیکنه ولی امیدوار بود!چون نمیتونست هیچ توضیح دیگه ای برای اینکه چرا بوسیدتش بیاره.

ادامه داد:و...بابت خراب کردن اولین بوستم واقعا متاسفم.

هه ری سرشو انداخت پایین و سکوت کرد.

_ببین میدونم ممکنه از چیزی که میگم خوشت نیاد ولی میخوام کار دیشبو...درستش کنم.

هه ری چشماشو تنگ کرد و گفت:چجوری؟

_دوباره میبوسمت...

_ها؟!

_تو اون دیشبی رو فراموش کن.من دوباره میبوسمت و اینبار قول میدم خرابش نکنم.

_من نمیفهمم منظورت...

_هروقت خواستی تمومش کنم هلم بده.

هه ری هیچی برای گفتن پیدا نمیکرد از طرفی از این حرف لوهان خوشحال شده بود از طرفی هم ترسیده بود.هرچی تماس فیزیکی با لوهان بیشتر میشد تحمل هه ری در برابر عشقش به لوهان هم کمتر میشد ولی اون لحظه نمیتونست همه ی احتمالات رو در نظر بگیره.فقط یه چیز تو ذهنش بود...خودش...لوهان!

وقتی نفسای لوهان به صورتش نزدیکتر شد ضربان قلبشم شدید تر شد.حالا دیگه فاصله ی صورتاشون فقط چند میلی متر بود که لوهان اروم لباشو روی لبای هه ری گذاشت.

وای خدای من!

این تنها چیزی بود که پشت سر هم تو سره هه ری تکرار میشد.بوسیدن هیچ وقت چیز مهمی تو زندگیه لوهان نبود.چون اون بیشتر به تخلیه ی خودش فکر میکرد تا بوسیدن شخصی که شبو باهاش میگذروند چون معتقد بود بوسیدن فقط مخصوص کساییه که همو دوست دارن  اما اون اولین باری بود که لوهان حس کرد یه نیروی عجیبی باعث میشه قلبش سریعتر بزنه.اما اینبار نمیخواست با از دست دادن کنترلش دوباره هه ری رو از خودش دور کنه به همین خاطر اروم پیش میرفت.دستاشو اورد بالا و صورت هه ری به صورت خودش نزدیکتر کرد.بعد از یه دیقه لوهان سرشو برد عقب و به هه ری که نفس نفس میزد خیره شد.لبخند کوچولویی زد و گفت:حساب بی حساب.

هه ری نمیتونست هیچی بگه.سرشو تکون داد و سعی کرد گونه های سرخشو از لوهان مخفی کنه!

لوهان دستشو رو شونه ی هه ری گذاشت و گفت:فردا میبینمت...




:: مرتبط با: Save me from myself ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
How do you stretch your Achilles? یکشنبه 15 مرداد 1396 10:55 ب.ظ
I was pretty pleased to find this great site. I wanted to thank
you for ones time just for this fantastic read!! I definitely savored every bit of it and
I have you bookmarked to look at new stuff in your website.
heelsamelie.soup.io جمعه 26 خرداد 1396 11:31 ب.ظ
My spouse and I absolutely love your blog and find most
of your post's to be just what I'm looking for. Do you offer guest
writers to write content available for you? I wouldn't mind producing a post or
elaborating on many of the subjects you write with regards to here.
Again, awesome website!
BHW چهارشنبه 30 فروردین 1396 02:58 ب.ظ
Hi, all is going fine here and ofcourse every one is sharing
information, that's in fact good, keep up writing.
manicure یکشنبه 20 فروردین 1396 06:35 ب.ظ
Pretty! This has been a really wonderful article. Thanks
for supplying this info.
zahra جمعه 9 اسفند 1392 11:30 ب.ظ
Kheili khob va kam bod ya shayad man kheili tavaghoe daram?
sogand جمعه 27 دی 1392 09:23 ب.ظ
منم میخوامممممممممممممخیلی قشنگ بودددددددد
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
منممممممممم هی هی
yalda سه شنبه 24 دی 1392 12:56 ق.ظ
مثل همیشه عالی بود عزیزم. ولی تورو خدا زودتر ادامشو بذار خیلی کنجکاو شدم.
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
Mersy...ok chashm golam
mehrnoosh دوشنبه 23 دی 1392 09:55 ب.ظ
واااااااااااااای.....خیلی قشنگ بود....لطفا سریع قسمت بعد رو بذار...

چی؟چرا نظر سنجی؟؟؟؟خب خیلیا اون داستانتو دوست داشتن از جمله خود من.....بذارش دیگه
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
Nemidonam akhe 2 taetisoe dastane toop mikham benevisam onam badan mizaram
SHIMA دوشنبه 23 دی 1392 07:25 ب.ظ
مرسی خوب بود گرچند ناراحتم لوهان از این کارا بکنه ولی قشنگ نوشته بودی خسته نباشی لطفا هر وقت وقت کردی بذار اگه یه خبر هم به من بدی ممنون میشم
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
Narahat nasho baba hamash dastane!
Ok azizam
Marzieh دوشنبه 23 دی 1392 03:24 ب.ظ
خخخخ آورین آورین خوب تلافی کردیمجان باز تو کیلویی پست گذاشتی!بله دیگه ما تجربی های بدبخت باید بریم امتحان بدیم بعد شما ریاضی های اوس چش برید نت گردی.به خدا دیگه پاره شدم از بس زیست خوندم!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
Haghetone!
Zaboooooon
ZAHRA دوشنبه 23 دی 1392 01:15 ب.ظ
وااای واای... هیچی نمیتونم بگم! اوووخ خدا از این شانسا بده! راستش من فک میکردم داستان دیه ات بهتره ولی اینم رفتم خوندم خیلی قشنگ بود ملسی عسیسم
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
Hehe...Vaghean?merc azizam...
Khahesh
nersi دوشنبه 23 دی 1392 07:04 ق.ظ
چون اولین بوسه بود با كلییییی تعجب
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
Oh yes
bita یکشنبه 22 دی 1392 09:14 ب.ظ
salam...
vaaaaaaaaaiiiiiiiiiii~~~
Luhaaaaannnnn~~~

kheili ghashang buuuudddd...
chingoooyaaaa zud tar badio bezar ke tu kafam!!!

ino ghabli ghesmataye kheili ghashangi budan!! bazam az in ghesmata bezarrr!!!khhhhhhhh...

rasti be weblog manam sar bezan!!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
Hehe bashe
tara یکشنبه 22 دی 1392 08:12 ب.ظ
قشنگ بودرمزدارش نکنیا من همیشه همراهیت میکنم مرجان جون
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
Ok
Lotf dari
elmira یکشنبه 22 دی 1392 06:36 ب.ظ
ببخشید یادم رفت تو نظر قبلی آدرسمو بذارم!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
نه بابا اشکال نداره.هی هی خودم فهمیدم وبت کدومه اخه اکثر اوقات سر میزنم
elmira یکشنبه 22 دی 1392 06:35 ب.ظ
سلام عزیزم...ممنون که به وبم اومدی و نظر گذاشتی!!وب باحالی داری و این داستانت خیلی قشنگه!!منتظر ادامش میمونم... راستی توهم اگه دوست داشتی به این وبم بیا و داستانمو بخون تازه نوشتمش...
www.elmira-stories.blogfa.com
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
سلام خانومی.خواهش میکنم گلم...ممنووووووون...باوشه اگه وقت کنم حتما میخونمش
samin یکشنبه 22 دی 1392 06:21 ب.ظ
سلام اونی.زودی قسمت بعدی رو بزار
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
سلوم سمانه...هی هی باجه
ღSāяιηāღ یکشنبه 22 دی 1392 05:36 ب.ظ
عالی بود مرسی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
ممنون گلمممم خواهش
سحر یکشنبه 22 دی 1392 05:31 ب.ظ
ای وای اره اشتباه کردم ^_^
اوخییی عزیزم اخه من دوست سر راهی نیستم خواهرجونم. بیا به اغوشمم هیهی♥♡
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خخخخ...عزیزمی...اومدمممممممم
neli یکشنبه 22 دی 1392 12:09 ب.ظ
من می خوام می خوام
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هی هی منمممممممممم
mina یکشنبه 22 دی 1392 11:46 ق.ظ
واقعا هیی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خخخ
nersi شنبه 21 دی 1392 10:43 ب.ظ
اون بوسه اولی بهتر بود
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
چرا اونوقت؟؟
GH2 شنبه 21 دی 1392 09:54 ب.ظ
سلام من تازه امروزبا وبتون آشنا شدم داستانت خوبه ولی خیلی کوتاه ومشکل بعد هم اینکه خیلی دیر میذاری خسته نبا
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
سلام.خوش اومدی گلم...میدونم سعی میکنم این مشکلو برطرف کنم...میسی
سارا شنبه 21 دی 1392 09:42 ب.ظ
عالی بود آجی ولی به نظرم کمی کوتاه بودهمینجور زود به زود بذار.
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
ممنون عزیزم ایشالا قسمت بعدی بلندتر مینویسم...چشم
sahar@ sehun شنبه 21 دی 1392 09:12 ب.ظ
آها راستی یه چی دیگه...prince lu & I کووووو؟؟؟ تازه به جای حساسش رسیده بود چرا نمیذاریش؟
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
سحرررررر حوصله ی گذاشتنه اونو ندارم شرمنده خخخخخ حالا یه فکری به حالش میکنم
sahar@ sehun شنبه 21 دی 1392 09:11 ب.ظ
راستی اونی ببخشید یادم رفت تشکر کنم انقد حرصم گرفته بود که...بیخی الآن باز مخم میره رو نقطه جوش!!مرسییییییییی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خواهش عزییزم...هی هی
sahar@ sehun شنبه 21 دی 1392 09:10 ب.ظ
وووووووویییییییییی...این لوهان خیلی خونسرد بازی درمیاره ها...وقتی تو فیلما و حتی تو داستان همچین آدمی میبینم حرصم میگیره...فکر هه ری رو نکرد و خیلی خونسرد گفت حساب بی حساب...فکرشو کن یکی باهات اینکارو بکنه...آیییشششش...جونم داره بالا میاد!!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
واییی بیخیال حالا...اگه لوهان اینکارو باهام بکنه اشکال نداره!هوهو...کنترل کن خودتو عشقم
نیلوفر شنبه 21 دی 1392 07:19 ب.ظ
سلام..من تازه با وبتون و داستاناتون آشنا شدم...واقعا قشنگه...

Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
سلام دوستم.ممنون عزیزم
سحر شنبه 21 دی 1392 07:05 ب.ظ
هاها این تکه بوسش عالی بود اما فقط یه دقیقه ؟؟اخه من انتضارات بیشتری از لوهان دارم هه هه^_^
رمز گذاشتی به منم بدیا باجه؟؟بوس بوس
دیگه هم زود بذار داستانتووووو محض رضای لوهان هاها:))
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خخخ...نه اشتباه نکن اون یه دیقه ی اخرش بود!فکر کن ندم.هی هی همراهه همیشگیه من بیا بقلمممممم...خدایی سحر از وب اولیم تا فن کلاب بی ای پی و این وب خیلی ها اومدن و رفتن حتی با یه سریاشون خیلی صمیمی شدم ولی کسی که همیشه کنارمه تویی!فقط چون لوهانو واسطه قرار دادی باشه هییییییی
mina شنبه 21 دی 1392 03:30 ب.ظ
ای بابا کاش یکی پیدا بشه کارای بدشو اینطوری برا ما تلافی کنه
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خخخخ ما از این شانسا نداریم مینا الکی دلتو خوش نکن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

EXO-K ベッキョンのカレンダー

▽ HUNHAN キーホルダー

LUHAN