تبلیغات
Luhan & Baekhyun are 2 cute angels❤ - Angel of salvation-part5
 
Hello everyone...I am a Baek hyun♥ and Luhan ♥lover and my aim is to speard my love for these two cute angels.lets be good friends and let`s keep supporting our boys...dont forget to leave your comments and tell me how to improve my behavior and my blog posts.I`ll be happy to help you out if you needed any information about baekhan.so shall we start?!
let`s go...
awwwwww we are wolves~
  :: مدیر وب سایت : Marjan★ Baek~Han
زوج مورد علاقتون کیه؟



» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

users online
   

Angel of salvation-part5
پنجشنبه 30 آبان 1392 ساعت 06:22 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Marzieh | ( نظرات )
دوباره سلام ...اینم از قسمت پنجم...حال میکنید چه دخمل خوبی شدم...
حالا بفرمایید ادامه..

d1s1e1caya6ywhvl4apr.jpg

-:هی باتو ام !اینجا چیکار میکنی؟!چطور اومدی تو؟

خشکم زده بود نمیدونستم چی باید بگم.حرفی برای گفتن نداشتم.داشت به سمتم میومد که یه دفعه در باز شد وچهار تا پسرباهم وارد اتاق شدن...سهون هم بینشون دیده میشد.تعجب تو چشماشون موج میزد...منتظر هر اتفاقی بودم.تو دلم خالی شد.احساس ترس همه جامو فراگرفته بود...سه هون جلو اومد واز همه خواست که از اتاق برن بیرون..

-:دیوونه شدی؟بریم بیرون؟ما اصلا نمیدونیم این از کجا وچجوری اومده تو!باید تکلیفشو مشخص کنیم..

سهون:من آوردمش..پس دیگه تمومش کن..

چشما به طرف سهون خیره شد .اون داشت آبروشو برای من خرج میکرد..:سهون شی..

سهون:فقط چند لحظه بامن بیاید بیرون تا همه چیزو توضیح بدم...

-:تو آوردیش؟

سهون:گفتم توضیح میدم..

-:جواب منو بده.تو آوردیش یا نه؟

سهون:انقد دادو بیداد نکن...آره ، من آوردمش...

-:چطور به خودت اجازه دادی گروهو به خطر بندازی...ما برای رسیدن به اینجا خیلی تلاش کردیم حالا باید به خاطر کار نسنجیده ی تو به خیلیا جواب پس بدیم....اگر تو آوردیش پس خودت هم میتونی ببریش...

سهون:اما نمیتونم اونو ببرم..

-:نکنه توقع داری بذاریم اینجا بمونه؟

سهون:الآن نمیتونم ببرمش...

-:یاااا او سهون...

-:بکهیون تو برواونور...منظورت چیه که نمیتونی الآن ببریش؟اصلا برای چی آوردیش؟

سهون:فقط بذارید همین امشبو اینجا بمونه...دلیل خوبی برای کارم دارم

-:دلیلت هرچی باشه نمیتونیم بذاریم اون اینجا بمونه...پس لطفا از اینجا ببرش...

سهون:هیون...

-:پالی..

سهون به طرفم اومد ودستشو به سمتم دراز کرد ویه لبخند بهم زد و کمک کرد پاشم...وبا شرمندگی گفت:متاسفم که نتونستم کاری واست بکنم...

هاسون:این منم که باید عذر بخوام...دستمو گرفت واز بین پسرا رد شدیم جلوی در اتاق به سمت پسرا برگشتم وتعظیم کردم وهمراه سهون از اتاق خارج شدم...از پله ها پایین رفتیم وسهون روبهم کرد وسرشو انداخت پایین وعذر خواهی کرد...دستشو گرفتم ..

هاسون::لطفا این قیافه رو به خودت نگیر ...کسی که باید شرمنده باشه منم.تو حتی بدون اینکه منو بشناسی سعی کردی بهم کمک کنی...ازت ممنونم...

سهون:اما این موقع شب کجا میخوای بری؟

هاسون:خدا بنده هاشو رها نمیکنه...تا همین جا هم شرمندتم...تعظیم کردم وبه سمت در حرکت کردم که یه دفعه دستمو گرفت..

سهون:شمارتو که میتونی بهم بدی؟

خندیدم وبه سمت درخروج رفتم که در یه دفعه باز شد...باورش یکم مشکل بود.داشتم خواب میدیدم ...سوهو جلم ایستاده بود..

سوهو:بغل دستی خودتی؟

هاسون:سوهو شی!

سوهو:تو اینجا چیکار میکنی؟

سهون:شما هم دیگه رو میشناسید؟

سوهو:معلومه...اما چیزی که معلوم نیس اینه که اون اینجا چیکار میکنه؟

در همین هنگام بقیه ی پسرا هم به طبقه ی پایین اومد...

-:هیون...کی اومدی؟

سوهو:همین الآن ...معلومه اینجا چه خبره؟

-:ما هم نمیدونیم...شما که هنوز اینجایید!سهون نکنه نمیخوای ببریش؟

سوهو:کی رو سهون باید ببره؟...

-:مگه چند تا غریبه اینجاست!

سوهو:سهونا!مگه تو اونو اینجا آوردی؟

سهون:بعدا توضیح میدم...ما دیگه باید بریم...ومنو با دست به طرف در هل داد...

سوهو:اول توضیح بده...

سهون:نمیتونم اینجا بهت بگم ...چند لحظه باهام بیا...

سهون،سوهو رو با خودش به آشپز خونه برد...همه داشتن با تعجب بهم نگاه میکردن...احساس بدبختی میکردم.شرایطم اونقدر رقت انگیز بود که باید بخاطر یه سر پناه التماس میکردم...چند دقیقه بعد سوهو پیش بچه ها اومد وخواست تا باهمشون صحبت کنه...سهون اومد پیشم ودستشو رو شونه هام گذاشت ..

سهون:نگران نباش ...سوهو راضیشون میکنه...

هاسون:همه چیرو بهش گفتی؟

سهون:چاره ای نداشتم...راستی تو سوهو رو از کجا میشناسی؟

هاسون:همین امروز باهاش آشنا شدم... درواقع بغل دستیمه..

سهون:چینجا؟خوش بحالش...

هاسون:بو؟

سهون:هیچی ...فک کنم سوهو راضیشون کرده...بیا بریم ببینیم چه خبره...

 




:: مرتبط با: Angel of salvation... ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
http://venomoussnitch424.jimdo.com/ دوشنبه 19 تیر 1396 12:58 ب.ظ
Good post. I'm dealing with some of these issues as
well..
evasiveanyplace79.exteen.com جمعه 26 خرداد 1396 11:48 ب.ظ
Wow, awesome blog structure! How long have you ever been running a
blog for? you made running a blog glance easy.
The entire look of your site is excellent, let alone the
content!
dawsonmxppxoixeu.page.tl جمعه 22 اردیبهشت 1396 06:31 ق.ظ
Excellent post. I will be experiencing a few of these issues as well..
BHW دوشنبه 28 فروردین 1396 04:41 ب.ظ
Usually I don't read post on blogs, but I would like to say that this write-up very pressured
me to take a look at and do it! Your writing taste has been surprised me.
Thank you, very great post.
manicure شنبه 19 فروردین 1396 02:15 ب.ظ
Excellent site you have got here.. It's difficult to find high quality writing like
yours nowadays. I honestly appreciate individuals like you!

Take care!!
manicure شنبه 12 فروردین 1396 06:54 ق.ظ
Hi, its good paragraph regarding media print,
we all be familiar with media is a fantastic source
of information.
fateme پنجشنبه 24 بهمن 1392 07:13 ق.ظ
سلام عزیزم داستانت خیلی قشنگ بوددستت دردنكنه ولی كی میخوای قسمت بعدروبذاری؟
راستی پیشاپیش ولنتاین مبارك
sahar@ sehun پنجشنبه 21 آذر 1392 01:11 ق.ظ
آجیییییییییی ادامه کوووووووووووو؟؟؟؟؟؟؟؟
Marzieh پاسخ داد:
در حال تایپه...
SHIMA سه شنبه 12 آذر 1392 09:41 ب.ظ
عزیزم من تازه شروع کردم به خوندنش خیلی قشنگ بود مرسی
Marzieh پاسخ داد:
خواهش عشقم...
melika پنجشنبه 7 آذر 1392 03:39 ب.ظ
خیلی قشنگ بود...

تند تند بعدیشم بذار پیلیییزززز...

از دست این سهون...ادمو تو افق محو میکنه!!!!
Marzieh پاسخ داد:
خواهش عسیسم...
روچشم...
ککک...
Yewon جمعه 1 آذر 1392 03:12 ب.ظ
خیلییییییییییی خوب بود ^________^
Marzieh پاسخ داد:
وووییییی میسی عجیجم
مانیا جمعه 1 آذر 1392 02:10 ب.ظ
خیلی قشنگ بود عزیزم منتظر قسمت بعدیشم
Marzieh پاسخ داد:
خوشحالم که دوست داشتی
leili جمعه 1 آذر 1392 07:34 ق.ظ
ممنون عزییییییزم ک آپ کردی

خیلی قشنگ بود دستت ندرده
Marzieh پاسخ داد:
خواهش عجیجکم^__^
Rozy ★ Baek~Han جمعه 1 آذر 1392 01:03 ق.ظ
ووویی وووووییی وووووی ته باک...عالی بود.بک قربونت برم خودم هاسونو میندازم بیرون تو خودتو ناراحت نکن پوستت خراب میشه.هی هی
Marzieh پاسخ داد:
میسی عشقم...باکیییییی قفونت برم(پسرم!)
fatima جمعه 1 آذر 1392 12:41 ق.ظ
خیلی دوسش داشتم زودتر بزا بقیشو آجییی
مرسی
Marzieh پاسخ داد:
خوشحالم که دوس داریروچشم
مینا پنجشنبه 30 آبان 1392 08:41 ب.ظ
آورین ... آورین...
منیجرشون کجا بود؟؟...
Marzieh پاسخ داد:
^_ _^...باید یه صحبتی باهاش داشته باشم
sahar@ sehun پنجشنبه 30 آبان 1392 06:58 ب.ظ
واااااااایییییییی میسییییییییی!!! اصلا فک نمیکردم به این زودیا بذاریش!! خیلی باحال بود میسی!!!! منتظر بقیش هستم!!!
Marzieh پاسخ داد:
خواهش عجیجم...ما اینیم دیگه...نظر لطف داری
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

EXO-K ベッキョンのカレンダー

▽ HUNHAN キーホルダー

LUHAN