تبلیغات
Luhan & Baekhyun are 2 cute angels❤ - Angel of salvation-part4
 
Hello everyone...I am a Baek hyun♥ and Luhan ♥lover and my aim is to speard my love for these two cute angels.lets be good friends and let`s keep supporting our boys...dont forget to leave your comments and tell me how to improve my behavior and my blog posts.I`ll be happy to help you out if you needed any information about baekhan.so shall we start?!
let`s go...
awwwwww we are wolves~
  :: مدیر وب سایت : Marjan★ Baek~Han
زوج مورد علاقتون کیه؟



» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

users online
   

Angel of salvation-part4
پنجشنبه 30 آبان 1392 ساعت 12:41 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست Marzieh | ( نظرات )
سلام به آجیای گلم...بعد از مدت مدیدی اومدم با قسمت چهارم ...بابت تاخیر میانه...

d1s1e1caya6ywhvl4apr.jpg

 

هاسون:یه بار دیگه بگو؟

.سهون:تا دودقیقه پیش که داشتی مث دخترای خوب پشت سرم میومدی؟حالاهم فک کن اتفاقی نیفتاده وباهام بیا...میای یا نه؟

فقط سکوت کردم...نمیدونستم داشت چه اتفاقی می افتاد !چرا باید بهش اعتماد میکردم؟...شاید اون تنها راهی بود که تو این موقعیت داشتم...سرمو بلند کردم وگفتم :از این طرف باید بریم؟

سهون:تو نمیخواد واسه من پیر راه بازی دربیاری ...فقط دنبالم بیا...

چند قدمی بینمون سکوت برقرار شد...درحالی که پشت سرش راه میرفتم به آسمون نگاه میکردم ودیدن آسمون پر از ستاره بهم انرزی میداد وباعث میشد لبخند رو لبام بشینه...

سهون:به چی لبخند میزنی؟....نکنه تو؟

هاسون:من چی؟

سهون:تو همین مدت کم به من علاقه من شدی؟

هاسون:بو؟؟؟؟؟؟

سهون:البته چیز زیاد عجیبی نیست....همه همینطورن...

هاسون:فک کنم به جای پات ،مغزت هم آسیب دیده باشه...من داشتم به ستاره ها لبخند میزدم.

سهون:چینچا؟...اما چشمات که اینو نمیگه...

هاسون:هرجور دوست داری فک کن.

سهون:پس فک میکنم که دوستم داری.....بازم که وایسادی...اینطوری که تو داری میای تا فردا هم نمیرسیم.

.................................................................................................

چند دقیقه بعد جلوی یه ساختمون بزرگ توقف کردیم وسهون روبه من کرد وگفت:همینجاس...فک کنم پسرا خوابیده باشن.این طوری راحت تر میتونیم  بریم تو...حالا دنبالم بیا..

عضلات پام توان حرکت نداشت...هنوز نمیدونستم چه اتفاقی داره میفته.ترسیده بودم.شاید این یه امتحان بود که باید توش موفق میشدم ....اما به هر حال تنها راهی که داشتم این بود که همراهش برم.نفس عمیقی کشیدم واروم به دنبالش راه افتادم

قدمهامو سبک کردم ...سهون کلیدو از تو جیبش بیرون آورد وروبهم کرد وبا صدایی که انگار از ته چاه شنیده میشد گفت:وقتی درو باز کردم آروم میری طبقه ی بالا ومیری داخل اولین اتاق از سمت چپ...ارسو؟

هاسون:اهم...

در که باز شد با قیافه ای ترسیده رومو به سهون کردم واون هم با دست به راه پله ها اشاره کردم...از کنار کانا په گذشتم وبه پله ها رسیدم...یه نفس عمیق کشیدم وسعی کردم سرو صدایی بوجود نیارم که پام پیچ خورد وروی پله ها پرت شدم ...سریع خودمو جمع وجور کردم ...که یه دفعه صدای کسی اومد...سهون هی دستو بالشو تکون میداد اما من متوجه منظورش نمیشدم که سایه ی یه نفر و دیدم وسریع خودمو پشت کاناپه پنهان کردم...

-سهون تویی؟تازه اومدی؟

سهون:اره...چیزی شده؟دیر که نکردم؟

-دیر نکردی؟میدونی الآن ساعت چنده ؟البته ما که به دیر اومدنت عادت کردیم ولی اگه سوهو اینجا بود حالیت میکرد...

سهون:سوهو؟!!!یه کی رو بگو که ازش حساب ببرم.(هوی سهون داری اقتدار لیدرو زیر سوال میبریا)

سرمو بالاآوردم به نظر میومد سهون داره حواس اون پسر رو پرت میکنه که من برم...از موقعیت استفاده کردم واز پله ها بالارفتم ...حرفای سهونو تو ذهنم مرور کردم .گفت طبقه ی بالا اتاق اول از راست .با خوشحالی دراتاقو باز کردم .چراغ خاموش بود.به دیوار تکیه دادم ونفس راحتی کشیدم...اما انگار یه نفر دیگه هم تو اتاق بود.

-چانیول چقد سرو صدا میکنی!میخوابی یا بیام بخوابونمت.

نفسمو حبس کردم و به سمت در نگاه کردم.فاصله ی چندانی ازم نداشت ...در حال رفتن بودم که انگار کسی دستمو گرفت.-:انگار نمیخوای بخوابی.بیاخودم میخوابونمت....ومنو روی تخت پرت کرد ومیخواست با بالش بزن تو صورتم که شروع کردم به فریاد کشیدن.از تخت به روی زمین پرت شدم...-:تو...تو دیگه کی هستی؟اینجا چیکار میکنی؟

هاسون:.........




:: مرتبط با: Angel of salvation... ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
займ денег онлайн на карту срочно شنبه 22 اردیبهشت 1397 05:16 ق.ظ
взяти кредит онлайн на картку
кредит на карточку без процентов
нужен кредит на карту
взять кредит онлайн срочно
займ онлайн на карту срочно
деньги в долг на карту
онлайн кредит на карту в украине
What is distraction osteogenesis? شنبه 1 مهر 1396 08:33 ب.ظ
Hi there, I do think your blog might be having browser compatibility problems.
When I take a look at your web site in Safari, it looks fine
however when opening in I.E., it has some overlapping issues.
I merely wanted to give you a quick heads up! Aside from that,
fantastic blog!
fortunatet670.livejournal.com پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 06:30 ب.ظ
I am sure this piece of writing has touched all the internet users, its really really pleasant post on building up new webpage.
BHW دوشنبه 28 فروردین 1396 10:26 ق.ظ
Hi there, after reading this awesome post i am too cheerful to share my know-how here with mates.
BHW پنجشنبه 24 فروردین 1396 07:04 ب.ظ
First of all I want to say excellent blog! I had a quick question in which I'd like to ask if you don't mind.
I was curious to find out how you center yourself and clear your head prior to writing.
I have had a tough time clearing my thoughts in getting my thoughts out.
I do enjoy writing however it just seems like the first 10 to 15 minutes tend to be wasted just trying
to figure out how to begin. Any ideas or hints?
Many thanks!
BHW پنجشنبه 24 فروردین 1396 05:27 ق.ظ
Somebody essentially lend a hand to make seriously articles I might state.
That is the very first time I frequented your web
page and up to now? I surprised with the research you made to make this particular submit incredible.

Excellent job!
manicure چهارشنبه 23 فروردین 1396 08:58 ق.ظ
I'm extremely impressed with your writing skills and also with the layout in your
blog. Is that this a paid topic or did you modify it your self?
Anyway keep up the excellent high quality writing,
it's rare to peer a great blog like this one these days..
manicure یکشنبه 20 فروردین 1396 07:59 ق.ظ
This article will assist the internet people for creating new webpage or even a weblog from start to end.
manicure شنبه 19 فروردین 1396 02:43 ب.ظ
I loved as much as you'll receive carried out right here.
The sketch is attractive, your authored material stylish.
nonetheless, you command get got an impatience over that you wish be delivering the
following. unwell unquestionably come further formerly again since exactly
the same nearly very often inside case you shield this
hike.
zahra....luhan پنجشنبه 30 آبان 1392 05:19 ب.ظ
خیلی ممنون کلی خندیدمهاها هاسون واقعا به ستاره ها نگا میکردی ای بلا
Marzieh پاسخ داد:
خواهش آجی...ککک خدا میدونه
Yewon پنجشنبه 30 آبان 1392 03:06 ب.ظ
خیلی قشنگ بود :)
ازین به بعد زودتر بذار. البته حق داری با وجود این درسا
Marzieh پاسخ داد:
میسی آجی...با این حال سعی میکنم زود زود بذارم
sahar@ sehun پنجشنبه 30 آبان 1392 11:04 ق.ظ
سلاااااااام آجی مرضیییی!!! دلم برات تنگیده بود کجا بودیییییی؟؟؟؟؟ وووووووویییییی قسمت جدید عالی بود خیلی خیلی باحال بود!!! آخی سه هون اگه بفهمه کلی حرصش درمیاد که گیر عجب ابلهی افتاده!!! بقیشو زود بذاریا!!! بوسسسس!
Marzieh پاسخ داد:
سلووووووم سحر جونم...دل منم کلی واست تنگیده بود...میسی عشقم.اونم چه ابلهی!چمش!بوس بوس
مانیا پنجشنبه 30 آبان 1392 09:23 ق.ظ
خییییییییییلی قشنگ بود منتظر قسمت بعدیشم!!!!!
Marzieh پاسخ داد:
وووییی میسی آجی^__^
leili پنجشنبه 30 آبان 1392 04:57 ق.ظ
خخخخخخ خو دختر خوب توک وضعت از سهون بدتره!



هیچی یادت نمیمونه ک


خیلی قشنگ بود
سریع بعدیییی
Marzieh پاسخ داد:
همینو بگو....خواهش آجی...اوکی
Rozy ★ Baek~Han پنجشنبه 30 آبان 1392 03:07 ق.ظ
وااای خخخ..تشان یول...یعنی خیلی باحاله این کلمه مضی...تشان یول..میگم به جای چانی هم باید بگیم تشانی...هی هی هی هی...باکی...باک...خخخ...مضی من باکی میخوام...
Marzieh پاسخ داد:
آره فکر خوبیه...نسترنم باید بگه پسرم تشان یول...باکیییییییییییی...منم موخوام
fatima پنجشنبه 30 آبان 1392 01:00 ق.ظ
خیلی قشنگ بود اگه میشه زودتر بزارش
ممنون تو این دوران سخت مدرسه این داستانا خیلی بهم روحیه میدن
Marzieh پاسخ داد:
میسی عجیجم..چمش آجی...خوشحالم که اینو میگی^_ _^
مینا پنجشنبه 30 آبان 1392 12:23 ق.ظ
فک کردم دیگه نمی خوای باقیشو بذاری ... کجا بودی؟؟... لااقل به جبرانش یه کم بیشتر میذاشتیما منتظر قسمت بعدیم اونم خیلی زودا...نری یه هفته دیگه بیایجدیداً سه هون تو داستانا چه بچه ی بدی شدهممنون ، ولی قسمت بعدو زودتر بذار لطفاً
Marzieh پاسخ داد:
نه بابا عشخم...هم حجم درسا زیاده هم مامانم اجازه نمیده زیاد پای نت بشینم...الآن دارم قسمت بعدی رو تایپ میکنم که فردا بذارم...آخه خودم هر داستانی رو که میخونم دوس دارم قسمتا کوتا ه اما زیاد باشه.ولی چمش از این به بعد زیاد تر میذارم...
Rozy ★ Baek~Han چهارشنبه 29 آبان 1392 11:56 ب.ظ
وااااااااای مضی خیلی قشنگ بود.خیلیییییییییی...هی هی کلی خندیدم.هاسونه ابله.سمته چپ نه سمته راست زود از اتاقه بکی جونم بیا بیرون.حالا چندبار باهم بگیم...بکی...بکی...بک...بوشن اینا...()با لحن همیشگی بخون.هی هی)زود زود زود قسمته بعدی.دختره خوبی باش
Marzieh پاسخ داد:
ووویییی میسی عشقم...کککک آره زود بیا بیرون تا شیطون دست به کار نشده،تشان یول هم که نیس ....هیچ کدوم تاثیر اینو نداره....باکیییییی...چمش اونی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

EXO-K ベッキョンのカレンダー

▽ HUNHAN キーホルダー

LUHAN