تبلیغات
Luhan & Baekhyun are 2 cute angels❤ - Prince Lu & I*22nd EPISODE
 
Hello everyone...I am a Baek hyun♥ and Luhan ♥lover and my aim is to speard my love for these two cute angels.lets be good friends and let`s keep supporting our boys...dont forget to leave your comments and tell me how to improve my behavior and my blog posts.I`ll be happy to help you out if you needed any information about baekhan.so shall we start?!
let`s go...
awwwwww we are wolves~
  :: مدیر وب سایت : Marjan★ Baek~Han
زوج مورد علاقتون کیه؟



» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

users online
   

Prince Lu & I*22nd EPISODE
جمعه 8 آذر 1392 ساعت 01:07 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Marjan★ Baek~Han | ( نظرات )

اینم از قسمته جدید...بفرمایید ادامه...



_هی...پیکسی صبر کن...

جوابشو ندادم و خودمو به غرفه ی کافی فروشیه خودمون رسوندم.از دسته لوهان عصبانی بودم.اون نمیتونست درباره ی من اینجوری فکر کنه.خیلی غیرمنصفانه بود.من هیچ نظری درباره ی قرار گذاشتن با سه هون یا حتی خوده لوهان یا هیچ عضوه دیگه ای از اکسو نداشتم.هیچ وقت حتی  به این مساله فکرهم نکرده بودم.ولی لوهان داشت درباره ی من کاملا اشتباه فکر میکرد.اخمام تو هم بود و سعی میکردم خودمو به درست کردن قهوه مشغول کنم ولی عصبانیت بیش از حدم بهم اجازه ی تمرکز کردن نمیداد.من به لوهان به عنوان یه دوست که به سختی پیدا میکردم اعتماد کردم و چیزی که واقعا تو قلبم میگذشت رو بهش گفتم ولی اون همشو برعکس منظور کرد.من از سه هون خجالت میکشیدم به خاطر کبودی های رو گردنم...به خاطر بوسه هاش که هنوزم میتونستم حسشون کنم...به خاطردستای محکمش که یه شبه کامل دور کمرم حلقه شده بود و به خاطر نفسای پرحرارتش که تمام شب روی گونم حس میکردم.اینا دلایل کافی برای خجالت کشیدن نبودن؟چرا فکر میکرد من باید حسه خاصی به سه هون داشته باشم؟!واقعا مسخره بود!با حرص لیوانه کاغذی یکبار مصرفی رو که تو دستم بود فشار دادم و انداختمش روی زمین.دستمو روی پیشونیم گذاشتم و چندتا نفسه عمیق کشیدم.سه هون که نمیدونم یهو از کجا پیداش شد گفت:حالت خوبه؟

سرمو به سمتش برگردوندم و با نگاه خیره ای که نمیشد هیچ حسی رو توش تشخیص داد گفتم:اره.

و دوباره مشغوله درست کردن قهوه ها شدم.

سه هون اومد کنارم و گفت:تو برو من بقیشو درست میکنم.

_نه ممنون خودم میتونم انجامشون بدم.

_هنوزم از دستم ناراحتی؟

_نه چرا باید ناراحت باشم؟

_نمیدونم ولی از امروز صبح باهام صحبت نمیکنی.گفتم شاید هنوز ناراحتی!

من چیزی نگفتم و به کارم ادامه دادم.

_من...دیشب...کاری کردم که ناراحتت کرده درسته؟

سرخ شدم ولی سعی کردم صورته قرمزمو از سه هون مخفی کنم.

_میشه یه لحظه بیای بیرون؟میخوام باهات صحبت کنم.

بدونه هیچ حرفی دنبالش راه افتادم و از غرفه خارج شدم.حالا دیگه تقریبا کارناوال خالی بود.حدس زدم که درست کردن قهوه های بیشتر وقت تلف کردنه چون نصف جمعیت درحال ترکه کارناوال بودن..خسته بودم و در عین حال نمیتونستم هیچ حسه دیگه ای رو بجز تنهایی حس کنم.

_ببین...نمیدونم چی شده که انقد ازم دوری میکنی!ولی...نمیشه فراموششون کنی؟

سعی کردم لبخند بزنم:نه واقعا چیزی نشده.من فقط یکم...امروز حالم خوب نبود.ببخشید اگه نادیدت گرفتم.

سه هون به گردنم خیره شد و گفت:این-

سریع موهامو روی گردنم ریختم و گفتم:چی؟

سه هون موهامو کنار زد و گفت:وای...این کاره منه درسته؟

_آ...خب...این...

_من واقعا متاسفم.

دستمو گذاشتم روی گردنم و سعی کردم کبودی رو پنهان کنم ولی دیگه دیر شده بود.

_میشه منو ببخشی؟نمیخواستم اینجوری بشه.

_آ...ب..باشه مشکلی نیس.تقصیر توهم نبود چون تو حال خودت نبودی درهرحال!

_پس...دیگه ازم دوری نمیکنی درسته؟

نمیدونستم باید چی جواب بدم.

_تعجب نکن.تو جزو معدود ادمایی هستی که من تو این اردو باهاش احساسه راحتی میکنم.دوست ندارم بخاطر اشتباه خودم اینجوری خودتو ازم جدا کنی

_اَ...ارسو...کروم(خدافظ)

 

اقای کانگ دستاشو بهم کوبید و گفت:عالیه بچه ها...هیچ مشکلی تو رقصتون ندارید.و من از این بابت خوشحالم...امروز چقد تمرین داشتین؟

_سه ساعت هیونگ!

_خوبه...امشب دوباره باید رقصو تمرین کنین.فردا هم میریم برای اجرا...چیزی که من میبینم احتیاجی به نگرانی نداره خوب از پسش برخواهید امد.

من لبخند زدم و گفتم:کومائو ساسنگ نیم!

اقای کانگ دستشو به نشانه ی تشویق بالا اورد و داد زد:فایتینگ...

وقتی دوربینا خاموش شدن به لوهان گفتم:انیونگ سونبه!

و با یه تعظیمه کوتاه راهه خروجو در پیش گرفتم.طبق انتظارم سه هون بیرونه در منتظرم بود.

با لبخند گفتم:یا...تو نمیخوای دست از سر من برداری نه؟

با حالت مسخره ای گفت:هه هه...اومدم لوهان هیونگو ببینم نه تو رو!

_اوه واقعا؟باشه...پس من رفتم.

و شروع کردم به راه رفتن.سه هون خودشو بهم رسوند و گفت:ارسو ارسو...اومدم تورو ببینم خوب شد؟

_بهتر شد.

_برای اجرای فردا استرس داری؟

_یکم.

_منم...نه بخاطر خودم بلکه بخاطر ری آ.

_نگران نباش از پسش برمیاد.راستی تو میدونی قراره کجا اجرا کنیم؟

_به احتمال زیاد تو یکی از سالنای همین اطراف.به ماهم چیزی نگفتن.

_کروگونا...تمرین نداری؟

_چرا...

_خب پس چرا اینجایی؟

_راس میگی...هه...من میرم.بعدا میبینمت.

_ارسو...فایتینگ...

 

_وای لیندسی من استرس دارم.

_من بیشتر...وایییی...

_اوه...احساس میکنم کله رقص یادم رفته.

چشمامو بستم و سرمو تکون دادم و گفتم:ببین...کای و جیا واقعا عالین...با اینکه کانسپت کیوته ولی ببین...خیلی حرفه ایه!

لیندسی به ال سی دی بزرگی که توی اتاق انتظار بود زل زد و درحالیکه با انگشترش ور میرفت در تایید حرفم سرشو تکون داد.

لیندسی بلند شد و گفت:من میرم پیشه سوهو.

_باشه...موفق باشی.

_تو نمیخوای بیای؟لوهان باید منتظرت باشه!

_ترجیح میدم اینجا بمونم.

_باشه.میبینمت.فایتینگ

لیندسی اتاقو ترک کرد و منو تنها گذاشت.رفتم جلوی اینه و شروع کردم به رقصیدن.از استرس زیاد گریم گرفته بود ولی نمیشد گریه کنم!کله میک اپم بهم میریخت.چندتا نفسه عمیق کشیدم و گفتم:تو میتونی!فایتینگ...

در اتاق چهارتاق باز شد و یه سه هونه از نفس افتاده ظاهر شد.

_این...اینجایی؟؟

_سه هون شی...چی شده؟چرا انقد نفس نفس میزنی؟

سه هون خودشو روی کاناپه ی اتاق پرت کرد و درحالیکه سعی میکرد نفسشو تنظیم کنه گفت:کلی دنبالت گشتم.معلومه کجایی؟فکر کردم راهو گم کردی اخه این اتاقای انتظار خیلی تو در تو هستن!

_اه...مرسی که نگرانم شدی ولی من به دلایلی ترجیح دادم اینجا تنها بمونم.ما اخرین نفری هستیم که اجرا میکنیم به خاطر همین لازم نیس الان تو اتاقی که بقیه هستن باشم.

_نمیخوای بری پیش لوهان هیونگ؟

_نه.

_چرا؟

لبخند زدم:برای اینکه زیرا...سوالات تموم شد؟

_باشه هرجور راحتی.اشکالی نداره منم اینجا بمونم؟

_نه این اتاق که ماله من نیس!پس اجازشم دسته من نیس.راحت باش...

من و سه هون باهم به تماشای اجرای بقیه ی بچه ها نشستیم.همشون عالی بودن و این استرس منو بیشتر میکرد.دستامو روی هم قفل کرده بودم و چونم میلرزید.درست مثل هروقت که استرس میگیرم.سه هون اروم گفت:ا.س.ت.ر.س نداشته باش.ارسو؟

_نمیتونم.

_ببین...تو عالی هستی. تازه یه سونبه ی با استعداد مثله لوهان هیونگ پارتنرته.پس جایی برای نگرانی نیس.

من یه لبخند زورکی زدم:کومائو.درهرحال این اولین اجرامه.اگه حذف نشدیم مطمئنم برای سری های بعدی ترسم میریزه!

سه هون دستشو روی دستم گذاشت و گفت:مطمئنم که همین طوره.

بعد بلند شد و گفت:ما بعدی هستیم.برام ارزوی موفقیت کن ارسو؟

_ارسو.فایتینگ...

سه هون با لبخند اتاقو ترک کرد.وقتی اجرای لی و سومی تموم شد مجری شروع کرد به معرفی کردن دو نفر بعدی.بلند شدم و به سمته اتاقی که همه ی بچه ها اونجا بودن به راه افتادم.بعد از سه هون و ری آ نوبت ما بود.وقتی وارد اتاق شدم باد گرمی صورتمو نوازش کرد.لیندسی دوید سمتم و منو در اغوش کشید و گفت:اونی...خیلی استرس داشتم.اجرامون چطور بود؟

_خیلی قشنگ بود...اگه اجرای ما از اجرای شما بهتر نشه میکشمت

چندتا ارایشگر به سمتم اومدن و میکاپم رو غلیظ تر کردن.با اخم گفتم:ممنون کافیه.

لوهان که خیلی بی حوصله بنظر میومد از روی صندلیش بلند شد و اومد سمته من و بدونه اینکه به چشمام نگاه کنه گفت:سعی کن اشتباه نکنی.

_ارسو...

برگشتم و به سمته استیج راه افتادم.تا دقایقی دیگه اجرامون شروع میشد.لوهان دنبالم اومد و بدونه هیچ حرفی پشته ورودیه استیج ایستادیم.وقتی اجرای سه هون و ری آ تموم شد لوهان اروم در گوشم گفت:فایتینگ...لطفا رو استیج بهم لبخند بزن.یکم تظاهر کن ارسو؟

بدونه اینکه بهش نگاه کنم سرمو تکون دادم.وقتی نوبت ما شد که روی استیج بریم لوهان بدونه هیچ محبتی دستمو توی دستش گرفت و منو دنباله خودش کشوند.هر دومون یه لبخنده مصنوعی زده و با صدای تشویق جمعیت وارد سالن بزرگ و نورانی شدیم.بعد از معرفی کردنه خودمون اهنگ شروع شد...بعد از چندتا حرکت ساده به همه ی اون چیزایی که قبلا ازشون وحشت داشتم عادت کردم.به نور زیاد صحنه...به هزاران کله که توی تاریکی گم شده بودن و با چشمایی که لحظه لحظتو ضبط میکردن بهت خیره شده بودن...به صداهای کر کننده و و و...وقتی لوهان از پشت سر بلندم کرد سعی کردم همچنان لبخندمو حفظ کنم چون همیشه سر این حرکت نگران میشدم که لوهان ولم کنه.هزاران بار بهم گفته بود که اینکارو نمیکنه ولی من بازم میترسیدم.وقتی بالاخره رقصمون فقط با چندتا اشتباه خیلی کوچیک که هیچ کس به جز خودمون متوجه اونها نشده بود به پایان رسید نفس راحتی کشیدم.نظر داورا هم نسبتا مساعد بود.وقتی داورا داشتن بهمون رای میدادن واقعا داشتم از استرس منفجر میدم.لوهان متوجه این حالم شده بود چون برای اولین بار بعد از این چند روز دستمو جوری فشرد که حس کردم یکی داره باهام همدردی میکنه.دستمو فشار داد و با لبخند نگاهم کرد و اروم , جوری که فقط با لبخونی میشد فهمید داره چی میگه , گفت:کارت خوب بود.نگران نباش...

امتیازمون از ده شد 7.5...هفتمین زوجه جدول...



:: مرتبط با: Prince Lu & I ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
http://spencerudapsdosi.exteen.com شنبه 27 خرداد 1396 12:20 ق.ظ
Hi, Neat post. There is a problem together with your site in internet explorer, could test
this? IE still is the market leader and a good section of folks
will leave out your fantastic writing due to this problem.
http://carlenamawhorter.snack.ws/ پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 09:29 ب.ظ
I just like the helpful information you provide for your articles.
I'll bookmark your weblog and check once more right here frequently.
I am relatively sure I will learn many new stuff right here!
Best of luck for the next!
Yewon جمعه 18 بهمن 1392 03:05 ب.ظ
سلاااام خوبی؟؟ خیلی وقت بود نیومده بودم......چرا دیگه اینو نمیذاری؟؟ وقت کردی اینو ادامه بده...خیلی قشنگه که...
من برم فعلا بقیه داستانایی که گذاشتیو بخونم که خیلی عقب افتادم!!!
Take care
fighting
bye bye
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
سلام عزیزم.میذارم ولی الان نه....
you too
byeeee
mehrnaz یکشنبه 13 بهمن 1392 06:12 ب.ظ
وای این داستانت که خیلی عالیه!!! من تو نظرات داستان جدیدت دیدم همش از این داستان میحرفیدن...هم خود داستان هم تعداد نظراش خوبن (به نظر بنده حقیر) به هر حال منتظر ادامش هستیم! امیدوارم خیلی زود بذاریش...کومائو!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
نظر لطفته...بلی...مرسی عزیزم ولی میدونی واقعا با تحت فشار گذاشتن من نمیتونم این داستانو فعلا بنویسم سرم واقعا شلوغه.نکه نخوام...قول دادم که تمومش میکنم ولی الان نه!!شما که لطف داری فعلا به اون یکی دوتا داستان بچسب تا به موقعش اینم بنویسم.مرسی بابت حمایتت عزیزم
mehrnaz جمعه 22 آذر 1392 09:38 ب.ظ
میشه خواهش کنم ادامه داستاناتو بذاری؟!!؟ خیلی دوست دارم بخونمشون!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
چشم گلم ببخشید میدونم خیلی دیر شده
ZAHRA پنجشنبه 21 آذر 1392 06:44 ب.ظ
سیلام عسیسم من سکته کردم تموم شد کجایی ؟ یه ندایی بده من نگرانت شدم
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
اخیییییییی عزیزم...ببشید ببشید ببشید...همینجا گلم نگران نباش
samin پنجشنبه 21 آذر 1392 02:21 ق.ظ
اون قبلی من بودم!!!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
اوکی سم سم
پنجشنبه 21 آذر 1392 02:20 ق.ظ
سلااااااااام گلم!
من امروز تازه این قسمت رو خوندم!خوشم اومد خیلی باحال بود راستی شما که گند زدین میگین خوب بود؟؟؟از 12 تا زوج هفتم شدین؟؟؟خوب بود؟؟؟ لابد تائو و زوجش اول شدن؟؟!!؟؟
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
سلوووووم...اورین اورین هی هی...خخخ خوب بود دیگه.خب چه کنیم؟!رای ندادن دیگه...هیییی بعید نیس
sahar@ sehun پنجشنبه 21 آذر 1392 12:46 ق.ظ
قصد گذاشتن ادامه داستانو نداری شما؟!؟!!؟
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
نچ...خخخخخخخخ
sahar@ sehun پنجشنبه 21 آذر 1392 12:45 ق.ظ
سلام آجی!!! خوبی؟!؟! من فک میکردم فقط من غیبم زده...کجایین شماها؟!؟!!؟ بابا دلمون براتون تنگید!!!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
سلام عزیزم...هاها نه...مگه من چیم کمتره؟؟؟درس و مدرسه کجا میخواستی باشیم؟هییییییی...دل ماهم براتون تنگیده عشقولی
سه شنبه 12 آذر 1392 06:55 ب.ظ
خخخخخخخ چرا یه چشمش خط کشیده یکیش نکشیده؟!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
او؟؟؟!!! چینچا؟؟؟ به نظرمن برای هرجفتش کشیده ها
Yewon یکشنبه 10 آذر 1392 09:04 ب.ظ
خیلی عالی بود مثل همیشه!!
زود ادامه رو بذاریا!!!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
ممنون عزیزم...چشم
ZAHRA جمعه 8 آذر 1392 08:34 ب.ظ
سیلام واااای وای چنقده داستانات قشنگه خیلی خیلی خیلی (ضربدرn) میگم میشه آخرش کل داستان رو بذاری برا دانلود من موخام داشته باشمش!بازم خیلی ممنون ملسی به خاطر داستان تا سکته نکردم قسمت بعدی رم بذاریا ^_____~
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
سلام عزیزم...ممنوووووووون...اره چرا که نه...حتما اینکارو میکنم.البته حالا مونده تا تموم بشن.هی هی...خواهش میکنم گلم ممنون بابته نظرت...چشمممممممم
مینا جمعه 8 آذر 1392 07:44 ب.ظ
الان کیا حذف شدن ؟؟ چند مرحله مونده ؟؟ میشه قسمت بعدی رو زودتر بذاری آیا ؟؟ دوس میدالم این داستانتو ...
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
تو قسمت بعدی میگم...حالا چند مرحله مونده...حتما تلاشمو میکنم اونی جون...ممنون گلم
Marzieh جمعه 8 آذر 1392 07:33 ب.ظ
آورین آورین امتیاز خوبی گرفتن...آخه اون لیندسی مزخرفو چه به سوهو...سوهو سوهو..کلی دلم واسه سوهو سوهو گفتن تنگ شده بود..آجی نمیدونم چرا حس میکنم حالت زیاد خوب نیس!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هی هی...حالا ناراحت نباش سوهو محلش نمیده.فردا بیا هرچقد دلت میخواد بگوووو...سوهو خیلی جذابه...نه بابا واقعا خوبم....نگران نباش
tara جمعه 8 آذر 1392 04:48 ب.ظ
مرسی گلم داستان عالی بود
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خواهش عشقممم
sahar@ sehun جمعه 8 آذر 1392 03:51 ب.ظ
ووووووویییییییی عالی بود... من فک میکنم اولین نفری که حذف بشه سه هونیم باشه با اون پارتنر مزخرفی که برای بیچاره عشقولیم انتخاب کردن!!! فدات شم مرجانی منتظر بقیش هستم!!!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
مرسیییییییی...نه بابا سه هون هست حالا حالاها.هی هی...خدا نکنه عشقم...چشم اونی گلم
سحر جمعه 8 آذر 1392 02:50 ب.ظ
من عاشق اون تکه ی اخرش شدم خیلییی حس قشنگیه که بری رو استیج بعد کارتودرست انجام بدی اونم با یکی از اعضای اکسوو واییی خدا
ایول امتیازتونم همچین بد نشد ولی مبادا از بقیه کمتر گرفته باشینا:)) فایتینگگگگ^_^
منتظر قسمت بعدیمم بیصبرانه لطفا زودی بذارش مثله این قسمت نشه که دیر گذاشتیا باجه؟؟؟؟
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
اره خیلیییییی مخصوصا با لوهان...اوووو...اره زیادم بد نبود.هی هی...چشم می سعیم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

EXO-K ベッキョンのカレンダー

▽ HUNHAN キーホルダー

LUHAN