تبلیغات
Luhan & Baekhyun are 2 cute angels❤ - save me from myself 6
 
Hello everyone...I am a Baek hyun♥ and Luhan ♥lover and my aim is to speard my love for these two cute angels.lets be good friends and let`s keep supporting our boys...dont forget to leave your comments and tell me how to improve my behavior and my blog posts.I`ll be happy to help you out if you needed any information about baekhan.so shall we start?!
let`s go...
awwwwww we are wolves~
  :: مدیر وب سایت : Marjan★ Baek~Han
زوج مورد علاقتون کیه؟



» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

users online
   

save me from myself 6
دوشنبه 9 دی 1392 ساعت 11:25 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست Marjan★ Baek~Han | ( نظرات )

Luhan Iranian Fan club



 

بکهیون سرشو از رو میز برداشت و گفت:خب چرا ما همگی باهم کمکت نکنیم؟برگردوندن پول وقتی هممون کمک کنیم اونقدراهم سخت نیس...

لوهان سرشو تکون داد و گفت:بچه ها...من واقعا میگم.لازم نیس خودتونو بیشتر از این قاطیه ماجرا بکنید...اینا همش مشکل منه.خودمم باید حلش کنم...دوست ندارم بیشتر از این زندگی کساییکه دوسشون دارم به خطر بیوفته...بعدشم...تا حالاش که همه چی خوب بوده از این به بعدش هم خوب پیش میره من مطمئنم...

کریس دستشو متفکرانه گذاشت زیر چونش و گفت:پس چرا امروز خواستی اینجا جمع شیم؟

_به کمکتون احتیاج دارم...

بکهیون خندید ولی سریع با نگاهه عصبانیه کریس روبرو شد...

_چیه؟خندم گرفت خب...

لوهان یه لبخنده بی رمق زد و گفت:تنها کسی که الان برام مهمه هه ریه...نمیخوام هیچ اتفاقی براش بیوفته ولی من نمیتونم 24 ساعته دنبالش راه بیوفتم.به کمکتون احتیاج دارم تا حواستون بهش باشه...

نارا گفت:من حواسم بهش هست...

نارا دوست دختره سه هونه.یه دختر قد بلند و لاغر و دوست داشتنی با موهای کوتاه قرمز که تو رستورانه جلوی مدرسه ی هه ری کار میکنه و بهترین گزینه اس برای اینکه حواسش به هه ری باشه و نارا با کمال میل این مسئولیت رو قبول کرد چون اون هم مثله بقیه نگران لوهان و وضعیتش بود و هرکس میخواست به هر نحوی که میتونه تو این ماجرا یه کمکی بکنه و نارا هم از این قضیه مستثنا نبود.

_مرسی نارا.میخوام بدونم با چه کسایی ارتباط داره چون خودم نمیتونم مستقیم ازش بپرسم.باید بفهمیم جونسو چطوری و به وسیله ی کی داره هه ری رو تعقیب میکنه.

سه هون سرشو به نشانه ی تایید تکون داد و گفت:اهم...فقط لوهان...تا چند ساعته دیگه باید بریم.

لوهان کف دستشو به پیشونیش کوبید و گفت:اه لعنتی چرا امشب؟!

سه هون شونشو بالا انداخت و گفت:پولو از قبل بهت داده یادت نرفته که؟باید بری...

لوهان گوشیشو از تو جیبش دراورد و گفت:باشه...من الان برمیگردم.

کافی شاپو ترک کرد و شماره ی هه ری رو گرفت...جواب نمیداد.

برگشت داخل و به سه هون گفت:بریم؟

نارا اروم در گوشه سه هون چیزی گفت و سه هون سریع گفت:نه نه مطمئن باش.من بعد از اینکه لوهانو برسونم برمیگردم.

نارا با شک نگاش کرد و گفت:اگه تا قبل از 11 نیای خونه درو روت باز نمیکنم و بهتره دهنت بوی مشروب و لباست بوی عطر زنونه نده.

سه هون لبخند زد و دست نارا رو کشید و محکم بوسیدش و گفت:ساعت 9 میبینمت...

ایون جونگ سنگ جلوی پاش رو شوت کرد و گفت:خب نظرت چیه؟

هه ری موهاشو از روی چشماش کنار زد و گفت:نظری ندارم.

ایون جونگ و هه ری به راه رفتن ادامه دادن.

_ایون جونگ...من یه تصمیمی گرفتم اما هنوز مطمئن نیستم میخوام انجامش بدم یا نه!

_هم؟!جالب شد...چه تصمیمی؟

_اگه...خب...میدونی...جیهو بهم پیشنهاد بده...میخوام قبول کنم.

_چینچا؟!چی شد که به این نتیجه رسیدی؟

_جیهو پسر خوبیه.

ایون جونگ سرشو تکون داد و گفت:همینطوره.

اما صدای زنگه گوشیه ایون جونگ اجازه ی ادامه ی مکالمه رو بهشون نداد.

_الو...سلام سوجین...خوبیم تو چطوری؟هه ری هم سلام میرسونه...چی؟امروزه؟وای خاک بر سرم خوب شد گفتی پاک یادم رفته بود...باشه باشه.بعد از مدرسه میبینمت...

سریع گوشیو قطع کرد و گفت:وای هه ری بدو که وقت نداریم.

_چی شده؟

_امروز تولده جیهوئه...

_وای راس میگی...

_بیا بریم براش هدیه بخریم بعد از مدرسه سوجین میاد دنبالمون قراره بریم سورپرایزش کنیم.زود باش بیا...

ایون جونگ شروع کرد به دویدن و کشیدن دست هه ری!

_اما ایون جونگ...نمیتونم تو ساعت مدرسه بریم بیرون دردسر میشه ها!

_برام مهم نیس...

بعد از گرفتن هدیه ها سوجین و ایون جونگ و هه ری خودشونو به موقع به خونه ی جیهو رسوندن.همونطور که از یه پسره پولدار انتظار میرفت هم خارج و هم داخل خونه خوشگل و پرزرق و برق بود.جیهو از دیدنه هه ری خیلی خوشحال بود...یعنی این میتونست به این معنی باشه که هه ری هم جیهو رو دوست داره؟اون جیهو رو دوست داشت اما به عنوانه یه دوست...یه دوست خیلی صمیمی ولی نمیتونست احساسه دیگه ای داشته باشه.لوهان افسار تمام احساستشو بدست گرفته بود...

سوجین از جاش بلند شد و گفت:خب دیگه...جیهو شی...بازم تولدت مبارک.من دیگه باید برم.

ایون جونگ و هه ری هم بدنباله سوجین از جاشون بلند شدن.جیهو اومد نزدیکتر و سوجین رو بقل کرد و گفت:مرسی که اومدین بچه ها واقعا خیلی برام ارزش داره.

و بعد ایون جونگ رو...و بعد...جیهو با لپای گل انداخته جلوی هه ری ایستاد و اروم گونشو بوسید و گفت:مرسی که اومدی.

هه ری لبخندی از روی خجالت زد و گفت:فردا میبینمت...

_سوجین...واقعا مجبور بودیم از این راه بیایم؟ ایون جونگ با بی حوصلگی پرسید.

_چیه؟تو راه بهتری سراغ داشتی؟این راه نزدیکترین راهه...زودتر میرسیم.

_اینجا خیلی خلوته. صدای هه ری تو خیابونه خالی طنین انداز شد...

سوجین شونه هاشو بالا انداخت و گفت:اره...چون اینجا جای ادمای خوب نیس.میدونی...بیشتر میان تو خونه های این دور وبر برای بازی های شیطنت امیز.

سوجین ریز ریز خندید و ادامه داد:ولی نترس...من اینجام...مثل کوه پشتتم.

هه ری ضربه ی ارومی به سرش زد و گفت:بو...ترسیدم.

اما یه چیزی توجهشو جلب کرد.جلوی یکی از خونه ها یه موتوره اشنا چشماشو خیره کرد.موتوره لوهان؟

_بچه ها...شما برید من باید برگردم کتابخونه یه کاری برام پیش اومده.

"ها؟خب ما هم باهات برمیگردیم" ایون جونگ میخواست جهت حرکتشو تغییر بده که هه ری جلوشو گرفت و گفت:نه لازم نیس.شما برید...مواظبه خودتون باشید بچه ها...میبینمتون

و با عجله گونه ی ایون جونگ و سوجین رو بوسید و با دست اشاره کرد که به راهشون ادامه بدن و خودش در خلاف جهت اونا شروع به راه رفتن کرد.وقتی اون دوتا کاملا از زاویه ی دیدش خارج شدن به سمته خونه دوید و پشت درش ایستاد.نمیدونست داره کار درستی میکنه یا نه.برم تو؟!کنجکاو شده بود و اون کسی نبود که به راحتی دست از کنجکاویش برداره.درو باز کرد و رفت تو..

"اوه خدای من"

خونه پر بود از دخترا و پسرای مست در حال رقصیدن و...بهتره نگم چه صحنه ی زشتی جلوی چشم هه ری بود.با اخم دستشو به سرش کوبید و گفت:پابو پابو پابو...

_هی خانوم کوچولو میتونم کمکت کنم؟

یه دسته قوی دور کمرش حلقه شد و یه پسر قد بلند خودشو به هه ری نزدیک کرد.

"نه...از من دور شو"

هه ری با نفرت پسرو هل داد کنار و شروع کرد به راه رفتن.

"هه ری...داری کجا میری؟برگرد دیوونه..."

روشو برگردوند که خونه رو ترک کنه ولی...

لوهان؟!

هه ری مثل مجسمه ی خشک شده سر جاش ایستاد و به لوهان و دختری که روی پاش نشسته بود نگاه کرد.هی...اینا دارن چیکار میکنن؟خواست سریع برگرده و از اونجا خارج بشه ولی دیر شده بود...چون لوهان دیدش و بلند داد زد:هه ری؟!

"حالا وقتشه...بدو"

خودشم نفهمید چجوری انقدر سریع از خونه خارج شد.هوای ازاد حسه خوبی داشت ولی هه ری وقت نداشت تا به این فکر کنه.سریع شروع کرد به دویدن...میخواست هرچه بیشتر از اون خونه کوفتی فاصله بگیره...از لوهان فاصله بگیره...از خودش فاصله بگیره.

_هه ری...هه ری وایسا...

صدای لوهان حالا خیلی نزدیک بود.

ایستاد ولی هنوز پشتش به لوهان بود.

_مگه من نگفتم تنهایی راه نیوفت اینجور جاها؟تو اینجا چیکار میکنی؟

_چرا برات مهمه؟

_هه ری...بیا برسونمت خونه.

_نمیخوام...خودم پا دارم

_لجبازی نکن.

_اینکه نمیخوام مزاحمه کارای مهمت بشم لجبازیه؟

کلمه ی مهمو با تاکید بیشتری تلفظ کرد.

لوهان نفس عمیقی کشید و سعی کرد عصبانتیشو فرو ببرد.

چند ثانیه به سکوت گذشت.لوهان دستشو دراز کرد و گفت:بیا.بچه بازی درنیار.میرسونمت خونه...

بچه بازی؟!دیگه نمیتونست تحمل کنه...

_چرا ادای داداش بزرگمو درمیاری؟!چرا هیچ وقت نمیتونی ببینی که من بزرگ شدم؟که من دیگه بچه نیستم؟قلبم درد میگیره لوهان باهام مثله بچه ها رفتار نکن.

لوهان از ناراحتیه بیش از حد هه ری شکه شده بود.یعنی انقد بهش ضربه زده بود؟!

با صدای ارومی گفت:هه ری...من با تو مثل بچه ها رفتار نمیکنم.نمیتونی بفهمی که نگرانتم؟!

سرشو پایین انداخت و گفت:چیکار کنم که منو به چشم یه زن ببینی؟

دیگه کنترل حرفاش دست خودش نبود.

لوهان با تعجب گفت:تو میخوای باهات مثل یه زن رفتار کنم.

هه ری سرشو به علامته تایید تکون داد:از بچه بودن خسته شدم.

لوهان نیشخندی زد و گفت:تو میدونی من با همه ی زنا چجوری رفتار میکنم؟!

هه ری وقت نکرد جواب بده چون تا به خودش اومد دستای لوهان روی گردنش بود و لباش روی لباش!



:: مرتبط با: Save me from myself ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Lelio Vieira Carneiro Junior شنبه 20 آبان 1396 10:41 ب.ظ
It is appropriate time to make a few plans for the future
and it is time to be happy. I have read this publish and if I may just I wish to suggest you few interesting
things or tips. Maybe you can write next articles
regarding this article. I want to learn more things about it!
lindseyconaty.weebly.com پنجشنبه 12 مرداد 1396 10:57 ق.ظ
When I originally commented I clicked the "Notify me when new comments are added" checkbox and now
each time a comment is added I get four e-mails with the same comment.
Is there any way you can remove me from that service?

Bless you!
nanetteconnelly.blogas.lt شنبه 27 خرداد 1396 05:54 ق.ظ
Hi colleagues, how is all, and what you would like to say concerning
this post, in my view its truly amazing in favor of me.
BHW یکشنبه 27 فروردین 1396 09:40 ب.ظ
It's amazing in favor of me to have a web page, which is helpful in support of
my know-how. thanks admin
ملیکا چهارشنبه 18 دی 1392 11:52 ق.ظ
سلام
چینگویاااا
جااان من بیا این داستان رو آپ کن!!!! چبللللل!!!
تیکه حساسش رسیده و تو هم نیستیییی!!!!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
سلوووووم...خخخخخ باشه بابا الان میذارمش
Mehrnoosh شنبه 14 دی 1392 07:14 ب.ظ
عالیییییییییییییییییییییییییییییی بود......خواهشا سریع قسمت بعد رو بذار..................اون داستانتو کی میذاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خوشحال میشم به من هم یه سری بزنی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
مرسیییییییییییییییییی...اونو نمیدونم.شاید تا چندوقت اونو نذارمش نمیدونم.باید یه نظرسنجی بذارم...چشم
Marzieh چهارشنبه 11 دی 1392 09:54 ب.ظ
بلی بلی ...منم نیدونم چطور دادم ...ولی بالای هجده میشم...اونی این دختر نکبتیرو دیدی!آدم چقد میتونه پررو باشه
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
منم مطمئن نیستم کلا با شیمی رابطه ی خوبی ندارم
Marzieh چهارشنبه 11 دی 1392 07:39 ب.ظ
سلام عچقم...امتحانو چطوری دادی؟
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
سلام مضی...نمیدونم فکر کنم خوب دادم ولی میدونی که من با شیمی مشکل دارم.خخخخخ...فقط نیم نمره اینا ننوشتم.تو؟
Yewon سه شنبه 10 دی 1392 08:36 ب.ظ
وایییییییییی!!! عالی بود!!! ولی خیلی دیر گذاشتیشا البته حق داشتی... مدرسه وقت آدمو میگیره
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
ببخشید میدونم...میسی که درک میکنی
SHIMA سه شنبه 10 دی 1392 08:26 ب.ظ
ببخشید راستی میشه بپرسم کدوم مدرسه میری البته اگه جسارت نیست ها
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
نه بابا این حرفا چیه...من و مضی جفتمون مدرسه نمونه دولنی درس میخونیم عزیزم
zahra....luhan سه شنبه 10 دی 1392 06:15 ق.ظ
افرین صد افرین روی داستان تو رو هم دیدیمخب دیگه لوهان و هی ری
هم دست به کار شدنممنونم
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خخخخ...حالا وایسا تا قسمته بعدی...خواهش عزییییییزم
nersi سه شنبه 10 دی 1392 02:58 ق.ظ
اییییییییییی دلم برا داستانت تنگیده بود اینقد دیر به دیر نذارش دیگه یادم میره قسمتای قبلی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هی هی...چشم چشم.بذار امتحانا تموم شه تند تند اپ میکنم
tara دوشنبه 9 دی 1392 11:24 ب.ظ
مرجانی جونم برگشتی دلم برات تنگیده بودداستان هم قشنگ بود
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
منم همینطور گلم...ممنون عزیزم
sahar@ sehun دوشنبه 9 دی 1392 06:44 ب.ظ
هوف هوف هوف هوووووففففف...انگار یه بار سنگینو از روی دوشم برداشتن...آخیش بالاخره لوهان جلو رفت...ایول اونی خعلی باحال بود
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هی هی...خواهش عشقم
SHIMA دوشنبه 9 دی 1392 05:24 ب.ظ
عالییییییییییییییییی تو رو خدا دیگه اینقدر فاصله نداز مرسی عزیزم ولی واقعا به این هه ری حسودیم میشه
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
مرسیییییییییی...باشه گلم بذار تا اخر امتحاا بعدش سنگه تموم میذارم...خخخخ منم
سحر دوشنبه 9 دی 1392 05:19 ب.ظ
هورااا بلاخره داستان گذاشتیییی اورین دختر خوووب♥♥ دیگه دیر نیایا باجه؟؟؟ بوس بوس
واییی از دست لوهان و این دختر بازیاش دلم واسه این هری سوخت بسی زیاد:((
خیلییی خوب بوددد عجیجم ولی من بازم میخوام سعی کن قسمت بعدیرو زود تربذاریی عزیزم
مرسی اونی^__^
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
باجه...بوس...هی هی...می تو هه ری خیلی گناه داره اوخی...چشم حتما قول میدم...قوله لوهانی...هی هی...خواهش عزیزم
Marzieh دوشنبه 9 دی 1392 04:58 ب.ظ
مجاااان برو اون داداش کفاثتتو جمع کن...این کریستال چرا دست از سر کچل ما بر نمیداره آخه .به مانستر پسرکم گفتم بابا اومد راهش نده خونه..راستی داستان خیلی قشنگ بود آخرشو حال کردم...
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
بابا ولش کن بیچاره داداشمو کاری نکرده که...تازشم...حتما یه قضیه ی مهم پیش اومده بوده وگرنه سوهو کجا کریستال کجا خیالت تخت...هی هی...نه زشته پسر رو در روی پدر قرار بگیره.من خودم امشب میام مشکلو حل میکنم.هی هی...خواهش...ای منحرف.
مینا دوشنبه 9 دی 1392 04:57 ب.ظ
اوووووووووووه...چه عجب !
آخر قسمت فبلی یادم نبود اصلاً دیگه !
میسیییییی و نخسته
اون یکی داستانتم میذاری آیا؟
خوااااهش
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هی هی حق هم داری خب....ممنووووون...اره در اصرع وقت میذارمش...
سارا دوشنبه 9 دی 1392 04:15 ب.ظ
مثل همیشه عالی بود درسته مجبور شدم یکم برگردم عقب قدیمیا رو بخونم تا یادم بیاد ولی اشکال نداره میدرکمت .
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
عزیزم...ببخشید دیگه...میسییییییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

EXO-K ベッキョンのカレンダー

▽ HUNHAN キーホルダー

LUHAN