تبلیغات
Luhan & Baekhyun are 2 cute angels❤ - save me from myself 5
 
Hello everyone...I am a Baek hyun♥ and Luhan ♥lover and my aim is to speard my love for these two cute angels.lets be good friends and let`s keep supporting our boys...dont forget to leave your comments and tell me how to improve my behavior and my blog posts.I`ll be happy to help you out if you needed any information about baekhan.so shall we start?!
let`s go...
awwwwww we are wolves~
  :: مدیر وب سایت : Marjan★ Baek~Han
زوج مورد علاقتون کیه؟



» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

users online
   

save me from myself 5
جمعه 8 آذر 1392 ساعت 12:54 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Marjan★ Baek~Han | ( نظرات )

سلووووووووووم.ببخشید این چند وقته نامرئی شده بودم اصلا حسه وبو پستو نظر نذاشتنای شمارو نداشتم.

خب بفرمایید...اینم از قسمت جدیده داستانه محبوبتون.راستی...بگید حدس میزنید قسمته بعدی چی میشه.ارسو؟؟

نظر هم یادتون نره...

بفرمایید ادامه...

Luhan Iranian Fan club

_لوهان...لوهان کجا میری؟

_خونه؟؟

سه هون دسته لوهانو گرفت و مجبورش کرد بایسته:میخوای چیکار کنی؟بازم میگم...من بقیه ی پولو میدم چرا قبولش نمیکنی؟

_سه هون...من نمیتونم همه ی شمارو هم وارد بدبختیای خودم بکنم.اگه پولو بمن بدی خودت میخوای چیکار کنی؟میدونی که جونسو مشکلش پول نیس حتی اگه همین امروزم کله پولو بهش میدادم بازم یه چیز جدید پیدا میکرد که باهاش عذابم بده.نمیخواد تو و بقیه ی بچه ها انقد خودتونو تو باتلاق بدبختیای من دفن کنید.من ممنونم ازت سه هون.واقعا هستم.ولی...

سه هون دستشو رو شونه ی لوهان گذاشت و گفت:هیونگ...هرکمکی خواستی...بدون ما همه پشتتیم.ارسو؟

لوهان یه لبخنده بیحال زد و گفت:ارسو...

سواره موتورش شد و گفت:بپر بالا.کجا میخوای بری؟

_نه مرسی.میخوام برم پیشه نارا...خودم میرم.

_باشه.مواظبه خودت باشه.

_تو بیشتر.میبینمت...

تو راهه برگشت لوهان فقط میتونست به یه چیز فکر کنه...هه ری...اگه اون به خاطر لوهان صدمه میدید هیچ وقت خودشو نمیبخشید.هه ری تنها کسی بود که به زندگیش معنا میداد.تنها کسی که باعث میشد بجنگه و تنها کسی که لوهان با تمامه وجودش دوسش داشت.نشون ندادن عشقش به هه ری هم به همین خاطر بود.لوهان نمیخواست اونو وارد یه زندگیه سخت و نا امن بکنه و همچنین نمیخواست هه ری عاشقش بشه.این تنها چیزی بود که از شروع رابطش تاحالا داشت ازش جلوگیری میکرد.پارتی های شبانه...دختربازی...و...همش بهخاطر این بودن که هه ری از لوهان متنفر بشه.اما نمیدونست که سخت در اشتباه بوده.به محضه رسیدن به خونه موتورشو جلوی در پارک کرد و مستقیم رفت دمه در خونه هه ری.

_هه ری...خونه ای؟

صدایی نیومد.

_هه ری...

چند دیقه بعد هه ری با صورت پف کرده ای پشت در ظاهر شد.

با صدایی گرفته گفت:برگشتی؟

لوهان هه ری رو از جلوی در هل داد کنار و رفت داخل و گفت:اره چیز خاصی نبود.تو خوبی دیگه؟

در حالیکه خمیازه میکشید گفت:اره خوبم.لازم نیس دوباره بیای اینجا واقعا خوبم.برو به کارات برس.راستی...امشب من خونه نیستم.

_کجا میخوای بریِ؟

_وقتی نبودی ایون جونگ زنگ زد بهم و بعد از کلی خواهش و التماس راضیم کرد امشب باهم بریم به مهمونیه یکی از بچه های مدرسمون.منم گفتم فکر بدی نیس که باهاش برم.

_مهمونی کجاس؟

_نمیدونم.قرار شده ایون جونگ بیاد دنبالم.من ادرس ندارم.

_این مهمونی رو دقیقا کی برگزار کرده؟این ساعت شب بیشتر مهمونی های...میدونی که...

_لوهان میخوای چی بگی؟؟من میتونم از خودم مراقبت کنم.تازه...کسی که نمیخواد منو بخوره.پس نمیخواد نگران چیزی باشی.

_میشه خواهش کنم نری؟فقط همین امشبو...خواهش...

هه ری یه نفسه عمیق کشید و گفت:چرا نباید برم؟چرا برای من همه چیز مشکل داره ولی برای تو نداره؟

_چون من پسرم.میتونم هوای خودمو داشته باشم...و همچنین کسی دنبالم راه نمیوفته تا یه جای خلوت تنها گیرم بیاره تا...ببین...همین یه بارو...باشه؟

هه ری از اولشم با رفتن به این مهمونی موافق نبود ولی نمیتونست مقاومت های شدید لوهانو درک کنه.

بعد از چند لحظه سکوت گفت:برو میخوام استراحت کنم.

لوهان لبخند زد و گفت:مرسی...بهم اعتماد کن خب؟واقعا باید از یه چیزایی سر دربیارم.

هه ری یه لبخند تلخ زد و با خودش گفت:از چی؟از اینکه چندتا دختر دیگه میتونی امشب پیدا کنی؟

اما لوهان رشته ی افکارشو پاره کرد و چند قدم به سمتش برداشت.هه ری ناخوداگاه چند قدم به عقب برداشت و سرشو پایین انداخت.

_امم...باشه...پس...فردا میبینمت.

وقتی لوهان هه ری رو تنها گذاشت هه ری با عصبانیت رفت تو اتاق خوابش...چرا نمیذاره من برای یه شبم که شده با دوستای خودم خوش بگذرونم؟اصلا اشکالش چیه اگه منم یه شبو مثله خودش با یه پسر بگذرونم؟نه...مشکلش چیه؟چطور خودش هرکار دلش میخواد میکنه.

اما خیلی دیر شده بود.هه ری نمیتونست در برابرش مقاومت کنه...در برابر صدای لطیفش که ازش درخواست میکرد...در برابر چهره ی فرشته مانندش که تو روحش نفوذ میکرد...هیچ وقت...هیچ وقت نمیتونست خودشو قانع کنه که دست از این رویای دست نیافتنی برداره.

_الو...ایون جونگ...نه نه...فقط زنگ زدم بگم من حالم بدتر شده.فکر نکنم امشب بتونم بیام متاسفم...ایون جونگ خواهش میکنم میگم نمیتونم بیام.قول میدم مهمونیه بعدی باهاتون بیام...اووووووو خواهش...باشه باشه...مواظبه خودتون باشید...مست نکنید و هوشیار باشید یادتون نره ها...ارسو.خوش بگذره.انیونگ.

همین طور روی تختش دراز کشیده بود که صداهایی رو از طبقه ی پایین شنید.صدای باز و بسته شدنه در وصدای پا!؟

سریع از جاش بلند شد و لای درو باز کرد.یکی تو اشپزخونه بود.پاورچین پاورچین رفت پایین.هنوز به پایینه پله ها نرسیده بود که مادرشو شناخت.میخواست سریع به سمتمش بره ولی وقتی حاله مادرشو دید درجا خشکش زد.مادر هه ری به شدت سرفه میکرد و داشت تو یخچال دنباله چیزی میگشت.صورتش قرمز شده بود و دستاش میلرزیدن.هه ری اروم گفت:مامان...خوبی؟

_اوه...هه ری تو خونه ای.مگه نباید الان مدرسه باشی؟

_حالم زیاد خوب نبود موندم خونه.پرسیدم حالت خوبه؟

با یه لبخند گفت:اره عزیزم نگران نباش.فقط یه سرماخوردگیه سادس.

_ولی اینجوری به نظر نمیاد.میخوای بمونی خونه؟

_اوه نه.امروز خیلی کار دارم.فقط اومدم یه سری چیزایی که جا گذاشته بودم رو بردارم.تو خودت خوبی دخترم؟

_اره اره.فقط یکم سرم درد میکرد.

_پس من میرم دیگه.مواظبه خودت باش

جلوی در بود که هه ری گفت:مامان.میخوای بریم دکتر؟حالت اصلا خوب به نظر نمیرسه.

_گفتم نگران نباش.بهم اعتماد کن چیزیم نیس.خدافظ

اره...هه ری خیلی نگرانه مادرش بود.میدونست که چقد داره بدونه استراحت کار میکنه.نمیخواست مادرش به خاطر اون تو دردسر بیوفته.تازه...به جز مادرش دیگه کیو داشت؟این حسه تنهایی چیزی بود که بیشتر از همه چی ازارش میداد...با خودش فکر کرد...چطوره به جیهو یه شانس بدم؟شاید کمکم کنه لوهانو فراموش کنم...




:: مرتبط با: Save me from myself ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
berryxxrzuwgkxc.hazblog.com جمعه 22 اردیبهشت 1396 09:07 ق.ظ
I read this paragraph completely concerning
the difference of latest and earlier technologies, it's amazing article.
BHW دوشنبه 28 فروردین 1396 04:57 ب.ظ
My brother recommended I may like this web site. He used to be
totally right. This publish truly made my day. You can not
consider simply how much time I had spent for this info!
Thanks!
KimHan شنبه 17 خرداد 1393 12:37 ق.ظ
سلام مرجان جون وبت عالیه.مخصوصا داستانت.اما لوهان رو بد جلوه دادی پسرم اینطوری هاهم
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
ممنون گلکم...میدونم شرمنده...خب این فقط یه داستانه و خواستم برای جذابیت بیشتر لوهانو تو یه شخصیت کاملا جدید نشون بدم.
KimHan شنبه 17 خرداد 1393 12:36 ق.ظ
سلام!!واییییی عالی مینویسی.خیلی دوست دارم وبتوامالوهان روبد جلوه دادی.امابازم ممنون عالیه.من همونیم که تواینستا فکرمی کردم تو ایرانی نیستی. D:
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
سلام.مرسی عزیزم.میدونم ولی خب یه شخصست خیالیه دیگه.اینجور پسرا جذابیتشون تو داستانا بیشتره ایشالا تو قسمتای اینده درست میکنم شخصیتشو...:)
اوه...سلام...هی هی...
sahar@ sehun جمعه 22 آذر 1392 09:37 ب.ظ
آجییییییییییییییی...تو رو خدا بیا دیگه!! بابا حوصلم سر رفت!!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
اونیییییییی میام عشقم
mehrnaz جمعه 22 آذر 1392 09:36 ب.ظ
مرسی بابت داستان قشنگت
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خواهش گلم.مرسی بابت نظرت
sahar@ sehun پنجشنبه 21 آذر 1392 12:47 ق.ظ
ما اینجا مردیما!!! آجی من داستان موخواااااااااام!!
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خدا نکنه...ارسو ارسو
yalda چهارشنبه 20 آذر 1392 11:17 ب.ظ
من تازه اومدم تو این وب ولی تا این داستان خوندم عاشقش شدم فقط لطفا زود به زود بنویس.بازم ممنون بابت داستان خوبت
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خوشحالم عزیزم...حتما.بعد ازز امتحانای ترم اول داستان دوباره با یه برنامه ی خاص گذاشته میشه خیالت راحت...خواهش عزیزم ممنون بابت نظرت
Dihun پنجشنبه 14 آذر 1392 09:33 ب.ظ
وایییییییییییی این داستان حرف نداره اونی
زود بقیه داستان رو بذار که منتظرم
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
ممنون عزیزه دلم...باوشه باوشه...قول میدم از دفعه ی دیگه رو برنامه بذارمش
مانیا چهارشنبه 13 آذر 1392 06:11 ب.ظ
خیییییییلی قشنگ بوددددد
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
قربانتتتت
SHIMA سه شنبه 12 آذر 1392 09:19 ب.ظ
ببخشید عزیزم آخه برام مشکل داشت هر چی میومدم میگفت وبلاگ حذف شده نمیدونم چرا به هر حال خوشحالم درست شد
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
او...نه بابا چرا معذرت خواهی میکنی؟منمممممممم...
SHIMA دوشنبه 11 آذر 1392 11:00 ب.ظ
واییییییییییییی سلام امشب بالاخره وبلاگت برام درست شد دو ماه بود نمیتونستم بیام خیلی عالی بود
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
سلاممممم شیما جونم خوبی؟؟؟مگه مشکل داشت؟گفتم چرا چند وقته نیستیا...ممنون گلم
nersi دوشنبه 11 آذر 1392 12:18 ق.ظ
خری دیگهههههههههههههههههههههه یعنی تا نت میای اونوقت یادی از ما نمیكنی.میگم كریس بیاد بخورتت
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خودتییییییییییییییی...هی هی ببشید...نه نه خواهش لوهانو بگو بیاد
Yewon یکشنبه 10 آذر 1392 05:03 ب.ظ
آخیییییی T________T
خیلی خوب بود.
میسی
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
اهه اهه...خخخخخخ...خواهش گلم
nersi یکشنبه 10 آذر 1392 12:46 ق.ظ
راستی رزی چرا اینهمه دیر میای دلمون برات تنگ میشه
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
میانه...همیشه تو نت هستما حوصلم نمیگیره پست بذارم.هی هی.دل منم براتون میتنگوله خب
nersi یکشنبه 10 آذر 1392 12:42 ق.ظ
نظر پایینیه رو ای خدا اینو دیدم اصلا یادم رفت چی میخواستم بگم،زودتر بنداز بغل هم
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
خخخخخخخخ...چرا که نه با کماله میل.ک.ک.ک.
شنبه 9 آذر 1392 12:57 ق.ظ
لطفا تندتر بذار خیلی ظلمه اینقدر دیر به دیر من غصم میگیره. یکم اینا رو بنداز تو بغل همدیگه حال کنیم.هههههههه
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
میدونم ببشید...اوکی...هی هی باشه میندازم.به زودی
melika جمعه 8 آذر 1392 11:02 ب.ظ
luhaaaaaaaannnnnnn
agha jane man bad tamumesh nakoniaaa!!!
nemishe tond tar ghesmat bezari?
kheili ghashang bud....
luhano be heri nazdik kon tu ghesmate bad!!plzzzz
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
لوهاااااااااااان خخخخخخ...نالاحت نباش حالا اونی درست میشه.هی هی...چرا سعی میکنم عزیزم...باوشه باوشه مینزدیکمشون...
مینا جمعه 8 آذر 1392 07:48 ب.ظ
چرا مهمونی نرفت ؟؟ می رفت می دیدیم واکنشو لوهانو خب !!! ...ما به کوتاهی داستانا اعتراض داریم !!!ممنون و نخسته
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
نرفت دیگه...اعصابش خورد شد.حالا وایسا تا قسمته بعدی...هی هی شرمندم واقعا...میسییییییی
Marzieh جمعه 8 آذر 1392 07:29 ب.ظ
سلاااااام...من برگشتم...دلم کلی واست تنگولیده بود.واسه اکسو که نگو...این قسمت خیلی غم انگیز بود.
راستی آجی تو خوبی؟!چیزی شده؟
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
سلااااااا مضی...خوبی عشقم؟برگشتییییییی؟؟هورااااااااااااا...منم خیلی دلم برات تنگ شده اکسو هم دلشون برات تنگ شده بود.اره بسی غم انگیز...منم بد نیستم...نه بابا مگه باید چیزی بشه؟خبر بدی داری؟
sahar@ sehun جمعه 8 آذر 1392 04:01 ب.ظ
الهی لوهان بیچاره!!! من میدونم اینا اول کلی زجر میکشن و تو لحظه مرگ بهم میرسن
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
هی هی اره تو بد مخمصه ای گیر کرده.اخیییییی
سحر جمعه 8 آذر 1392 02:36 ب.ظ
اخییییی دلم برا هری سوخت...از دست لوهان
خیلیییی قشنگ بود اونیییی
راستی داستانی قبلیتو خوندم اما نظرا واسم باز نمیشد که بتونم نظر بذارم یه وضی بود کلا
من برم داستان بعدی؛))))
Marjan★ Baek~Han پاسخ داد:
اهم طفلکی هه ری...مرسی عزیزم.اها اوکی.برو گلم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

EXO-K ベッキョンのカレンダー

▽ HUNHAN キーホルダー

LUHAN